پاریس در رنو
علی
عبدالرضایی
۱٣٧٦
بخوان
حرا از تو نگفتن
شنیده بود
عصا از تو نرفتن به سوی اژدها
و آتش در تو نیاویخت که
بسپاری پر!
به سوالی که از طویله می آید
گاو نیستم که پاسخ دهم
سواری دو اسبه که بی گاری
اینهمه راه آورده کاش پروانه آب می کرد
بر اینهمه آتش که در اتاقم
شعله پیدا کرد
گاو کی من می شود من گاو را کی
می شوم
که از تو نگفتن پشت ِ هر چرا
شنیده ام
و عصا یم بی تو نرفتن به سوی
اژدها
تورات ِفهم ِکسی می شدم کاش که
انجیل را بیشتر می زیست
اقراء!
در این خانه این باغ آیا کسی
نیست؟
گاو نیستم که پاسخ دهم
به سوالی که اصلا نمی کنید