این
گربهی عزیز!
علی
عبدالرضایی
١۳۷۷
پُل
من عاشق پلی هستم
که عاشق ِدریاست
به سنگفرش کهنه اش لم می دهم
و شعر می خوانم
شبی چند بار
انگار در رودخانه که زیر پایش افتاده ست آینه
دارد
به چند ین زبان که من گریه می کنم ا لتفاتی ندارد
پسرک شعرهای خوبی می گفت
خیال می کرد که عاشق دریا شده
ام
من! گرچه دیوانه را
اشتباهی رفت
من! فقط می خواستم
حتی به اندازه ی چند لنگه
دست کسی نشنود
که تخته سنگی از دلم
کَنده ست
من! من عاشق ِاو شده
بودم
که از یک جای این شبها
چنان زمین را از روی خودش
پرتاب کرد
که از هر جای این روزها
جنازه ی باد کرده اش را
مثل رودخانه زیر پایم یافتند
و می گفتند که
دیوانه چه عاشق ِدریا بود
من! من عاشق او شده
بودم