فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
من از خودم بیرون نرفته ام
سوار دیگری می خواهد این باد
که هر کجا پا می گذارد
جای پای رفته دارد
نه اسب نه افساری به دست
دارم
هر چه می دوم بیشتر
دیر می کنم
به هر کسی رسیده ام از من
گذشته بود
گذشته ام
گذاشتم که بگذرد
من از خودم بیرون نرفته ام
که به جایی رسیده باشم
کو تابلو؟ کجاست راه؟
به هر جا که می رسم از آن
گذشته ام