پاریس در رنو
علی
عبدالرضایی
۱٣٧٦
میدان
فردوسی
ای کاش می شد مرد شد
با مرگ هم آورد شد ای
کاش می مُردم
هنگام ِ آدم کاش می شد سیب را
کش رفت
دندان نزد اما از اینجا طرد
شد ای کاش می خوردم
ای کاش می شد عمر را کش داد
کش رفت
چشم تو را وقتی که در چشم تو
می افتاد کش رفت
دیشب کلاهی بر سرم ریخت
دیشب کمی آدم شدم از
دیشب اینجا آسمان خاکستری رفت
دیشب زنی روی تکان شاخه ام هی
سیب می ریخت
هی بی قراری زیر جیبم پرسه می
زد
دیشب زنی در کوچه تا پای دری
می رفت و بر می گشت
حافظ کمی روی صدایش زندگی می
کرد
گاهی به خود می گفت:
بر موی من شاید بماند برف اما بر جاده ها هرگز نمی
ماند قدم هایی که از من دورتر رفت
شهری که با یک بوسه در آغوش من می ریخت
معنای در باران زنی از دست
دادن را نمی داند
یک شنبه ها را هیچ کس از من
نیاموخت
دست تو را از من کشیدند و
فراموشی گرفتند
طیّ ِ خیابانی که نام کوچکی
از کوچه کش رفت
دیشب خیابان هم تمام شهر را
آهسته پیمود
مردم که می گویند :
تنها یک نفر بود!
آن سوی این مردی که مردم سوی مردن برد
سنگ ِ همین شیشه تویی بشکن
مرا سنگ ِ مزارم باش!
امشب مرا هم پیش ِ تنهایی ِ
خود بگذار!
فردا اگر جایی بمیرم یا
روی میدانی بمانم مثل فردوسی
شاید که دستِ کم یکی از دست
ها را روی سنگ قبر بگذارم
سنگِ مزارم باش!