مختاری
از
وقتی که پیچیدند توی فکرهاش و با کله چپ کردند جنبِ حرفهاش و تانک و نفر بر
جای سخن راندند سمتِ شعرهاش و به کوچههای علی چپ زدند
من
از شعرهای مختاری بدم میآید
از فکرهای مختاری بدم میآید
و
از حرفهاش که وردِ زبان رجالههاست
از
وقتی که بر عکسهاش تاش خوردید و زندانِ هرچه در فکرهاش شدید و میخواستید
رییسِ در مجلس نشستهای باشید و نشد
من
از دوستانِ مختاری بدم میآید
از
عکسهای مختاری بدم میآید
و
از خودِ مختاری که این روزها سکوی شهرتِ رجالههاست
بعد
از آن مرگِ بزرگ آن مردِ بزرگ هرگز نمرده بود
دوباره او را شما کشتید و از وقتی که او را کشتید
ازمرگِ مختاری هم بدم میآید
و
از شما که لابد ایرانی هستید دارد بدم میآید
دارد انگار از شعری که دارم مینویسم واقعن بدم میآید
اصلن از خودِ بدم میآید هم دیگر بدم میآید
و
از خودم که خود مختاریِ خودم را کشتم
آیا
ما واقعن ایرانی هستیم
هستیم
هستیم!؟