فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
روسپی
سراسیمه
یورتمه می رفت اشکهاش
بر گونه
هاش وپدر که می آمد هارّ و هور
کوه کندی
مگه!؟
مادرم می
گفت و می زد با کالسکه ی بچه از خانه بیرون
لب و لوچه ها کج خانه لج
می کرد شب همه شب
کالسکه ی بچه داشت بی سرنشین
می رفت
وسطِ حواس پرتی در پیاده
روها در ازدحام ِ عابر گم
و مادرم بیگُم رفته بود که بر
موهام برف ببارد برف!
وقتی که مُرد
از سینه هاش هنوز شیر می
آمد لب نزدم
هنوز هم می آید و می زنم
تف ! این دختره باید چند بچه
آورده باشه