مجسمه
تو صاحبِ همه چیزِ
این اتاق ِ بی همه چیزی
قبول!
اما فراموش می کنی بیشتر ازهر
بی همه چیزی مالکِ منی
هربار که برمی گردی
لختم می کنی
تکه ای از مرا اتاق را می
کَنی با خودت می بری
و لخت ترم می کنی
هربار که برمی گردی
چنان برمی گردی
که انگار برنمی گردی
اگر دوباره برگردی
از هر جهت که بخواهی با تو
راه می آیم
نمی گذارم دورتر شوی کنار می
آیم
تکه های تنم را می کَنم
تن ِ اتاق می کنم
که وقتِ رفتن این مجسمه را
برداری
در چمدانت بگذاری
و بی آنکه باخته باشی ببری!