فی‎البداهه

علی عبدالرضایی

١۳٧۹

 

 

من آش‌خور بودم

 

 

دو سه نخ بار زد

توپ ِتوپ که شد
با چند نخ مژه او را از زمین برداشتم و در چشمهام گذاشتم و در رو!

گاز         دنده           گاز

هزار تا بیشتر پر کردم

با کله رفتم تو خطِ جاده

تو مایه های رو کم کنی

گاز    دنده      گاز

دختره یک دنده بود          بد جوری!

هر گز برای دریبل خوردن از من نبود که به زمین می آمد

توپ از لای پاهاش رد می شد

و گاهی گیر می کرد      نمی شد!

من شوت می زدم شوت!      فول!     سوت می زد    

ایست! ایست!   پشت این در آن دروازه هی داد می زدم داد!

در این خانه آیا کسی نیست؟

هر چه خود را به کوچه های علی چپ زدم نشد      راست رفتم!

و گیر همان پاسبان افتادم

که او را در ماشین دیگری انداخت

و در کوچه ای        خانه ای      چه می دانم     در آغوش دیگری پیاده کرد

من آشخور بودم     و آموزگار بزرگ نگفته بود

چگونه دامن دنیا را بالا بزنم

شَتَلق!     بر گونه ی راستم

شَتَلق      بر نصفِ دیگر دنیام 

 

تو را برای دریبل خوردن از من نبود که بازی گرفتم

و گرنه با دستهای خودم هم می شود ور رفت در تاکسی       نمی شود؟

 

آش نذری آتیش کرده بودی   

هر که می آمد تو را می خواست       من نمی خواهم

من کجا       اینها کجا بودند

وقتی که در شمال برای کسی خواب می دیدم

از خواب می پریدی آن طرفِ دنیا

این طرف      مادرم قند می سابید

دیگری بود       تو نبودی

 

دو شیزه خانَم!      اجازه دارم؟      وکیل هستم؟

 

هماره در اجاره ی لبهای تو بود نه!    نه!

 

       نه و نَکمه!

حتی اگر زن می شدم      مثل تو قول نمی دادم پدرسگ!

سیب ها کارد می خورند

که من دنبال قاچ ِدیگر در تمام دنیا بگردم؟

خب!        می گردم!

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.