فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
ساعت
نیمهی همهی شبهای دنیاست
عقربه ها خجالت نمی
کشند روی هم افتاده اند
سایه ام را از تن ِ دیوار می
کَنم در بسترم می برم نمی شود!
پشتِ پنجره آن بالا شاخه
ها چگونه در آغوش ِ هم رفته اند
و قتی که این پایین....؟
باید پتویی تنم کنم
و از خودم بیرون بزنم گرچه ...
پشتِ اتاق ِ خواهرم هم مجبورم
حاب چی! عطسه کنم
آیا....
حالا شش و سی دقیقه شد
عقربه ها دوپای ژولیده
اند که ناگهان مکث کرده اند
مثل ِباد که در خودش می دود
وسطِ مقصدی که دارند ایستاده
اند
با سر دویده راهی بدون ِ فرعی
دارند
که زمین زن بشود این را پدرم
وقتی که مادرم سر ِ زمین آمد
فریاد زد
بیجار ِ من چند برایر شده لیلا
و در هم مثل دوعقربه رفتند
ساعت دوازده ی ظهر ِ
زمین شده مین دیگر کار ساز نیست
و تا جهان باقی ست
یک زن که طنابی دور ِگردن
دارد مرد را هی می کند
هووو
چقدر همه می خواهند پشتِ انسان
مخفی بشوند
مرد و ساعتِ طویل ِ مدرسه
تمام شد
چه تند روز ها به جمعه می رسند
تمام ِ اهل ِ کوچه خانواده
ام و هر که هست
در اینجا باد هم با من مخالف
است