جامعه

علی عبدالرضایی

١۳۸۰

 

 

شعرخطبه‌ی جامعه

 

اگر کودکی به خودش واگذار شود     بزرگ نمی­شود!
مادر   پادرمیانی می­کند     و جامعه می­شود
 
جامعه جاده­ست      نمی­شود دربست    
 روی دست انداز رفت
 توی این بارانداز    جنین تنهاست
و اگر سر برسد نُه ماه    
 از دری که در پی دارد در تاریکی    درمی­آید!
برچسب ِخوب و بد به او نمی­آید
چون هر دو هست         و هیچکدام!
خوبم!     چطور!؟      بَدم!؟        هر دواَم!    
 و هر دو یعنی یکی!
یکی که هیچ...کدام ِآن­ها نیست!؟
در آگاهی ِ خودم بزرگ شده­ام
پلی میان فکرهای همه اطرافم
و شهادت می­دهم آمده­ام شاهد...
 
مادرم به راهی      پدرم به سمتی دیگر
و هر عزیزم      هر که آمد گفت این طرف!
هنوز در همان چارراهم      بی طرفم!
می توانم به هر چه گوش بسپارم      و نشنوم
دارم به اطرافم نگاه می­کنم     و نمی­بینم!
ترن نیستم که روی ریل هی برود    برگردد!
 رودخانه­ام!    در رحِم خودم راه می­روم      جامعه آنجاست!
 
 از کارهای خوبم چنان بدم می آید که وانمود می­کنم دیگران...
به در ِساده­ای که دنبالش می­گردم در تاریکی
 که دنبالم کرد در تاریکی    تا کی؟    رسیده­ام
و زندگی را تنها در لباس ِمرتبی که تنم کرده­اند     مرتب می­کنم
سی سال این جاده­ای که در سرتاسرش به خود آمده­ام   طول داشت
جاده من بودم   نرفتنی!    و مُردنی    این باورنکردنی!
که در هرکجای زمین کمین کرده- نکرده باشد کجا عالی­ست؟
مثل دری باز می شدند و بازمی­کردند در ِگوری را    بُزدل­ها!
چندشم شده از بس هوچی­ها    
هوکرده اند باد را که در سماع و هواخوری­ست!
بِهش نمی گفتم کاش!
 
این را     وقتی کسی می­میرد   می­گویند
 درخانه فرنگی    درفرنگ     گناهی ندارند    
 ایرانی­اند     مثل من!
و زندگی را تنها در لباسی  که به تن  دارند    مرتب!      مثل من!
آمده­ایم پایین و همین حالا در همان بالا هستیم
سعی ِما مقصد ندارد    خواب   دیدن می­کنیم
ما همه را از طریق ِهم می­شناسیم   
نمی­دانیم که هستیم         کی!؟
 
مردم سعی می کنند اما نمی­شوند وقتی که می­گویند نه!  قسمتی را برای بله  گذارند، آری لباس ِگشادی تن ِ نه کرده­ست،برخی دکور شده­اند بعضی بادگیر خیلی هیچ!
وقتی که در دل پس می­زنند چیزی ، فکر می­گوید قبول کن!   خیلی­ها به دنیا گفتند نه!
 به خدا امّا !!! این هر دو را از هم جدا می­کنند  و نمی­دانند که هر دو یعنی یکی!  
 یکی که هیچ... کدام ِآن­ها نیست!؟
مثل موج سری به ساحل می­زنند که برگردند، مجنون ِبزرگی­ست این دریا!  جزر و مَد که می­گیرد، جنین در رحِم شنا می­کند نُه ماه!  ماه آدم نیست! دیوانه کرده دریا را، مادران ِحامله هر شب ویار ِنمک دارند، چرا ماه زیباست؟
کسی نمی­پرسد!!!
وقتی سوار ِ طیّاره می­شوند به قایق­های کوچک فکر می­کنند! فکری برای چه باید کرد ندارند، از چه دارند می کنند، می­نالند!
 
اگر خیابان کج برود ماشین هم بوق    بوووووق!
چرا نمی­پرسیم؟
یعنی دیواری که آقای هِگل برد بالا   کاهگِلی بود؟
ما زندگی نمی­کنیم       با فاجعه بازی می­کنیم
پول نداریم!
جُراَت!    وقتی که در تاکسی از کسی می پرسیم شهر داری!؟  نداریم!   
در روستای پیشرفته­ای کدخدا کرده­ایم!!!
نفت!؟     تا دلت بخواهد!    آدم!؟   مشدی!  
 این سرزمین زیاد می­داند بی خبری؟
 
پیامبران ناگهان تمام شدند  آدمی تنها!  و زندگی قصّه­ای­ست که هر که آن را طوری که نمی­خواهد، می­نویسد! نقشه­ای در دست نیست! آدمی آدرس ندارد! به خودش نمی­رسد کسی به سمتش می­آید که نیست! آگاهی ِهمه از بی خبری ست، آنکه می­داند زباله­دانی­ست که نمی­داند زباله در خود ریخته­ست!
باد است    همه درها را به روی خود بسته­ست
درون ِما را یک بی­خودی در محاصره دارد
        یک هیچ        که یعنی همه چی!
 
در ِ گور ِ خود ش را باز می­کند دستی
 که در گیردیگری باشد
در خودتان   این آسمان    باید دوید!    و دید!
ترافیک سنگین       ماشین­ها عصبانی     دوووووووووووود!!!
صدا می­زنند لیلی!
زمین کثیف است  لیلی کثیر!   عشق سر به سرش می گذارد همسرش می­شود فکری در سرش نیست  و شاید عشق!  همین دستمال­های مچاله­ی کاغذی­ست که دارم آن را در سطل ِ زباله می­ریزم!
 
ما نمی­بوسیم!   فقط لب­ها را به هم می­رسانیم  در آغوش ِ هم نمی­افتیم
همه را در بغل نگهداری.....
تمرین ِ این بازی زندگی را کُشت!
 
یارو یک شب به خانه­ام آمد نگاه کردم چقدر سالوس! چیزی می­گفت و کار ِ دیگر می­کرد!  چنان مخفیانه به خود می­رسید که از خودش هم مخفی...
 دخترم!      معرّفی می­کنم پسرم!   
خانوم همسر من است  این!   مال من است    آن...!
 
 هیچ کس مال ما نیست      آن­ها خودشانند!
گاهی مسیحی     گاهی مسلمان     هندو      وبودایی­اند
                                  چون هیچکدام ِ آنها نیستند!
کسی که از دنیا فرار کرده خودخواهی­ست
 که در دیرها نشسته چمباتمه   با ترس کلنجار می­رود
ترس یعنی       دوباره گیج شدن در گیجی
 
گیجم!   
مسئول آنچه می­نویسم نیستم  شما هستید که مرتکب را می­خوانید!
دارم به شما گوش می­دهم گرچه در خودم استراق ِسمع کرده­ام
چرا به مردی که در خودش راه می­رود می گویید بد!
دنیا به او خوش آمد گفته­ست!
 شما که هستید که می­گویید...؟
وقتی کسی به خانه­تان می­آید خانه می­گوید بفرما!
                  شما چرا ...!؟
 
هر چه موج بوده از سر ِ دریا گرفته­ایم   جنگ داریم     با کی!؟
پی ِ درگیری راه می­رویم      واگر جنگ تمام شود 
 دوباره خلقش می­کنیم    از چی!؟
همیشه آماده­ی دفاع     هنوز در فکر حمله­ایم   
 هر لحظه داریم...    تا کِی!؟
 
هر که در خودش راه می­رود قدم وجود ندارد
 جاده موهوم است
از شما می­خواهند دنبالشان بروید  نمی­گویند کجا؟
خیلی ها خیلی جلوتر قدم برمی­دارند  جلو نیستند  گم شده­اند!
 
به مردی که پشتِ در ِ بهشت مکث کرده بود گفتند:  بفرمایید!
گفت:  نه! بچه­ها دارند می­آیند
نمی­آیند!       می­گویند کجا؟
اینجا     منع ِ شراب می­کنید
وعده می دهید یک پری  جایی  شراب سِرو می­کند    کجا؟
در را باز نمی­کنید     پری را در آن دنیا پرت...
 
نوزاد وقتی که در طشت افتاد گریه سر داد کش داد صدایش را بلند شد
به نوجوانی رسید و گریه او را ادامه داد تا بزرگ و بزرگتر
 
 
دارید پیر می­شوید و ول کن نیستید
به هر نعره­ای که در کوچه رد می­شود
 از جا می­پرید       کجا؟
 قاف هم در خود نشسته دارد فکر می­کند     کمترید!؟
سدّ معبر کنید!      نه!  آدمی را بزرگ می­کند    
 
اگر دوباره مجبورم کنند به دنیا بیایم پیش از آنکه ماما بزند با پشت دست بر پشتم که بگریم گریه می­کنم و جای حرفی که دوست دارم به شما بزنم چند نقطه هم نمی­گذارم بگذارند!
 
 من دو حرف دارد      شما سه حرف    
 چرا به هم نزنیم؟
علی علیه علی نیست      
 حق که نمی­گوید اناالحق!
زبان خلوتی در دهان دارد اگر دراز کرده­ست دست
از دوباره می­گویم     ما پاره خیلی داریم     دوخت کم! 
دشمن!؟     تولیدمان بالاست      دوست کم!
امروز را فروخته­ایم   که آقای فردا سر برسد   برای چی؟   دنبال ِکی؟
همیشه خیلی بعد  از بعد هم خیلی    بعد بود!   
 بد بود!
در ناخودآگاهِ دشمن دراز کشیده­ایم  دزدها می­آیند  
 اینجا چه می­کنند؟
 
چند قرنی شده شاید     مرخّصی از تنهایی گرفته­ایم
به این زندگی   این کوچه این اتاق زیر ِشیروانی      نمی­دانیم آمده­ایم  یا رفتیم!
 
هنوز به میدان نیامدیم  
 میدان به خانه­ی ما آمد 
چشم درآورد    سر برید   بعد هم شکم درید
   که روی دستِ آب  باد نکنیم
 
باد کرده­ام!    زبانزد ِخاص و عامند کلماتم! به زبانم تا آمدند زبان درآوردند و زنم شدند! افعال کلماتم را گمراه کرده­اند، نمی­دانند نوشتن ترس است! ترس از نمی­دانم از چه کنم! چه می­کنم؟ شاید عقب افتاده­ام از خودم! می خواهم به هیچ چیز! به هیچ کس فکری بکنم!
من شاعر تناقض­های بزرگم! لَه و علیه جامعه نیستم ورای جامعه هستم!
دست اندر کار ِاداره­ی دختری شعری هستم که از خانه­ای به خانه­ی دیگر سرایت می­کند روزی...
من عاشق گونه­های سرخ و... سیلی خورده­ام یک نفر مثل قشنگ نمی­آید که دستم بگیرد و بردارد برای خودش؟
به تعدادی که خیلی­ها خدا دارند زمین هم آسمان دارد   ندارم!
و معنای خانم اجازه دارد این را بلند کردن!
آغایان!   برای کُسی     به روی کسی     دستم بلند نشد
از نادر آدم­های دَم دَمی مزاجم که پرسه گردِ فرق­های میان پرسش­هاست!
من فرق بین تمام فرق­های جهانم!
پلی میان فکرهای همه اطرافم
و گاهی فکر می­کنم فکر سنگی­ست که از سمتی دور به سمتم در سرم پرتاب می­شود
صاحب­خانه­ی فکرهای بی­خانمان شده­ام     بی مدیر!
    مدیر یعنی مردی که به خاطر دارد     دارم!
 
اگر بخواهم بمیرم فقط باید زنده بمانم می­دانم اما اگر بمیرم چه کسی این همه تنهایی را تحمّل می­کند چه کسانی؟
امشب چراغ اتاق خوابم روشن نمی­شود هیچ کس نمی­داند چرا؟
دارم به عکسی نگاه می­کنم که می­خواسته عطسه کند  نمی­گذارند!
                 چه کسانی!؟
برعکس من این عکس دنبال صاحب­خانه می­گشت   نبودم!
نمی­خواستم تصاحب کنم  می­خواستم او را بگیرم هاپ!  هاپچی!
 
آن شب هوای لگد خورده­ای داشت. من او را صدا زده بودم باد مقصّر بود! صدایم را دو سه متری آن طرف تر پرت کرد تا به گوش دختری بخورد که جای او برگشت
 ها!     خیلی عوض شده­ام نه!؟
 
عوضی شده بود!
تنها بود     چنان تنها که یک دوره گرد هم با او سفرنمی­کرد      کردم!
او یک حمایت بود       من به خلاء تکیه کرده بودم!
ما دو هیچ ِ عاشق هم بودیم همچنان!  چه می­دانستیم عشق!  یعنی شق!
                       و شقه شقه شدن
چه می­دانستم      من با تو بودم          تو نبودی!
عکس تو را تنها دو چشم ژولیده زحمت کشید
تنها دو دست شب­ها به آسمان رفته­ست
و آری خیر   سهم مرا عاقبت به خیری داد!
 پیر شدی پسر!    موهات کو!؟
 
 فراموش کرده بودم از بازار بخرم آدم­های مثل تهران مثل تهران گیج بودند در شنبه­ای که چندش دلیل ِ چندش شد در خیالم یک شب به آن روزی که تو را اینجا دیدم رفتم  وقتی که برگشتم مثل قشنگ نبودی   و دست­هایم را که در آغوش گرم ِ تو گیر کرده از یاد برده بودم که بردارم!
توی آن دیگر که سیلی محکمی خوابانده بود در گوشم دویدم  و بر خوردم به یک دختر که مثل قشنگ داشت می­رسید
 
لیلای تازه­ام
مثل کنه
روی بازوی راستم
توی شناسنامه­ام حک شد!
و هر چه امتحان پس داد          تک شد!
جز پیچه بر سر ِ پیچ­ها     بیرون ِ خانه دست نداشت
سر ِ خیابان نمی­آمد      
من و خیابان به خانه­شان می­رفتیم!
پنجره­ای روشن    آن بالا     روی بلند افتاده بو د
آن شب     فردا    در جنوب غربی سرفه می­کرد    نمی­آمد
و حمله همه حمل و حما.........کردند سرخ پوست­ها
همسرم تعطیل شد     در دلم حمّام و دوش گرفت  رفت!
یک جفت دست را که دور ِ کمرم گره خورده بدجوری   
     فراموش کرده بردارد  رفت!
به خانه دیگر نیامد    گرچه خانه خیلی آنجا رفت   آمد    نیامد!
خورشید       آنجا     به آسمان رفته بود
سه شنبه روی میز بود
ایدز    از پشت پنجره داشت    به خانه شان سُک می­زد!
صدای جارو برقی از همه جا می­آمد!
نیامد!      و مادرش آمد و خانه­ی ما را پاک کرد!
 
 
برگ­ها در بلند     تکان می­خوردند    وریشه­ها راه می­رفتند  در عمیق
فرو می­کردند فروید را در فرو   
که ین و یانگ را یونگ   رو بکند!
مادرها عشق نمی­کردند هی اَخ   هی تُف!   بچه­ها را یکی یکی آورده بودند بالا! که زیر آفتاب بماند بام!
بعد از دو رکعت چه می­دانم شرم، پدر را برده بود از خانه بیرون که روزی گرم بیاورد نانوایی!
دست نامحدودی ناگهان از پنجره آمد تو! گشتی در پذیرایی زد آمده در اتاق خوابم ول کن نیست!  عجب کلنجار بی­خودی داره­ام با خودم که آدم بشوم؟  زور است مگر!  نمی­شوم!
ایستاده­ام تنها در همه جا     پدرم بزرگ شده   مادرم...   آقا!  شما خانه­ی ما را ندیدی!؟
 
باید نگاه کنم که از یاد نبرم گوش کنم به این میدان، پل ِخشتی  و ماهی فروشان که نوجوانی را به تهران فروخت. به تاکسی موتوری باید سلام کنم تا مادرم پدرم را گم نکند! به این مردمی که با چاروق به خانه برمی­گردند و یک طوری به آدم نگاه می­کنند باید...  چه ریختی شده­ام؟
در خانه­ام ، خودم! فوج توریست­ها قدم می­زنند، باید عبور کنم از ممنوع! به بازار پشتی بروم، کپور را دوباره قیمت کنم  قیمت را دوباره قیمت! مثل این که مثل همیشه باید مثل همه باشم مثل خسته­ام از مثل ِ همیشه از همه! دوباره مجبورم در شهری که تابلوی  بر خلافِ همه ممنوع دارد، خلاف کنم! باید قدم بکَنم در آقا سید حسین!
السلام علی اهل لااله الاالله من اهل لااله الاالله یا اهل لااله الاالله مَن لااله الاالله 
                    لا....لا!                                  
صدایم گرم گوش توست! کسی که من را فراموش می کند تو را ازبین می­برد! من به عنوان این و آن! من نیستم! حقّه­ای ست که به دنیا زده­ام. این فکرها مهمانند همه در من ِ قبلی و شعر بعدی زندگی می­کنند! باید بروند تا به خودم برسم اگر بخواهی با تو کاری ندارم اگر نه دنبال تو راه می­افتم، لنگری کرده­ام در لنگرودِ پدرم که این الکی را تمام کرده باشم
 
وقتی رسیدم به مادرم گفتم دیشب خواب دیدم   چایی برایم آورد   تعبیر شد!
 
رسیده بودم به درِ ساده­ای که دنبالش می­گردم در تاریکی که دنبالم کرد درتاریکی تا کی...!؟
             برگشتم!
در خیابان بوق ممتد بود! درجیبِ راستم شنیدن کر!  ناگهان صدای ترمز عابری از خیابان خرید! در جیب شلوارش فرو کرد و افتاده­ام مست و لایعقل سر ِ پیشخوان! روی همین اسکناس   چسبی به پیشانیم بزن! خون     ول کن نیست!
قطره قطره دارم از مـن دارد می­افتـد  و نـدارم!  فردام نمی­دانـد چنـد شنبه می­شـود جمعه بی حوصله شنبه کوفته  یک شنبه یکا یکِ یک­ها رژه دارند تا  اَ ک    دو   سه چهار و پنج شنبه که مثل حلزون پیچ می­خورد در هیچ!

هیچ یعنی همه چی

    لغتنامه را دوباره بنویسید!

بازنویسی­ی آخر: لنگرود، تابستان ٧۹

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.