تاج
همهی غصّه ی من از این است
باد با پرچم و با چهره ی
مردم شادی
دو سه وقتی ست که سر سنگین
است
رسم برعکس شد و مکث در این
جاده دگر جایز نیست
به کناری بروید اسب سوار
زین است
پرت کردیم همه مشت که سر بر
بکنیم
آسمان رحم نکرد
مشت برگشت و سروصورتمان
خونین است
تاج برداشته شد نوبتِ
عمّامه رسید
رنگ و رو رفته کلاهی سرمان
رفت که اجر ِدین است
بعد از این هر چه که دیدیم
به جز مرگ نبود
خنده بر چهره اگر
بنشیند غمگین است
سر ِکوچه همه از راست به چپ
کج کردند
و برادر به برادر به پدر
بدبین است
سال نو آمد و سر زیر ِتبر
رفت کسی سینه ی خود سفره نکرد
هفت از فقر فراموش شد از
خاطر رفت
وسطِ سفره فقط سر سین
است
سر ِ بازی همه را باز به
سربازی برد
به کجا پا بگذاریم؟
زمین کار گذار ِ
مین است!