فی‎البداهه

علی عبدالرضایی

١۳٧۹

 

 

من کله شق بودم

 

 

شاید زمین کپّه ای خاک باشد افتاده این پایین     کسی چه می داند!

باید ولش کرده باشند جنبِ جوبارکی

چون قایقی کاغذی که در کودکیم رها کرده اند

جغراقیا را به اندازه ی خانه ای که در کوچه  افتاده بود بلد بودم

آن کوچه هفت پنجره داشت      

و هر پنجره هفتاد دختر

که هر روز وسط ِ ماه باز می شد

 

شاید هنوز     ماه      کُپه ای خاک باشد افتاده آن بالا

     کسی چه می داند!

بادبادکی را هوا کرده ست شاید 

   پسر بچه ای که نمی داند

چه بر سرش آمده می آید!

 

من کله شق بودم

که شقّه شقّه شدم!

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.