فی‎البداهه

علی عبدالرضایی

١۳٧۹

 

 

  من زامپانو بودم

 

  

 بی آن که مرده باشم زیر مشت و لگد        از خواب می پرم

سر ِهمسرم داد می زنم

اما کدام خواب          اصلا کدام همسر؟

                               دارم دوباره خواب می بینم

 

آفتاب ِ لبِ بام ِ خانه ی ما بود عشق

و تنهایی     شبگردی مردی      که دیوار تهِ کوچه را خیس می کرد

دارم دوباره تار می بینم

 

داره می میره!          دیوونه داره می میره!

 

آسمان دست نخورده ای داشت شب

و دوستت دارم      همیشه در قصه های مادربزرگ گم می شد

شبانه با من در خودش قدم می زد

 

دختره بدجوری مرد...طفلی!

 

هنوز سیم های برق را می شمارم

پرنده هاش    از خواب تو بیرون پریده اند

بیهوده سنگ را دنبال می کنی

مردی تمام     که کاری نکردتمام و     ارشدترین پسر تمام روسپی های جهان بود

                                          کتمان نمی کنم     من بودم!

من با دست های خودم تنهام

گرچه این پایین افتاده ام

ای قله من راههای تو را رفته ام        بر نمی گردم!

 

 

چشمهاش در چهره محکم نشسته بود

و دستهاش     هنوز   در خاطرات من بای بای می کنند

بو یینگ داشت     آهسته بال بر می داشت

چتری به شانه هام      نبستند

و از پنجره پرتم کردند بیرون

جایی زیر ابرها     پلک های مرا باد کنده ست

باید تلاش کنم دوباره چشم بگذارم

یک   دو    سه    چهار

و تا هزار بشمارم

 

باید تلاش کنی در این قایم باشک    

و دنبال خوابهای دیگری سگ دو بزنی

فیلم های سیاه و سفید از مد افتاده ست

تو دیگر آن بازیگری نیستی

که در چشمهاش     دخترها     گریبان جر بدهند

تو دیگر آن شاعری نیس..

 

کاش در گوش من بخواند دختری بآرامی

و مرد بزرگی را که در من خودش را خواب می بیند سر ِقرار بیاورد

کاش از روبرو بیاید و از پشت...

 

آمد!

حقیقت تکه پاره شده     ژنده!       ژولیده آمد!

من در خیابان فقط گمان کرده بودم

تو اقرار کردی

بعد هم تاریک شد      چیزی میان ِ من و ماه!

 

همه چی الکی بود     هر چی!

آوازبد!     گیتار بد!        و رقص ها       بَد بَد!

من نرقصیدم      تو نبودی!

وسطِ راهی که در خواب گم کرده ام

عشق از هزار طرف می آمد      تو از کوچه ی پشتی     فقط!

تو آن خیابان بودی      که خیلی زود از هم گذشتیم

من زامپانو بودم      ببخشید       هستم!

 

هر جا که پا می گذارم لب ها تکان می خورند که دیوانه باز هم آمد

جلسومینای در خط یازده!   تا یازده شب کاری!  بر عکس من که راننده ی تن بودم

پشت تو آن زنی که زندگی را زیر چادر سر کرد، ایستاده ست!

همیشه با من در خودش قدم می زد

 

تو از همه بیزاری      با هام عروسی نمی کنی!

 

خفه!   حتی اگه کنه بودم      مثل تو گیر نمی دادم    پدرسگ!

 

زامپانو مجنون و سینما تمام و بغل دستی م نیست، از حال رفته ام که التماس کنم بماند، رفت!

دست خانوم توی فیلم را دو دستی گرفته کارگردان ازپرده می کشد بیرون! وسط سِن، توی حرفهاش کمی دست می برد، بعد هم می زند سیلی توی ذوق تماشاچی ها!

 

داره می میره     دیوونه داره می میره       می بینی؟

 

توی بلند داد می زند فدریکو فلینی!

 

من با دست های خودم تنهام

و زندگی   خسیس تر از بقّال سر ِکوچه ی شماست که بگذارد

                 دوباره در آغوشم سفر کنی

که خوشبختی...            اَاا..ه!

امروز هم دیروزهای حسرتی ست که فردا می خورم

همیشه زن در دست هایم تمام شد

چقدر محبت که در دلم معطل ماند

من عاشق او... ببخشید!

من عاشق تو بودم

که در این میان پرده وادادی

و ماه را از آسمانی که داشتم پاک کردی

چو افتاده بود    فلانی هزار پرده بازی دارد

چه می دانستند      مرد همیشه پشت پنجره ای ست شاعر

که او را همیشه کج می روند در پیاده رو ها عابران

 

چه می دانستم!

در چشم های تو آن شب دُشک انداخته بودم

که پرده را یواشکی پس بزنم      بزنم!؟

در خواب های تو پا کرده ام     پا شو!

کافی ست صدای خُرناست کمی کم کنم تا در بلند بگویی    بله!    من کشتم!

 

کاناپه دراتاق ِپشتی نشسته بود

من گیر کرده بودم در تو      بد جوری!

و آمده بودم که از حدودِ تو رفته باشم

تو از کجای آن شب زدی بیرون؟

بیرون ِتو مردی بود که از تو بیرون نمی رود

مردی     که بی تو دیگر نمی رود     نه!     نمی روم

امروز    دختری که منشی ِمن بود     می گفت:

 

الو!          علی!        تو عاشقی!؟

 

یک سال ِدیگر اگر بپرسد نمی گویم نه!

من دلی دارم       که هر جا می برم گم می کنم

و عاشقم را از خودم تقلید کرده ام       کو!؟

یک زن         که آسمان ِخودش را گم کرده باشد آخرکجاست؟

کسی نیست       این امپراطوری ِکوچک را از من تحویل بگیرد؟

تنها       پنجره ها را اشغال می کنند هر روز

دخترانی که در آینه دل پهن می کنند هر شب

من آسمان دیگری دارم

و از شما می خواهم      از دختری که مرا کُشت      تشکّر کنید

و شکر کنید         که این جنایت به سود هیچکس نبود!

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.