این گربه‌ی عزیز!

علی عبدالرضایی

 ١۳۷۷

 

 

 

 پیامگیر

 

 

 

سلام !

عذر می خواهم که نیستم و شعری  در کار نیست

لطفا بعد از صدای من پیغام بگذارید

 تا هر وقت دلم خواست

 برایتان پیغام بگذارم

 متشکرم!

 

 

 

شب سیاهش را درآورده ست

و یک جفت دست     ستاره ها را در زباله دان ِ پشت ِ ابرها ریخته ست

تازه دارد روز می آورد این پنجره ها        خوبی!؟

چرا با زمین و من اینهمه دوری؟   دیری!     الو الو!

دست های من  این روز ها را سنگ می زند

  و تو اصلا زنگ نمی زنی که ببینی چه می کنم ته ِدنیا

 

 

ماه را فرستاده اند آن بالا

و تنهایی به شوق ِدیگری هر شب به بستر می رود عزیزم!

مردم برای شادی بهانه می خواهند

و من به هر خیابانی که می گذارم پا

 تو را می بینم که جایی توی تنهایی

 داری قدم می زنی

و این برای من کافی ست

این پرنده بی هوای تو می میرد

برای تو از سنگ هم بال می گیرد

 

 

این بند از حرفها را برف بارید نمی توانم بنویسم

 دو پنجره دو دهان که توی هم باز می شد به هم پشت کرده اند

 لطفا خواننده ی عزیز!

 بدون آنکه حرف کنید گوش دهید!

 تلفن دارد زنگ می زند بردارید!

 

 

 

صدای جامانده ی گنجشک

 روی این سیم ها چقدر خش دارد    الو الو!

ورق بزنید آن پنجره ها را

   که پشت ِ پرده آتشی برپاست

برای آن گربه    گرسنگی ماهی نمی گیرد

می گویند خزر را در چشمهای گربه هدر دادند  درست است!؟

 

 

 

خواننده ی عزیز!     دیگر بس است

گوشی را بگذارید هر چه خودش می خواهد آواز بخواند

فقط بگویید در انتهای این شعر گریه کنم

 یا روی سطر اول گیتار بزنم؟

این حرف ها برف نیست به کسی نزنید

لب های ما را دیوارهای دیگری نیمه کاره کرد

برای این گربه    چند خیابان مشت     موش های قبلی را کشت

کسی چه می دانست که ما هم می توانیم

 ماه را صدا کنیم

اصلا فراموش کنید

 این گربه    این دیوار     موش دارد     خیلی!

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.