این گربه‌ی عزیز!

علی عبدالرضایی

 ١۳۷۷

 

 

اتوبوس

 

 

در پیچ های بین ِشهری پیچ می خورد

و رادیو    روی تیترهای روزنامه خش خش گیج می خورد

 

جا شو محمد دریای ده ساله را به مردی عرب فروخت...

در جزیره یک دختر که جانمازش را باد برد...

پرچمی را که جای کهنه باسن ِبچه برمی دارد       هیچ دستی برنمی دارد

 

چشم هایش      آبی ِمایل به دریا بود

قادر نبود        تا عصر ِفردا را ببیند

را ننده جفتِ رودخانه در شب فرو می رفت    

و دریا که در تیتر قبلی آمده بود

پرنده ها را که روی رودخانه هفت می شد

   از چند بیشتر نمی شمرد

یک

     دو

        سه

             چهار

 

و هنگِ سربازان       یکی یکی صف شد

دریا       روی چرخ ِخیّاطی

و جاشو محمد      از سمتِ تیرباران رفت

نه روزنامه آن روز را نوشت

نه در خبر دریا رفت

 

د ختری که موهایش را در پنجره آتش زد...

مردی نماز را لای سجاده پنهان کرد...

مسافران ِگرامی!        برف       تمام ِبندر را کفن کرد

 

نه راننده دور زد

نه دریا که می داند

هرگز نمی میرد

دختری که با تفنگ کشته می شود!

  

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.