تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 

افتادن از چشمهایت پاییز بود

  

 

فصل ها آوارگان ِخورشیدند

تو آواره ی کیستی      حالای سرگردان!؟

 

تو را اواخر ِاسفند دیدم

و دنیایم به زیبایی رسید

 

بهار ادامه‌ی مهربانی ِتو بود

 

تابستان پیاده می رفت و بر ماسه ردّی نمی ماند

و زیبایی به زیبایی نمی رسید

 

افتادن از چشمهایت پاییز بود

 

و زمستان....

تو آواره‌ی کیستی؟

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.