ساعت
و
تنهایی که صفحهی ساعت اندازه میگیرد
هرگز نمیمیرد
درحالِ تازه جهان از تازه میگیرد
که از دست رفته بود
همیشه مُچ ما را گرفته بود
بزرگتری که دورِ تند میچرخید تو بودی
عقربهها بر میز کار میکردیم
گیج میخوردیم
من از کوچکترم تکان نمیخوردم
و
روی سنگین راه میبردم
سر آخر سرِ دیوار که آونگ دارمان زد
حلاجِ دنبال کردهات باز بودهام
بازم!
در هر سه ساعتی که روی تو من میافتیم
خدا خدا میکنم
باطری روی دستِ ما باد و ما باطل
که من توی تو روی من تو در تو
تو هر توهای جهانِ منی
در ساعتِ من و سی دقیقه از تو عقب مانده
چند ساعت و من دقیقه باید از من جلو بزنم
تا چند ربعی مانده به زن در تو وقت کنم؟
منی که پیش از پس از تو با تو بودهام
بعد از هنوز و قبل از تو با توام
درساعتِ من و زن دقیقه از تو عقب رفته
چرا بَرم داشتی و روم افتادی
و
از بیشتر رو دادی؟
روم کم شد!