دست از سرم بردار!
مزاحم نیستم!؟
گم شو!
کجا؟
دست از سرم بردار!
بگذارم کجا؟
هر جا فقط سر را به بالین خودم بگذار بگذارم
تو از خود هم نمی آیی کمی بیرون
که من را در خیابان کار
بگذارم
و یا در کوچه های با دو
انگشتی که داری ایست! بی حرکت!
بگو آتش!
که نا قابل خودم را
پای آن دیوار بگذارم
نگفتم ماه را از آسمان
بیرون کن و بگذار جای آن خودم را دستِ کم یک بار بگذارم
تو زخمی کهنه در سر داشتی
مرهم کفِ این
دست! یادت هست؟
تو گفتی لعنتی دست از سرم
بردار! بگذارم!؟
تو از این صفحه داری می روی پایین ودر این جمله از
شعری که دارم می نویسم تیر خواهی خورد
من گفتم!
تفنگم بر زمین حضرت
ضعیفه محترم سرکار! بگذارم!؟
از آن روزی که سیلی قسمتی
از مرد را در گریه پیدا کرد
کفِ دستم خجالت می کشد
این دست یادت هست!؟
اگر امشب نشد فردا کمی از
خود بزن بیرون
تنی را هم که بیرون از بدن
شد در وطن بگذار بگذارم!