من در خطرناک زندگی می‌کردم

علی عبدالرضایی

١۳۸۵

 بسم المهرُ المهرانَ المهیر

 

 

 

 

 

به اندازه انداختن اندام می‌خواهد

برازنده‌ی من نیست

با همین شب‌هایی که سهمِ روز خورده‌اند

کَل کَلِ کُلّی کردن

تمامِ دیشب که یک لبِ شب مانند داشت بوسیدم

 لیسیدم

ربطی به صورتی که صورت می‌دادم نداشت

به حدّی که داس کرده باشی کاس شده باشی سوداشتم

پیکاسو می‌دیدم

چه حالی داشت

عجب علیِ سرحالی بوده‌ام دیشب

بی خیالِ سوالی از محمد که صد و سگ تایی داشت پرسیدم

چقدر موسا کش رفته‌ای جانی!؟

از مانی که عیسای جاکشی ست مهر برده‌ای که رحم کنی به کی!؟

زن که سوره‌ی سوریه سازی نیست

البته ناگفته نماند

به نیما هم که مانیِ بر عکسی ست       نوشتم

قالَ علی عبدالرضایی:

        همیشه عالیه خانم عالی نیست

        شعر که پای شاعر نمی‌ماند پدر!

        هنوز دریای تازه می‌خواهد

       پارو بکشی بهتر نیست؟

 

بالاخره بیشتر سَر نمی‌خورم که به دیوارِ برخی بربخورد

اینجا توی توالتِ مارسل دوشان روی جعبه‌ی اندی وَرهول شاشیدم

 

تقلید هم حدّی دارد جاکش

جارو بکشی بهتر نیست!؟

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.