تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

 

 

 

پادگان

 

  

روی بامی که ماه نداشت

توی خوابی که داشت می دید بودم

دستی به صورتم کشید و بیدارم کرد

چه کسی!؟

سربازهای آویخته بر بندهای رخت

ملافه های تاخورده براندام ِ زمختِ تخت

پاسخگوی هر کسی نیستند

زمان که عقربه ها را چکش کرده بود وبردیوار می کوبید

میدان ِ صبحگاه

که پر از تانک بودو نفربر

صفِ صریح ِ سربازان

وپیکر ِ پروانه ی بی بال و پر

جز مدارکی که باید بایگانی می شد  چه بودند؟

 

روی بامی که ماه نداشت

بالی بلند وزیده بود

مرد ِ بی موردی که در حال ِ می دید

ازروی خوابهای خود می پرید  

بال ِ پروانه ای دریده بود

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.