پرسیدی بی
تو چونم هان!؟
و بالای سرم این چراغ نمی داند
چرا باید همیشه همینطور
آویزان بماند؟
و آن طرف تر آن میز
بیزار است از این صندلی های ورّاج
و این مبل که نمی داند
چرا باید
سنگینی ِمرا تحمّل کند
کنار دستم این
کمد نفسش بند آمده از این همه لباس
و آن گلدان خالی رنج می
برد از این که این همه خالی ست
غُر غُرمی کند شکم ِ گرسنه
ی یخچال
و این قالی که حقّ
خواندن به پرنده هایش نمی دهد
از قالبِ
چارگوشه ی خود خسته ست
واین قا بِ عکس که شکل
ِدروغ گرفته از این که عکس ِ مهربان ما را این چنین مهربان در برگرفته شکل ِ
دروغ!
و این پنجره
پنجره از دست این پرده ها دارد خفه می شود
و شمعدانی ِخالی شکل
فحش گرفته به خود شکل ِ فحش!
تختِ خواب شکنجه گر
ِبی رحمی را می ماند
که نامم را با صدای بلند می
خواند
این ارواح ِسرگردان سرسام
گرفته اند و مرا
همین جا وسطِ
همین اتا ق سنگسار می کنند!
ابر
کودک است این ابر!
باور کن! کودک است
آن بالا شکلَک در می
آورد
از دور هی دهانش را
برایم کج می کند
و تا می آیم که بگویم بس
است!
حو صله ام سر
رفته از دستت
بُغض می کند
می زند زیر ِگریه
بد جوری لج ام را در می
آورد این ابر!
و این شعبده باز
و این شعبده باز
با لبخندِ جوان فریبش
که هی قول پرنده می دهد و
قول پرنده می دهدواز سپیدی ِ بالش می گویدو از
پرواز ُزلالش!
واز کلاهش هی خرگوش ِ
مرده بیرون می کِشد
آهواره
ها
40
یوسف!
یوسف!
یوسف!
کارِ افسانه ات دیگر
تمام است!
اینک! یار ِمن!
نگاهش کن!
37
بُهت و حیرت همین است
همین! خودِ این درّه
ست
که همین طور با دهان
باز بر جا خشکش زده
از هیبتِ این کوه
این کوهِ بلند!
33
ببین باغچه رو!
واسه تو خودشو سبز و قشنگ
کرده
شکوفه بزن!
یالاّ دیگه
شکوفه بزن نرگسی!
34
شاید جهان همین توپ ِقرمز
است
که از دستان کودک
فرو می افتدو گل ها را در
باغچه می شکند!
35
با خیالت عشق می بازم
بر رختخوابی از برف
برف ها آب می شوند ومن خیس
بر جا می مانم
خورشید خانه
برای
من اما هر گوشه کشش ِمرموزی از زندگی ست
هر طرف اتاق چشمانی باز و
بسته می شوند
دیوارها صدایم می کنند
شکلک در می آورند
می خندند گریه می کنند
و غده های سرطانی دیوانه
وار بر پیشانی ِدیوار
بالا و پایین
می دوند
سقف ترک برمی دارد
فرو می پاشد نمی پاشد!
شیشه ها می شکنند نمی
شکنند
و شیطانک بازیگوشی لحاف را
از سرم پس می زند
زیر بالشم پنهان می شود
با انگشت تو را نشان می دهد
که در گوشه ایستاده ای با
گردنی خم
وچشمانی تاریک که نگاهم می
کنند و نگاهم نمی کنند
مه پاهایت را گرفته است
در دستانت اناری می درخشد
مرا دیده ای می دانم خوانده
ای مرا
بادکنک سرخی در هوا می ترکد
جنون کنار می کشد
گل های ملافه ام شکفته اند
اناربُنی در دست دارم و
اتاقم خورشید خانه است
انتظار
اینگونه که در سودا
پیچیده ام
اینگونه که پیچیده ام در
سودا
و شور و شتاب گرفته ام
خوش به حالت!
چه دل ِخوشی داری
چه کُند و بی دغدغه لکّ و
لِک می کنی
ای کاش بیاید و یک چگّه چشم
در تو بریزد
ساعت جان!
مقاومت
بال بال
استخوان ِ شکسته دارد
پَر پَر گیسوی
بُریده دارد
رنگِ
پریده رنگِ پریده دارد
نه هیچ ندارد هیچ!
از این جهان جهان ِ
شما هیچ ندارد
نامش را نمی داند نه!
نمی داند نامش را
با این کبودی ِ چشم های
وَرم کرده
با این همه پوستِ شکافته
جگر ِ سوخته این همه
درد تنها فریاد دارد او فریاد!
دختر ِ آلم!
دختر ِ آلم فریاد می زند
کَرم کورم لا
لم! لالم فریاد می زند
هیچ هیچ نمی دانم من!
ستاره دوز ِ چین چین ِ طاقه
طاقه دامن ِ شب های سیاهتانم من!
ماه آرای ِ تانم من
ماه آرای ِتانم!
هلهله ام هلهله ام
من هلهله هایم از جنس ِهق هق اند
قاه قاهم خنده ی قاه
قاهم من
قاه قاهِ خنده هایم از جنس
ِ ضجّه است
و دوباره یک دو
سه تا به آخر
و از اول یک دو
سه تا به آخر
تند و تند شلاق هایش را
ضربه ضربه می شمرد
ده ده شلاق هایش را بند بند
می شمرد
بال بال استخوان ِ
شکسته دارد
پَرپَر گیسوی
بُریده دارد
رنگِ پریده رنگِ
پریده دارد
هیچ هیچ هیچ ندارد
با شما که بگوید
نامش را نمی داند
نه! نمی داند نامش را
اما نام تو را می داند
نام ِ تو را خوب می داند
دیّوث!