تنها آدم‌های آهنی در باران زنگ می‌زنند

علی عبدالرضایی

۱٣٧٢

روی خودم تا شده ام

 

 

بی شده ام با شده ام روی خودم تا شده ام

طعنه به بالا زده ام روی سرم پا شده ام

دست ولم کرده ولی راه درازی دارد مست که در جاده چنین گیج شده...یا... شده ام؟

باز کسی هست و کسی نیست کسی گم شده در...کاش صدایم بزند جاده که پیدا شده ام

پیش تر از هر جایی اینجاتر آنجا تر بیشتر از بی جایی من جایی جا شده ام

گرچه همین پایینم باز تو را می بینم

دستِ خودم نیست اگر عاشق بالا شده ام

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.