این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
مادر بزرگ
پنجره ام را باز می کند
صبح بخیر!
و
سیب هایش روی میزم می گذارد
شاخه ای که برگ ها را زرد نمی
خواهد
این گوشه آخر چقدر کز می کنی
که جهان در گوشه ی دیگر تمام
شود پا شو!
روی بالکن ایستاده ام
در جوانی های خودم چشم می
اندازم
که هنوز از کنار ِ بزرگِ تو رد
می شود
و بر خرابه های این روزها روی
بالکن ایستاده ست
تا زمین در گوشه ی دیگر تمام
شود
گاهی سیب نگاهم لای شاخه ها
می تکاند
گاهی مادر بزرگ به پیرمردی که
جوان است می اندیشد
گاهی سیب های زرد پاییز را
انکار می کنند
گاهی مادر بزرگ ...
گاهی سیب...
دیشب خواب دیدم
شبیه ی زندگی کردنم
مُردم!