فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
عروسی ِ
زوری
چگونه باید باز می کرد کور
در های هر دو را وقتی قرار
نیست زنی به آنجا برود؟
می دانستم که در آواز
نیست خواندم!
و می دانست که اهلش نیستم
ماند!
به ماشینی که ته ِجاده ایستاده
بود نگاه می کرد
نمی دانست می رود یا که می آید
به هر کجا که نشانی از حقیقت
داشت رفت دروغ بود
به خانه ای دستبرد زد
که من داشتم در آشپزحانه اش
کارد می کردم
غذا را کشیده بودم در بشقاب و
گذاشته بودم بر میز و رفته بودم
به اتاق ِمجاور که صندلی
بردارم
وقتی که برگشتم نیم خورده بود
به خدا کار ِ من نبود آقای
عاقد!