فیالبداهه
علی
عبدالرضایی
١۳٧۹
وصیّت
نامه
وقتی که از قله پرتم کردند
در سایه ام که هی بزرگ تر می
شد
پیش از آنکه روی خودم افتاده
باشم خوابیدم
به هوشم که آوردند بسترم تختی
بود
در اتاقی ته ِ راهرو که دارم
وصیتم را در آن می نویسم
بین ِ تابستان و همسرم بستری
دارم
و در خیالم سفره ای پهن کرده
ام
که به دورش هر کسی نشست زود
برخاست
تختی ست در خاطراتم که خیلی ها
در آن به خواب رفته اند
زیبا ترین همان اولی ست که
زیبا تر از بعدی نیست
دنبال ِ او بگردید
من هم شمال ِ غربی ِ این آسمان
را پُر می کنم
دیگر سفارش نمی کنم
تنها می ترسم از کاغذ پاره ای
که رویش نوشته ام
باید یقه ی دنیا را گرفت
و زیر ِ گوش ِ کسی زد که از
قله پرتش کردند