این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
گورستان
چند لبخند از چهره ی
دخترانی که اینجا هستند کَند
مردی که می
گویند
از امروز تا پارسا ل ِآن
کوچه که یک پنجره داشت
هفتاد سنگ پرتاب کرد
گیرم از
دخترانی که می خواستند از پارسال بیایند
دورودخانه پارو زده باشد
زنی که غرق شد
در اشک های مردی که می گوید
نه یک تفنگ می گیرم بر پشتم
نه حتی سنگ در مشتم
من بی دلیل ِ شما اقرار می
کنم کشتم!