این گربه‌ی عزیز!

علی عبدالرضایی

 ١۳۷۷

 

 

آتش

 

 

من به اندازه‌ی ستونی که با حروفِ دُرشت در روزنامه ریخته بود می‌خندید

موهای او را تراشیده بودند

نمی‌دانم سیاه بود یا رنگ کرده‌ام

یا دم نمی‌آیدهفتاد سالم بود یا چند سال ِ دیگر وقت دارم

روزنامه‌ها

و کوچه‌ای را که انتهایش زن داشتم از یاد برده‌ام

در اتاقی به اندازه‌ی‌ چند در نمی دانم سلول ِ کوچکی دارم که بزرگم کرد

سربازی که از راهرو خشم آورد

از روی سطری که اوج خیلی داشت چنان به سطر بعدی پرتم کرد که نمی دانم سرباز بود یا طویله از دست داده بود

دست های مرا مثل ِ گاو کشید و به این ستونی که پیش تر جنبِ حروف ِ سربی ش خندیده بودم تکیه داد

هر چه می گویم که اشتباهی بوده در کار و من نمی میرم تنها جای زمین را می گیرم به زمین رحم کنید مرا اشتبا...

                                             آتش!

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.