جامعه
علی
عبدالرضایی
١۳۸۰
نمیشود
من و نمیشود
من و قله در نمیشود
من و بی قراری با هم قرار کاری
داریم
جنابِ حلزون که چرخ میخوری در
هیچ
سر ِ این صفحه این نمیشود
تقاضا میکنم بپیچ!
بریز در خزر
که موج دارد و موجی ست معناش
خودت را دیوارِ خانه ات را
کاش
در این نقشه این نمی شود گم
کنی
بِکشی پایین تا کج شود
عمان
از لج کمی بریزد در
لیوان
شور است نه!؟
جیش کن در کیش
شور کن با کسی که
بشورانیش!
کسی نه این نه آن نه
! این و آن نیست
اینجا زندانی و زندانبان
هر دو شاعرند
و من که من های خودم را ترک
کردهام درایران
آنقدر خودخواه هستم
که
خودکِشی یا خودکُشی کنم