پاریس در رنو
علی
عبدالرضایی
۱٣٧٦
تبریک
کنار ِ خوابهایم از تو دیگر پر نیست
که رفتی و از مباش ِ تو میهمان
بسیار
اولی عاشق دومی تنها
و آخری کنار ِچند ثانیه اصلا
اتاق شد
اینهمه دست اینهمه دوست
چگونه می توانم عاشق نما نم
عا...
آسوده از دیروز تر باش
بر چهره ات مهربانی ِ هیچ
دستی رسم نمی شود
که آن دریا برای بودن حوصله را
هم غرق کرد
که آن چشمها عزیزم! برای
گریه معنی نمی دهد
از برکه هم پرهیز می کنی می
دانم!
آبی ندارم که با آتش ِ تو آشتی
کنم
دیوانه نیستم که به آن جزیره ی
تنها شک
بین این میهمانان همین روزهاست
که مثل روز شبی روی من بگذاری و بگویی دیروز رفت امروز هم درگذشت فردا چه می کنی
تکرار؟
تبریک! که رفتم و از فرار
ِمن خشنود تو خوش باش!