پناهنده
پناهنده یعنی خنده و بعدش گریه و
بعدش
خنده و یک دنده روز را وسطِ شب بردن و بعدش به روز کردنِ بعد و بعد و بعدش چی!؟
که از
بس همه چی سیاه و سفید بوده سیاسی شدهام؟ برای چی؟ برای کی؟
همین
کلماتی که میتوانستند در همه حملاتی که به جملاتم میشد کَل کَلی کرده باشند؟
به من
چه که سرپوش سرِ خواهرم میگذارند و با ریاکاریِ پدر همکارند!
به من
چه که ربطی به مرد ندارند و ربطها با منی دارند که به حالم گریه میکنم در
حالِ خندهام! من پناهندهام! ولی به چی؟ به کی؟
به
کیرم که نمیشد شاعر شد
و
هرکجای شعری بلند حاضر شد
ناظر
که میتوانستی باشی
بر
خواهشی که هرگز نمیخواستی لاشی!
خاک بر
سَرت خاک بر سر!
خاک بر
سرِ همه ریختی که خاکت کنند؟
عنکبوتی شدهای تاری تنیدهای دورِ خودت گیتار میزنی
از گاو
ولت کردهاند در لاو و صدایت میزنند گوسفند و زینی چه محکم تنت کردهاند
جنابِ
اسب حواست هست؟
خرت کردهاند
« تو
هرگز نجنگیدی فقط به خودت ریدی»
دیدی
که دست تنها شد ریدی!
دیدی
که دوست دشمن شد زاییدی!
این
خانه تاریک نیست
جز تو
که خیلی سوختی
لامپِ
دیگری هم دارد که هر چه میکنی روشن
نمیشود!
تو که
میخواستی به خودت برسی
خُب
رسیدهای!
با
بعدی که خودت باشی فاصلهها داری نمیرسی!
قلم که
بر میداری
به
قدرِ کاهی خیال میکنی کوه میشود!
نوکِ
قله ایستاده فریاد میزنی کمک کنید!
گذشتهی ما را پخش و پلا کردند!
که
چی!؟
خورشید
هم مسیرِ خودش را عوض میکند ولگرد!
و
میداند کی در کجا غروب میکند برگرد!
در
شعرهای تو فعلِ شادی در کار نیست
اگر
قدم بزنی مرگ حتی نمیرسد
از
وقتی که آمدی از بَک راند
خواننده خیلی کُرکُری تهِ سطرهایت خواند جاماند!
جای تو
چندین هزار راننده تا ته راند تهرانید!
دارید همه این شعر را میخوانید؟ هه!