از کژدم در بالش
1376
آوای
دف
رگبار
تگرگ است
بر پشت بام چوبی مان
نه!
دارکوبی ست
بر تنه ی درخت
شاید پروانه ای ست
که بر برگ های گل آفتاب
گردان جان می دهد
هزار مار زنگی جغجغه ی دم
های شان را یک جا تکان می دهند
بغض هزار ساله ی دیوی مهیب
ناگهان زار زارمی شکند
صدای دف از کجاست که می
آید؟
قطار
درها باز و بسته می شوند
قطار پر و خالی می شود
درها باز و بسته می شوند
قطار نیمه خالی می شود
درها باز و بسته می شوند
قطار خالی می شود
زنی در تاریکی هنوز منتظر
است
میز
گرد
دو کودک ِبازیگوش را می
مانند
روز و شب
دو کودک بازیگوش که هیچ گاه
از دنبال کردن هم
دور میز گرد
خسته نمی شوند
شب
می پرسد روز می پرسد من می پرسم
آهای روز! کجایی؟
آهای شب! کجایی؟
قایم با شک بازی ِ دو کودک
که
هرگز یکدیگر را باز نمی یابند
آهای روز و شب!
آویختگی
عقربه ای بی ساعت است ماه
وقتی که می روی
و ساعت بی عقربه ای است ماه
وقتی که باز می آیی
به ابر پناه می برد ماه
وقتی که نه می آیی ونه می
روی
ساعت نقره تاب دیدارمان
همواره لنگ است!
شمس من و
خدای من
گاه
در کنار من است
مرا می بوسد
با من عشق می بازد
و تا هست
خدای من
در آسمانها نیست
بیست و
سه سالگی
نبودی و آینه
تنها یار بی تایی بود
غربت بودم
تن بودم
و هوا
بیست و سه درجه
زیر تنهایی بود
آمدی
وطن شدم
برهنه شدم
جان شدم
من شدم
زندان جمهوری
گیسوان شب
بر دستگیره ی در آویخته بود
و روشنایی مثل پرنده ای
در آستانه پرپر می زد
فریادش گلوی خواب را فشرد
او بود و
تاریکی و صدای زندانبان که
اذان می زد
سرخ و سیاه
زمین سیاه
زمان سیاه
آسمان سیاه
دل تان
آذین تان
آیین تان سیاه!
من اما در این همه سیاهی
سرخ می پوشم
چرا که دوست می دارم!
رها شده ام
آه
آه
آه
چیست این حس غریب؟
برگ برگِ تنم می گشاید
پروانه های شرم از کفم می
گریزند
تمام شعرهای جهان تن بر تنم
می سایند
نه!
این سایش تن توست بر تنم
سراپا تو ام
سراپا منم
گر گرفته ام
گستره ی تهی ِ جانم
پی در پی پر و خالی می شود
چون ماری در تو می پیچم
و ناگاه
جای نیش هایم
بر شانه ات می ماند
رها شده ام!
آهواره ها
1
گذشتنت از من
گذر آتش است از کاه
تو می گذری و من
آاااااااااااه
3
کوشی شعر؟
نخ های آبی ت کوش؟
از هم دریده قلب جهان!
بی قرار
عاشقم! عشق یار می خواهم
عشق را بی قرار می خواهم
تا برهنه شوم ز تاریکی
عشق خورشید وار می خواهم
زندگی زندگی به سرشاری
همچو ذات بهار می خواهم
در غم مرگ هرچه تاریکی ست
مرگ را سوگوار می خواهم
تا که عریانیم بپوشاند
مخملی از بهار می خواهم
تا که دریا شوم به سرشاری
یار را در کنار می خواهم
زین همه دوست وارگان یاری
از پس ِ انتظار می خواهم
دلم از رنگهای تیره گرفت
سرخی ِ لاله زار می
خواهم
وطن
روزگارت
سیه و بخت تو خواب است وطن
به گلوی سحرت سرب مذاب است
وطن
آسمان سبزه زمین خاک سیاه
است سیاه
عشق اندیشه نفس! زیر
حجاب است وطن
تا که شیخت بنشسته ست به
شاهی بر تخت
سهم خورشید دلان فقر و عذاب
است وطن
رازها خفته به پروای دل
عصیانیت
چهره ی خشم تو در زیر نقاب
است وطن
روز طوفانی ِ طغیان چو رسد
خواهی دید
خونشان بر لب خلقت چو شراب
است وطن
سقف هر دخمه و زندان به سر
زندانبان
روز آزادی ی تو جمله خراب
است وطن
رباعی
از آنچه گذشت لاف بی جا
نزنم
سیلی ِ کنون به گوش فردا
نزنم
من زاده ی امروزم و
امروزینم
در خاطره ی گذشته در جا
نزنم
عشقی است به عمر روزگاران
مارا
با عطر شکوفای بهاران ما را
از زخم زبان دشمنان باکم
نیست
تا هست دوای مهر یاران ما
را
آتش نی ام از فروتنی چون
خاکم
در جرگه ی عشق ، عاشقی بی
باکم
زیبایی ا م از سرشت من می
روید
زیرا که چو خاک، مادر خود
پاکم
بر قله ی نور، کرمک شبتابی
ز افسانه ی خورشید شدن بی
تابی
پایت ز گلیم خویش بیرون
مگذار
بیدار شو ای عزیزکم! در
خوابی
بر سرخ سحر ، سبز سپیدارت
خوش
بر بام نگه آبی ی دیدارت
خوش
ای چشم سپیده روشن از
دیدارت
با اینهمه خفته ، چشم
بیدارت خوش
تو آتش عشقی و منم هیمه ی
تو
تو نیمه ی من باشی و من
نیمه ی تو
دیگر سر خود ز پای نشناسم
از آنک
بر جان بنشسته شعر خوش
شیمه ی تو
هر چند از آن ما نباشد این
باغ
دارد به رخ از بهار ما نیز
سراغ
با اینهمه بوی گل حرامم
بادا
تا لاله به میهنم به دل
دارد داغ
تو گمان کن که عشق ما هوس
است
این درخت ار بری دهد ملس
است
عسل است این و مردمان بینند
گوش کس کی به وز وز مگس است
آن یل که به بازو و کپل آهن
بود
در گستره ی نبرد شیر افکن
بود
آنگه که نوازشگر من بودش
دست
انگار نسیم بود گویی زن بود
با آنکه خدا داند این حرف
من است
جان دل من نهفته در این
سخن است
می گویم عشق و بینم آن مرد
هنوز
با خنده به خویش گوید این
حرف زن است