من در خطرناک زندگی می‌کردم

علی عبدالرضایی

١۳۸۵

 

ابر

 

 

 

 

شب که پدید آمد

شکلِ وقت       وقتی که در می‌رفت       دیدنی بود

تا صورت از سرِ صبح برداشت

روز مکثی کرد

فردا نمی‌دانست که باید بیاید

و شب که قطعه‌یی از روشن خورد

برتکه‌ای از سیب ریخت که در جهان سوم شد

صدای سرد از کوه‌ها سرازیر و سبز از دره سر بالا رفت

و آدم که بینِ دو راهه گیر کرده بود عابر شد                                 

در همان راهی که بعدها به چند منجر شد

خورشید را از بالای سرِ تک تکِ روزها برداشت و احتکار کرد

تا آب که سرتاسری می شد

کشتی را به نوح بسپارد

شمشیر را لوازمِ زندگی کند

لازم شود گوگرد بیابد

باروت را به آدم علاوه کند

و با اینهمه توفیری نکند

باز بیاید روز

شب      چون گاوِ تاریکی از طویله بیرون بزند

روز پشتِ گوساله‌ای قهوه‌ای گم شود

و ابرکه مادرِ پسر از دست داده‌ای ست

در آسمان چرخ بزند

هی چرخ بزند

و خلوتی پیدا نکند

که برایش سیر گریه کند

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.