فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
مسافرکُشی
تو ازاطرافِ یک پانوشت که در آن
نمی شد دوید
از سرنوشت پریدی
به اردی بهشت که رسیدی
دست ِراستم را که دور ِگردن ِتو
بود
از کادر ِ شب ها حذف کردند
من پشتِ فرمان بودم
دیوارها درخت و آدم
ها عقب نشینی می کردند
به اردی بهشت که رسیدند
نگاهم خورد به داشبورد و رفت ته
ِ آینه گشت دور ِ میدان و افتاد روی ماهی تمام که توی هیچ خطی نبود سلام! اینجا
یعنی دوچشم چرانی بین ِ دوکودکی دو جوانی دوبیست و اندی جان ِ به لب رسیده آنی !
آنجا زندگی یعنی همین و
همان ِ آدم ها یعنی سوار شو!
رادیو در گوشه ی اصفهان می خواند
ومن دنبال ِ صداش تا
اصفهان رفته بودم
شهر در حومه های خودش گم
می شد
و کوچه ها اول دراز و
بعد بن بست
سر ِگذرنامه دربست!
تو حق داشتی که باور نکنی
من رستم ِ دوان در رگ های تو بودم
و اشتباه کردم اگرکه از فردوسی جلو زدم
من و تو دایم سه نفر بودیم
و دوصتت دارم سین ِ تو را بر سینه ی دیگری ولو می کرد
بی حوصله تنها چنان ژولیده م
که موهای دُم اسبی هم به کار نمی آید سیگار!؟
تهران هوای کثیفی به تن کرده
نه! نمی کشم!
بیچاره بغل دستی بمبی کار گذاشت خیالی زیر ِ ترمز
دستی
بومب!
از ته ِ خوابش پریدو التماس
که پیاده ش کنم
لگد می زند به در و
آخ! مستی مگه!؟ درست
برو!
صدای ووم ووم ِ ماشین ِ اسقاطی
ِ من از بوم بوم ِ تو می آمد
من و تو دایم دو نفر بودیم
من در آینه فریاد می زد در گوشه
ی اصفهان
تو در بومی جعلی دختری جعلی جا
زده بودی
زمین از مدار ِ بومی ِ خود جدا
می شد
و این ریل ها که از ایستگاهِ
تو خالی برده اند مرا
در هیچ کوپه ای قدم نمی زد
جز بر زمین که کفرش درآمده جز
بر همین پانوشت
که خدا نکند در آن خودم را
بشناسم نخوابیدم!
تو حق داری که باور نکنی
من و تو دایم یک نفریم
اما تو رسیدی
خداحافظ من رفتم!