این گربه‌ی عزیز!

علی عبدالرضایی

 ١۳۷۷

 

 

 

 

برادران یوسف

 

 

 

 

وقتی به خانه ریختند

من از روی دیگر فرار نکردم

برای چه مخفی کنم

اشکی را       که کوچه به کوچه با من آمده است

بر شاخه ی لاغری که من دارم

دستِ بزرگ      چه می گذارد جز برگ

جز مرگ      که از این همه شنبه ی در هم ریخته می گذشت

از دست من چه خواهد رفت؟

شلوغ می کنم       که خواب از سر ِتمام جمله های جهان بپرد

دق کرده ام      بس که چهره ها را خیس دیده ام

روی گریه بمب بگذارید اگر می توانید

که از دست دادن    میلی نبود     که درآن دستی داشته باشم

آخر چگونه در دیگر    برادر کنم؟

چگونه مردی که حالم را به هم می زند     برادر بخوانم؟

هنوز صدای جامانده ی شلّیک   بر شاخه ی لاغری که من داشتم    یادم هست!

برادرم       دوستت دارم!

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.