من در خطرناک زندگی می‌کردم

علی عبدالرضایی

١۳۸۵

 

 

داستان

 

 

 

 

 

یک آسمان که باران کند کافی بود

یک آفتاب که شهری یِوَر کند

 

تابستان چون فیلِ سر به زیری که خرطومِ طویلی داشت روز را بلند کرده بود

و شب که خلوت از دست داده بود

چون فرمانده‌ای که از گروهان جدایش کرده باشند

از کنارِ صدای آباد شده‌ام که درجوارِ آبادیِ صدایم مسکن داشت

خنده‌ی بودا را که دهانم چاک چاک کرده بود در لهاسا انداخت

تا به حالِ من که معنای مفصّلی در فارسی داشت فکری بکند

زیرِ نورِ تنبلِ مهتابی      خودی آفتابی کرده کمی گریه کند

 

 

یک دریا برای غرق شدن کافی بود

یک دام برای نهنگِ تیرخورده‌ای که من باشم

 

دنیا چون فرشِ کهنه‌ای که گوشه‌گیر شده باشد

در میدانی که سرگیجه‌ی وسیعی داشت خالی بود

و زن که در ابرِ ساکتی سکونت داشت

 در تنهاییِ من که آبکندِ راکد و گودی بود تور انداخت

و دلم را که ماهیِ سرخی بود به تور انداخت

ما مثلِ دو انگشتی که هم قدِّ هم نیستند مجبور بودم  کنارِ هم باشیم

و دوست      دوست      دوست داشته باشیم

که با اسبِ سر به زیری که از کدخداییِ شیهه پایین می‌رفت

                                                       سربالا بروم

می‌روم!

دیگرخیالِ پر بلندی ندارم

یک ماشین میانِ خیابان کافی ست

                            که زیرش بگیرد

یک قتل

یک قاتل

       که زیرش بزند

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.