این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
گفتگو
در کلاس
هایی که دارم
دست هایم را از پنجره پرتاب می
کنم
تکه ای از لب بر می دارم
و بر پیشانی ِ تو می گذارم
در شعر هایی که می گویم
همیشه هستی تو
میز را که می چینم
همین روبرو می نشینی
و هی مکث می کنی
چه کرده ام با تو
چه می کنی اینجا؟
شاید آنجا نشسته باشی غریب
و دستمالی به روی عکس می کشی
یا در اداره پشت ِ مانیتور
همین طور به من فکر می کنی
از درس هایی که می دهد
شب را چگونه بیرون می کند؟
در شعرهایی که می گوید
آیا هنوز آن روبرو نشسته ام
میز را که می چیند؟