این گربه‌ی عزیز!

علی عبدالرضایی

 ١۳۷۷

 

 

 

 

گوش های بسته ما را گوش می دهد

 

 

 

 از پوزه ی خرس ِ فطبی       این گربه را کش رفته اند

و تا لبِ خلیج       کیش داده اند

لب های بسته او را حرف می زند

 

روی موجی که روی خودش افتاده ست     ایستاده ایم

و به این رادیو گوش داده ایم

مانده ایم که این دریا       چگونه موج های خودش را نمی گیرد

گوش های بسته ما را گوش می دهد

پدرم         مثل یک دیوار بر زمین افتاد

برادرانم رفتند       و خواهرانم بر نگشتند

 

مسافران گرامی برگردید!     جیب های شما را نمی گردیم

 

مادرم می گوید

 

بخواب پسرم!

که بیداری      به زحمتی که دارد اصلا نمی ارزد

 

هر کس صلیب کسی را بر دوش می کشد

زمین برای خودش می چرخد

این موج   که مرا از روی دریا برداشت    روی خودش افتاده ست

آخر چگونه بنویسم که زمین می خواهد

قدم های مرا از روی خودش بردارد

درهای بسته ما را فاش می کند

این رادیو     ما را چگونه می خواهد

همسرم آنجا    من اینجا

که با بی بی    از شرّ ِاین پیاده های لعنتی در کیش مانده ایم

جوانیم بر باد می رود    می دانم!

آخر چگونه می توانم از این گربه ی عزیز   دل بکَنم   عزیزم!

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.