من در خطرناک زندگی می‌کردم

علی عبدالرضایی

١۳۸۵

 

من گویی

 

 

 

 

 

با همین چشم‌های دریده‌ام

پرچمِ دریده‌ای دیده‌ام

که رنگ‌های سفید و سبزش در خون دویده بود

کرمکِ وول خورده‌ی تکه‌ای از همان سیبم که در جهان سوم شد

در حالِ افتادن پرنده‌ای تیرخورده‌ام

علاجِ هیچ دارویی پیدایم نمی‌کند

دیگر به من بر نمی‌خورد حتّا اگر برخورد کنم

دوباره با تیر تازه‌ای که می‌خواهد به من بخورد

 

من ساحلی هستم که از دریا فرار کرد

لنگرودِ لختی وسطِ برلین نشسته‌ای

کمی در فرانکفورت فرو رفته‌ای

که به استکهلم هُلم داد و یک سال و اندی در پاریس خیس خورد و تا فردا که در کار است

امروز قرار است

لندن    مواظبِ جنونِ من باشد

 

دریا اگر بخواهد

به ساحل دوباره نزدیک می‌شود

با آب        ساحل اگر بخواهد

دوباره نزدیکی می‌کند

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.