دست آخر، ایشان نسخهی سومی از مطلبشان را تهیه کردند و در پایگاه اینترنتیشان،
قلمرو، منتشر کردند. آن مطلب هم درین نشانی موجود است :
http://www.ghalamrow.com/Sepidar_Article_Sasan_YabeTazahor.htm
مجلهی شعر هم چنان که این بحث را باز می گذارد تا دیگران، چه موافق چه مخالف، در
آن شرکت کنند، یادآور می شود که در ظرف حدود یک هفته از یک مطلب سه نسخه تهیه شده
است که هر کدام با دیگری تفاوتهایی دارد. این تغییر و تحولات که همهگی هم در
تاریخ ۳۰ جولای به اتمام رسیده، این سوآل را بیش می آورد
که آیا ميتوان با تزلزل و دو دلی، با پا بیش گذاشتن و بعد بس کشیدن، به استقبال
شعر رفت و حرفی را مستقر کرد؟ مفصلتر به این قضیه خواهیم برداخت.
... یا به تظاهر تزویر می کنید؟ *
یادداشتی خطاب به دوست و همکار نادیده
ساسان قهرمان
www.ghalamrow.com
آقای پرهام شهرجردی
این متن را خطاب به شما می نویسم، به عنوان ابراز تعجب نسبت به روشی که بر خلاف
شکل و محتوای نشریه ای که اداره می کنید، در گفت و گوی خود با آقای علی عبدالرضایی
پیشه کرده اید، بویژه در ابتدای آن. شما البته در بخشهایی از آن گفت و گو بناگزیر
به نقش واقعی یک گفت و گر اهل فن بازمیگردید و میکوشید با پرسش و اظهار نظر بحث
را به مسیر سالم بکشانید. اما زهر در آغاز ریخته شده و طرف مقابل شما، به واسطهی
همان شیوهی آغازین، چنان دور برداشته که نه تنها خود دیگر قادر به پائین آمدن از
آن چرخ فلک کودکانه نیست، که شما را هم باز به درون میکشد و اسیر لفاظی های
شعارمدار و خنثی میکند. من شما را نمی شناسم. به قلم شما یک مقاله و احیانا یک
ترجمه خوانده ام، که همانها البته در من نسبت به شما علاقه و احترام پدیدآوردهاست.
من آقای عبدالرضایی را هم نمی شناسم. از او چند شعر خواندهام، در سایت " مانی ها"
، که هم آثار جالب توجه و لذتبخش در میا ن شان دیده ام و هم قطعههایی که تعجب و
تاسف در من برانگیختهاند. چند سال پیش از آن، در مجله ای، مقالهای خواندهام که
به افشاگری در مورد متن یک گفت و گوی وی (که گویا بخش بزرگی از اظهار نظرهای
تئوریکش از اینسو و آنسو اقتباس شده بود) خواندهام، و دیگر اینکه با وجود همهی
جنبهها و جرقههای مثبت در کار وی، هرگز کار هیچ هیاهوگری را ( نه آن که دربارهاش
هیاهو میشود) جدی نگرفتهام. هیاهو (یا بنا به اصطلاحی که سالها پیش در ایران
ساخته شد: غوغا سالاری) که تمام میشود و فرو مینشیند، تازه حرکت واقعی شروع
میشود. البته در همین آغاز هم بگویم که در این متن (گفت و گوی شما با علی
عبدالرضایی) هم از جانب شما برخی پرسشهای جالب طرح میشود، و هم برخی از پاسخهای
آقای عبدالرضایی ارزش شنیدن و خواندن دارد.
چرا این متن را می نویسم؟ اجازه بدهید با مقدمه ای آغاز کنیم.
نمی دانم که آیا مهاجرت کردهاید یا نه، و اگر آری، چند وقت است.عمر مهاجرت /
تبعید من دارد بیست و دوساله میشود. نیمی از عمر خود را در این سوی جهان زیستهام
و هرچه که بگذرد، این نیمهی دوم سنگینتر خواهد شد. در این سالها شاهد اتفاقات
زیاد و رویکردهای هماهنگ و ناهماهنگ بسیارِ فرهنگی و اجتماعی بودهام. در میان
آنها، چه بسیار حرکتهای جدی و ریشهای و قابل توجه و اتکا، و چه بسیار کوته فکری
ها، دشنام گوییها، منم زدنها و کهنهگراییها در یاد ماندهاند و از یاد رفتهاند.
نه این که بالاخره همه از یک خاک روئیده ایم؟
سالها پیش، با ارائه ی تئوریای دربارهی مهاجرت در یک سلسله مقاله ( که نخست در
نشریه ی شهروند و سپس در نشریات و سایتهای دیگر و برخی هم در کتاب " نیم نگاه / سی
مقاله در نگاه به فرهنگ و جامعه - ٢٠٠١ " منتشر شدند و مبنای سخنرانی ام در سمینار
ایران شناسی سوئد - ١٩٩٨ هم قرار گرفتند) جامعه ی ایرانیان ساکن خارج از کشور را
به سه گروه اصلی و اساسی تقسیم کرده بودم:
جامعه ی موقت، جامعه ی مهاجر، و جامعه ی آزاد
مبنای این تئوری، جدا از تقسیم بندی فرهنگی و اجتماعی، یک بررسی و شناخت درست، به
همراه یک فرض نادرست بود که نسل مرا، نسل سی و چند ساله های آن دوران را، آخرین نسل
مهاجر می پنداشت، و می پنداشت که ادبیات و زبان فارسی در مهاجرت نیز، با ما پیر
خواهد شد و تداوم - به این صورت و در این مسیر- نخواهد یافت. این درست بود که نسل
دوم و سوم مهاجرت، یعنی فرزندان ما، ربط زیاد و ریشه ای با ما و زبان و ادبیات ما
و فرهنگ اجتماعی - سیاسی یا ادبی ما نداشت و نمی توانست داشته باشند، و در نتیجه،
دورانی قرار بود با ما تمام شود. اما، آ نچه که من در آن دوران نمی دیدم، تداوم
حیات جمهوری اسلامی به شکل کنونی، بزرگ شدن نسل بعدی و جوانترها در ایران و قدم
گذاشتن آنان در راهی که ما چند سال پیش تر و با ذهنیت و روحیه ای دیگر در آن گام
گذاشته بودیم. و از این مهمتر، مهاجرت کردن شان و پیوستن شان به این قافله. قضيه ی
مهاجرت اينک شکل ديگری پيدا کرده است. در طول چند سال اخير، ما شاهد مهاجرت قانونی
دهها هزار ايرانی به کانادا بودهايم که اغلب هم از تمکن مالی مناسب برخوردارند و
تقريبا بلافاصله پس از (يا حتی پيش از) ورودشان خانه و وسایل و اتومبیل و محل کسب
شان را خريدهاند و کسب خود را براه انداختهاند و يا به سر کار و درس خود
رفتهاند و چهره ی جامعه ی مهاجر ايرانی ساکن اين کشور را متغير کردهاند. بسياری
از اينان، به مصداق « دو زيست» (بی آنکه قصد تمسخر يا توهين باشد) خود را با هر دو
محيط داخل و خارج تطبيق دادهاند و میدهند و با ماندن خانواده در محيط جديد و رفت
و برگشت « پدر» به ايران و دوبی و... برای رسيدگی به کسب و کار «آن سوی آبها» ، نوع
جديدی از خانوادههای « تک والدی» را در اينجا ايجاد کردهاند که آنهم به نوبه ی
خود در ساخت ذهنی فرزندان اين خانوادهها- که بخش عمده ی بدنه ی آينده ی جامعه ی
ايرانی مقيم اين کشور را تشکيل خواهد داد- بیتأثير نيست. اما یک نکته ی ظریف در
پیوند با این پدیده، آزار دهنده است: گذشته از این که اغلب این مهاجران جدید، از
چه قشر و طبقهای هستند، و گذشته از این که چه وابستگی مذهبی، سیاسی یا دولتی ای
دارند و چگونه به ثروت و موقعیت امروز خود دست یافتهاند، با خود فرهنگی را به
جمعهای ایرانی وارد کرده اند و می کنند، که بسیاری از ما با تلاش و زجر فراوان از
آن گریخته ایم و از ذهن و روان خود بیرونش رانده ایم. این را داشته باشید تا بعد.
با این حال، من امروز با نسل نوی از جوانان ایرانی آشنا رودررو شده ام که زبان و
ادبیات فارسی، هم در ذات خود و هم در پیوندی ارگانیک با زبانهای دیگر، دغدغه ی آنان
نیز هست. نه یکی دوتایند، نه یک گونه و یکدست. از اینان گذشته، ایرانیان بسیاری
همچنان به کشورهای اروپایی وارد می شوند. قانونی و غیر قانونی، و به قصد ماندن با
هر شیوه و دلیلی. بدیهی است که اغلب مهاجران اجتماعی و اقتصادی به کانادا، و اغلب
مهاجران سیاسی و فرهنگی به اروپا مهاجرت می کنند یا پناهنده می شوند. نمونه ها کم
نیست. از عباس معروفی و سرکوهی و کوشان گرفته، تا مریم هوله و دیگران، که کوشیدند
جای خود را در کنار سردوزامی و خاکسار و باوندپور و نانام و قاسمی و دیگران باز
کنند و نقش خود را بزنند .
بيست سال ِ گذشته، برای مهاجران ايرانی نسل اول، به هيچ وجه آسان نبوده است و به
هيچ وجه هم با نحوه، علل، و نتايج مهاجرت دوره فعلی قابل قياس نيست. اين پديده و
تأثير آن را بر زندگی، تفکر، عواطف، روابط اجتماعی و آفرينشهای هنری، ادبی و علمی
مهاجران دورههای پيش از آن، میتوان و بايد به شکلی دقيق و موشکافانه بررسی کرد و
به نتيجهگيری مشخص از دادههای آن پرداخت. اما کار این نوشته این نیست. این نوشته
میخواهد به ما یادآوری کند که در کدام مقطع زمانی و مکانی از این فرهنگ
ایستادهایم، و این که در هر دوره و هر گوشهای از این خاک، نخست باید قواعد بازی
را آموخت، یا پذیرفت، بعد وارد گود شد. و یک نکتهی دیگر: جهان، و جهان ادبیات
بالتبع، آموختهایم که الوانتر از آن سلولهای انفرادی تاریک و بیمنفذی است که ما
در آنها چشم به دنیا گشودیم و بر دیواهای بلندش ناخن خرد کردیم. جهانی که هزار
چشم می خواهی تا گوشهایش را ببینی، و با هزار چشم میبیندت.
در این سالها، ما – نه چندان هم آسان – به همان نسبت که آموختهایم که در ارائهی
آرا و دیدگاههای خود و دیگران، حرمت آموختن را پاس داریم و با ذکر ماخذ و منبع
آموختههای خود راهگشای آموختن بیشتر خود و دیگران باشیم، این را هم آموختهایم که
حساب سلیقههای فردی و لذتهای شخصی را از اصولی عمومی و اثبات شده، و حساب ادعا را
از تحلیل جدی و بحث مدلل جدا کنیم. و آموختهایم که هجو و دشنام، چند روزی بیشتر بر
این بساط دوام نمیآورد و جامعه، هر چه بیشتر جامیافتد و ژرف اندیشتر میشود،
بیشتر اصالت و ابتکار سالم را محترم میشمارد و پذیرا می شود. رولان جایی از قول
یک تبتی می نویسد: " ساختن هیچ نیست، خراب کردن همه چیز است." (دنا رباطی –
پیشگفتار بر چاپ اول و دوم رمان گسل – ١٩٩٤)
حتی اگر به ظاهر این دو جمله ی کوتاه و به ساده ترین معنای آن بپردازیم، می بینیم
که با یک معادله روبروئیم که اجزای آن با یکدیگر دارای پیوندی درونی اند:
ساختن = خراب کردن
هیچ = همه چیز
نیست = است
این معادله قرار است مفهومی را مطرح و منتقل کند که با ساده ترین شکل و وسیله ی
ممکن، ذهن ساده انگار را به جانب ژرف اندیشی سوق دهد. ذهن ساده انگار، به درون این
معادله توجهی نخواهد کرد و در نتیجه گیری ساده ی خود، خرا ب کردن را ، هیچ کردن و
نفی کردن مطلق خواهد دید و در جستجوی آن " همه چیز " فریبنده، تبر خود را بر دوش
خواهد نهاد تا وظیفه ی تاریخی خود را پیش برد.
از زاویه ای دیگر اما، معادله ای را می توان دید که در آن، "هیچ" قرار نیست که به
خودی خود ارزشی داشته باشد، بلکه " همه چیز" هدف غایی است، و به همین علت هم هست که
" خراب کردن" قرار است ارزش پیدا کند. و اما اصل قضیه هم در هشداری نهفته است که
راه رسیدن به "همه چیز" را نه از مسیر "ساختن" ساده، بلکه در تناسب با تناوب گذار
از کران های دوگانه ی معادله به یکدیگر، از مسیر خراب کردن و ساختن مداوم ، یا
ساختن از پس ِ خراب کردن و آمادگی خراب کردن ِ سازه هایی که از پس ِ ساختن به کلیشه
بدل می شوند را داشتن، می بیند. و تا رسیدن به " است" از ورای " نیست"، به هر دو
توجه دارد. رسالت، دیدن، ساختن، تکاپو، و پیش رفتن است. ساختن، هیچ نیست ، اگر توان
خراب کردن نداشته باشی، اما خراب کردن نیز، هیچ چیز نیست، اگر توان ساختن نداشته
باشی.
آنچه در گفت و گوی شما با علی عبدالرضایی به چشم می خورد، نمایش اکپرسیونیستی ِ
ذهن ساده انگاری است که می پندارد "خراب کردن" اصل است. اما هدف از وسیله ی " خراب
کردن" را، که گذار از " نیست" به " است" و از "هیچ " به "همه چیز" است، از یاد می
برد.
دقت شود که اشاره ی من و بحث من بر سر همین گفت و گوست، و نه کار عبدالرضایی به
عنوان شاعر(که اگر خود و مخاطبانش را جدیتر بگیرد، آینده ای جدیتر خواهد داشت)،
یا کار پرهام شهرجردی به عنوان منتقد و تحلیل گر، و یا مجلهی شعر، به عنوان یک
نشریهی اینترنی جدی و ارزنده.
شعر علی عبدالرضایی، همانگونه که خودش هم در بخشی از این گفت و گو " فروتنانه"
اذعان می کند، یکی از صداهای شعر جوان دهه ی گذشتهی ایران است، و یکی از صداهای
خوب و مستعد آن. او چند کتابی منتشر کرده که در آن چند کتاب، چندین شعر خوب هم
دارد. شعرهای نارسا، تجربی و جانیفتاده هم در کارنامهی شعری او یافت می شود.
نمونههایی از شعرهای او نشان میدهد که گاه بی دلیل خود را اسیر قافیه پردازی و
وزن میکند و از این عناصر، گاه در مواردی نامربوط، بی دلیل، سست و بازاری استفاده
می کند. نمونه هایی از کارهای او نشان میدهد که او در بکار بردن تجربههای تازه،
در شکستن فرم و زبان و سازمان واژگان، در مواردی هنوز بر جایگاه محکمی نایستاده و
پشتوانهاش از حد تکرار تجربههای پیشین در این زمینه – با چاشنی لفاظی - به سختی
فرا می رود. در مجموع اما، می توان گفت که شعر او یکی از صداهایی است که در دههی
هفتاد و این یکی دو سالهی اخیر، از یکسو با تکیه بر انرژی جوان و پر شور در
جامعهای به غایت بسته و محدود و فریبکار منفجر شدهاند تا خشم و حیرت وهول و هراس
و هوس خود و نسل خود را با هیاهو فریاد کنند و به چهرهی مخاطب بکوبند، و از سوی
دیگر کوشیده اند با شکستن معیارها و دست زدن به تجربه های تازه در ذهن و زبان،
افقهای بستهی زندگی را در واژه و صدای خود بازآفرینی کنند. اما آن که " خراب " می
کند تا کاری مهمتر یا دشوارتر انجام داده باشد برای " ساختن "، یعنی که به چنان
جدیت و ژرفایی در خود رسیده که بیش و پیش از منم زدن یا جنجال کردن، "انجام" می
دهد. همیشه، البته، " انجام دادن" و " ساختن" وظیفهای غریب و نامانوس بوده که
احیانا باعث جنجال آفرینی ساده انگاران و مخالفان سدشکنی پیرامون سد شکن و سد شکنی
فرد میشده است. اما تفاوت است میان جنجال آفرینی، یا به قولی "هیاهوی بسیار"، با
جنجالی که بر سر ظهور چیزی نامانوس و ناپذیرفته، نه از طرف خود، بلکه از جانب ِ
نیروی بازدارندهی مخالف، بوجود می آید.
شعر ایران، از دههی چهل به بعد، تجربههای مقطعی متفاوت و متضادی را از سر گذرانده
است. قلههای آن دوران، از تجربههای شاملو تا اخوان، از رویایی تا فروغ، و از
سپهری تا براهنی را دربرمی گیرد. اما تجربههای ناهمگون دورههای بعدی، هرچند
ارجمند و قابل تامل، هنوز قله ای را پدید نیاورده یا تثبیت نکرده است. ارج نهادن
به " تجربه" نیز با " تثبیت شده" انگاشتن آن، چه از جانب تجربهگر باشد چه از جانب
مخاطب تحلیل گر، متفاوت است.
شعر و سخن و صدای این دست از شاعران اواخر دههی شصت و سپس دههی هفتاد داخل
ایران، نه تنها با سخن و صدای شاعران مهاجر/ تبعیدی همان دوران، که با بخش بزرگی
از سخن و صدای هم نسلان خود در ایران هم متفاوت است. اما این تفاوت دلایل یکسانی
ندارد. شورش در زبان در شعر تبعیدی / مهاجر، اگر همراه با عناصری چون "حسرت"
"حیرت" و "مکاشفه" همراه است، در صدا و سخن همتایان و همنسلان داخل ایران با
عناصر دیگری چون "خشم" و" شورش" و " سرخوردگی" همراه می شود. اگر با گذشت
دهه ی نخست از تبعید / مهاجرت عنصر شورش، فضای سیاسی و اجتماعی، برخورد خطابی با
حکومت و مردم جای خود را به نوعی درونگرایی، کاوش در درون، و برون ریزی حسهای
درونی در برابر مخاطبی نه محدود به حکومت یا جامعهی خودی می شود، صدای داخل کشور
این دو را با هم تلفیق می کند و می ایستد سر جایی که بطور طبیعی باید بایستد: در
برابر نیروهای محدودکننده، اعم از حکومت، فرهنگ، و جامعه. و نکتهی محوری، اگر در
شعر دههی اخیر خارج از کشور نوستالژی زمان و رویاهای ازدست رفته است در کنار حیرت
از ژرفای جهانی مانوس و نامانوس، شعر دههی اخیر داخل کشور سرشار است از فضای
سرخوردگی، مچ گیری، دندان قروچه و خشمی جوانسرانه تلخ.
بسیار خوب. اینها، نمودهای عادی پرواز ذهنهای ادبی یک دورانند. در خارج از ایران،
ما هم نمونهی نثر سردوزامی را داریم، هم نسیم خاکسار را. هم ساختار و صدای رضا
قاسمی را داریم، هم نوش آذر را، هم من نگارنده را، و هم بسیاری دیگر را. در این
دوران ما هم شعر خویی را داریم و مانی را، به عنوان نمونه هایی از دوران میانسالی و
سالمندی شعرتغزلی و خطابی، هم صدای براهنی را که از گذشته می آید و در عین حال می
کوشد تازه بماند و بر ایستگاههای بین راه توقف نکند، و هم آثار کسانی چون نانام،
ساقی قهرمان، حسین شرنگ، بهرام بهرامی و دیگران را. در ایران نیز. کسی چون مریم
هوله نیزهست که در یکی دو سالهی اخیر صدای مشخص خود را از فضای داخل ایران می
آورد و کم کمک به صدایی که در فضای مهاجرت - تبعید مییابد، پیوند میزند. بسیار
خوب. اینها، تکرار میکنم، نمودهای عادی پرواز ذهنهای ادبی یک دورانند، که روان بر
بستر حس و فضای اجتماعی و ذهنی، روح زمانهی خود را میزایند و بازمیآفرینند، باز
مینویسند. که یعنی هر یک با ویژگیای، گوشهای، گوشههایی، کوچک یا بزرگ، از روان
زخم خورده و نژند اما پویا و توانای این صدا را فریاد میکنند.
بسیار خوب. در ایران نیز، صدای شعری ِ شاعری مانند علی عبدالرضایی، صدایی شاخص
بوده است در میان صداهای نسل و دورانش. اما یکی از صداها، به قول خودش، و یکی از
تجربهها. پس، یعنی که وقتی همین حرفها را، به شکلی گاه جاافتاده تر و غیر
نمایشیتر (شاید اصیلتر)، آن هم با چاشنی ذهنی زنانه، مریم هوله گفته است و می
گوید، وقتی همین بازیهای زبانی را چندین و چند شاعر پیش از او و همدوره و هم نسل او
در ایران و در خارج از کشور تجربه کردهاند و میکنند، وقتی در ایران و در مهاجرت/
تبعید، تجربه های دیگری در زبان و فرم و مضمون شده است و می شود- از نانام گرفته تا
ساقی و دیگران - چرا باید تنها این صدا دیده و عمده شود؟ تنها در سایت " مانی ها"
و در یک تورق نامنظم، می توان کارها و نامهایی را دید و نمونه آورد که - کمابیش-
با همین مضمون و با همین تجربه ها در زبان و فرم و حس، صدای خود را طرح کرده اند.
آثاری از رضا شطنیا، شیدا محمدی، مریم هوله، رادمان، هومن عزیزی، زینب حسن پور، م.
روانشید، خدامراد فروهر، سعید احمدزاده اردبیلی، و آیدین ضیایی از این دستند. آثاری
که در دورههای جایزهی شعر کارنامه شرکت کرده و مطرح شده اند - همزمان با کتاب
"جامعه" ی عبدالرضایی- نیز نمونه های دیگری هستند که همراه با بسیاری آثار دیگر،
تقریبا و کمابیش، با اوج و فرودهایی در یک سطح و مسیر قرار میگیرند. در یک بررسی
به قلم بهزاد خواجات (کارنامه ٣٥ – تیر ١٣٨٢- تحت عنوان " شاخص های تحول در شعر
دههی هفتاد") نمونهها و مثالهایی از کار دستکم ده دوازده شاعر این دهه با
خصوصیات ویژه ی مشترک ارائه می شود. در این نشریه و نشریات جدی دیگر نیز نامها و
تجربه های مشخص ( نه از سر ِ بازی و بازیگوشی) کم نیستند.
فرض کنیم که ما توجهی به روند کار او و همدورههایش نداشته باشیم و بپذیریم که او
می تواند به گفته ی شما " یکی از جدی ترین و بحث انگیزترین شاعران نسل نوی شعر
فارسی" باشد (علل بحث انگیزیاش به کنار). اما چرا باید بلافاصله این ادعا را طرح و
به دیگران حقنه کنیم که:
"او با طرح نظریات و پیشنهادهای تازهی خود در قالب شعر، مصاحبه و سخنرانی، تاثیر
غیرقابل انکاری بر نحوهی سرایش بسیاری از شاعران داشته ..." ؟
تاثیر او آیا بر این نسل بیشتر بوده، یا تاثیر دیدگاهها، تجربهها و تئوریهای
مشخصتر و جاافتادهتر، از براهنی و باباچاهی گرفته تا جوانتها(بی آنکه قصد قیاس
در میان باشد)، یا حتی شاعران خارج از کشور، چون رویایی، نانام، ساقی و بسیاری
دیگر؟ اگر نخواندهاید، مقالهی علیرضا آبیز ( معضل نقد نویسی - کارنامه ٣٤ –
اردیبهشت ١٣٨٢) در ارتباط با تمجیدهای پگاه احمدی از کتاب"جامعه"ی علی
عبدالرضایی را بخوانید تا مرعوب تمجیدهای گنگ و مبهم دربارهی اشخاص نشوید و خود
نیز مصدر چنین تمجیدهایی نباشید. مخاطب شما، با همین میزان تجربه و اثر، مگر در
کجای قامت شعر و ادبیات و ایران و جهان ایستاده یا کدام دیدگاه جهانی مهم، ناگفته،
نو، یا تکان دهنده از این جوان شاعر سر زده که حالا از او بپرسید: " چطور شاعری در
حد و اندازه های شما(!) می تواند نسبت به اوضاع سیاسی جهان(!) بی تفاوت باشد و
نخواهد شعرش را برای به لرزه درآوردن تعریفهای حاکم(!)، به کار
بگیرد ؟ " و انتظار داشته باشید که او ناگهان حرفی بزند که تعریفهای حاکم بر جهان
را تکان دهد؟!
امیدوارم که شما آقای شهرجردی با مخاطب خود مختصری مزاح کرده باشید. اما تاسف
اینجاست که او این مزاح را به جد بگیرد و تمام سرمایهی قلم خود را نیز به پای این
مزاح بریزد و راه پیشرفت سالم و صمیمی و اصیل خود را نابود کند و انرژی دیگران را
نیز تحلیل برد. بررسی درست تحلیلی و دیدن و بیان کردن و معرفی کردن اوج های آفرینش
ادبی یا هنری نه تنها اشکالی ندارد که لازم و مفید هم هست. شکسته نفسی سنتی هم
بیماری ای است که گاه خود روی دیگر سکهی خودنمایی می شود. نمونه ای از همین گونه "
شکسته نفسی" را در یکی دو جای همین گفت و گو میتوان دید. اما هنوز از گرد راه
نرسیده و گرد تجربههای متفاوت از تن و جان نگرفته " گرت و خاک " کردن، پیش و بیش
از آن که نشان از جا افتادگی و ثبات داشته باشد، نشانگر شتاب عطار در آب کردن مُشکی
است که خود هنوز به کمال نبوئیده است.
فقر فضیلت نیست. اما زمانی روشنفکران و مبارزان فرهنگی و اجتماعی ما، فقر و تظاهر
به فقر یا ابراز فقر را به فضیلت تبدیل کرده بودند، چرا که طرف مقابل آنها ثروت و
ثروت اندوزی و بی خیالی را فضیلت خود ساخته بود. شورشی بودن فضیلت نیست، اما وقتی
که بخشی از جامعه، و نه فقط حاکمیت، بلکه گروهی که قاعدتا باید به عنوان روشنفکر
جانب عدالت اجتماعی و پیشروی فرهنگی و آزادی را بگیرد تن به محافظه کاری می دهد،
شورشی بودن هم تبدیل به فضیلت می شود، و بی پرنسیبی عین پرنسیب. اما نه در فقر و نه
در شورشی بودن فی نفسه فضیلتی نیست که به فرد فقیر یا شورشی برگردد. اشکالی هم در
آن نیست. اشکال عمدتا در تظاهر به آن و با های و هوی فضیلت شمردن آن است که بروز می
کند.
به جای درخواست ایراد نظراتی که جهان را تکان دهد، می توانید مثلا از مخاطب خود
بپرسید که ضرورت افزودن زمان " حال نقلی" به زبان فارسی ( به تقلید از زبان فرانسه)
چیست؟ و بپرسید که فعل " داره ام" چه تفاوتی با " دارم" یا " می دارم" دارد، و این
کدام حس است که با آن زمان بهتر بیان می شود؟ هر زبانی ضعفها و قوتهای خود را
دارد. این حرف تازه ای نیست. زبان فارسی نیز نسبت به زبانهای دیگر از ضعفها و
قوتهایی برخوردار است. اینهم حرف تازهای نیست. در زبان فارسی، بر خلاف مثلأ
انگلیسی، به شکل معمول و کلاسیک نمی توان از اسم فعل ساخت. ولی شاعرانی این کار را
کردهاند، بر حسب ضرورت بیان حس و افزودن بر غنای زبان شعری خود، و ایرادی هم بر آن
نیست. کهنه استادان دستور زبان ممکن است بر " میجهنمیدند" ایرج میرزا ایراد
بگیرند، یا بر " می برانم ام" براهنی ، و مشابهاتی که بدست و قلم رویایی، یا
مولانا و شاعرانی دیگر قرنها پیش از این هر دو، در این زبان اتفاق افتاده و
میافتد. اما آنها کار خود را در زبان کرده اند، و ایرادی هم بر آن نیست. کاملأ هم
روشن است که با این ابتکارات آنها، چه چیزی بر زبان افزوده شده است. اما آن زمان "
حال نقلی"، به شکلی که در زبان فرانسه هست – یعنی عملی که در زمان حال اتفاق بیفتد
و تاثیر آن تا آینده ادامه یابد
( به شکلی که مثلا فلوبر در مادام بواری استفاده می کند و ترجمهاش در هیچ زبان
دیگری ممکن نشده است) چه ربطی به " داره ام" پیدا می کند، و چگونه میتوان آن را
توضیح داد یا به وسیلهی آن بر غنای زبان فارسی افزود و حسی را، که با " دارم" و
"می دارم" نمی تواند به اندازهی کافی بیان شود، بیان کرد؟
در همین گفت و گو (که به صورت مکتوب - آن لاین- تهیه شده)، اگر دقت شود، بخش آغازین
و بخش پایانی آن از زبان و نگاهی متفاوت با بخش میانی برخوردارند. در بخش اول و آخر
انرژی تماما صرف بذله گویی و خوشمزگی و شوخی گرفتن میشود تا جایی که شمای گفت و
گوگر را نیز به فغان می آورد. این شوخی گرفتن و در پاسخ، به جای پاسخ و تحلیل،
بحرطویل نوشتن و هجو و هزل و دشنام، نه از سر قدرت، که از سر ضعف است. ضعف در
تحلیل، نشناختن فضا و عوضی گرفتن مخاطب. اما در بخش میانی، نه تنها این فضا فرق می
کند، بلکه نثر و بیان هم فرق می کند. در نتیجه این شبهه میتواند پیش آید که مصاحبه
شونده، با فشار پرسشهای جدی گفت و گوگر، مجبور میشود، و فرصت مییابد، تا به
نوشتههایی و آموختههایی، از خود و دیگران، گوشهی چشمی بیندازد و نظراتی نسبتا
معقول - بریده بریده اما- ارائه دهد. اما این بخش میگذرد و به قولی زمینه ساخته
میشود ولی وی تاب نمی آورد تا به آن انفجار " منم " سطور آغازین متن بازگردد. و
باز میگردد. اندکی به نظرات و ادعاهای زیردقت کنیم:
- " ... اینان طرح ِ واقعه بیرون
ِ داستان می کنند، در زبان نمی کنند ! جز مثل ِ امثال کشکولی و نجدی که لااقل کشکول
نمی کنند، همه سیلاخورند در نوشتن و هشتن! تازه خیلی سَکندری در پیش هم که رفته
باشند، تاتی تاتی در سطح ِ رویا که در سطحی زبان دارد، رویا رویا می کنند یا مثل
این کوکاکانادا خورده ی خیلی معروف! ور ِدری در بربریّت فارسی ِ من درآوردی می
زنند. باید طرزی کرد که درحال ِ هفتاد هوایی بخورند وهویی بکشند!"
- "... بر خلاف رویا که چندی پیش
سنگ قبری آماده کرده واخیرا امضای مرگ خودش را صادر کرد، آن دومی هنوز در ذهن و
زبان نوچه هایی که از زیر ِ زیر زمین صادر کرد، صدارتی دارد ! اگرچه او هم چنان در
میان تشریف دارد که مانده ام چگونه از بین ِ آن همه زیرزاده که سه تاشان خیلی هم بد
نمی نویسند،هر ساله کج قلم ترین حاجی زاده را به مکه می خواند! تازه نگران این دومی
هم هستم ، چون در بین هم نسلانش تنها کسی ست که هنوز نفس می کشد! ولی نمی دانم چرا
شارلاتانیسم شعری خودش را تجدید نمی کند! دوباره در شیوه های خطابه ی قبلی خطاب
شعری دارد و نمی داند که بوی غذای نیم خورده اشتهای کسی را باز نمی کند دیگر! با
اینهمه این هر دو نفر چنان داده اند تن به زبانی تنی که هرگز تنه به جوری که بر این
زبان و زمان می رود ، نمی زند و از همین جا بوده و هست که سمت ِ بالنده ی شعر دهه ی
هفتاد صف آرایی کرد! پس سمتِ دیگری تشکیل شد که در اعمال قدرت به قدرت اهمال نکرد.
اهل تعارف نیست! نبود! و ریا را ناگهان در ریاکاری ِ مسجد رهاکرد و به توده ای که
ریشه درسنت داشت، واگذاشت! زبان ِ این شاعران که ناگهان در شعرشان زبانه کشید،
محصول ناچاری درطرح عصیانی ست که باید بر جهان بیرون اعمال می شد. شکل گیری صدایی
معترض درمتنی عصبانی که همچنان که با اخلاق زمان نمی ساخت، اخلاق زبان را نیز
برنمی تافت. البته این نسل بالنده یک کاره سراز خاک در نیاورد و از آسمان نازل
نشد!ریشه در خاک و خوول شعر نیما داشت"!
- شاعر امروز برای اینکه بتواند به
چیزی معتقد باشد، به انزجارعمیقی از همه چیزهای دیگر احتیاج دارد!
- شعر ما اپیستم دوره ی مدرن را
عوض کرده ست!
- این شاعران (شاعران دهه ی هفتاد )
غیر شاعرانه ترین موجودات جهانند، هویتی گم دارند! تئوری و هیچ دانش صرفی هم قادر
به اجرای نبوغشان نیست.
- من به شخصه ادعا می کنم که
ستیهنده ترین شعرها را طی این سالها سروده ام که با هزار حیله و شیوه از زیر تیغ
سانسورگذشت و به دست خیلی ها رسید.
- در غرب هم بارت از مرگ مولف،
لیوتار از مرگ ایدئولوژی، بودریار از مرگ واقعیت، فوکو از مرگ انسان، کوژوا از مرگ
تاریخ، هانس بلتینگ از مرگ تئوری، اسمیت از مرگ قهرمان و دانتواز مرگ هنرحکایت می
کردند، انگار در حوالی هیچکس و هیچ چیز تولدی رخ نمی داد! ما آمده بودیم که
بمیریم، ولی سرافرازو سربلند در زبانی که قرائتی در انزوا داشت، شاعر ماندیم، مثل
طیفی از شاعران و نویسندگانی که از اهالی نسل های گذشته اند، قر ِفرنگی هم نمی دهیم
که اطواری درآورده و جهانی شده باشیم!
- شعر در غرب آخرین پروژه های خود
را به اجرا درآورده و مشغول سخنرانی در برهوت است!
شما که باید خوب تشخیص دهید که قطار کردن این بحر طویل ها چه مایه با تحلیل ژرف و
دانسته فاصله دارد چرا مرعوب می شوید؟
سالها پیش، کسانی چون شمس آل احمد و میثاق امیرفجر و یوسفعلی میرشکاک با همین اخلاق
و زبان ادعاهایی را طرح کردند از همین قماش:
- من اعتقاد دارم که بعد از
انقلاب اسلامی با عصای موسوی زدیم همه این شعبده ها را (در زمینه ی ادبیات و هنر)
شکستیم. با صولتی شیروار پنجه زدیم. آنها نمی دانند ما چه کردیم. یا غافل هستند، و
ما پنجه زدیم و همچون شیر، گاو آپیس شان را خوردیم و بر جایش نشستیم.(میثاق امیر
فجر)
- من خجالت می کشم از اینکه فقط
ایرانی باشم. من خجالت می کشم که زمینی باشم. من آسمانی ام. من ملک بودم و فردوس
برین جایم بود... مجموع کارهای خانم دانشور در این هفتاد سال اگر بشمارید شاید دو
هزار صفحه نیست. من ده سال از او کوچکترم و هفت هزار صفحه چاپ کردم ! ( شمس آل احمد)
در جایی، مصاحبه گر کیهان هوایی از یوسفعلی میرشکاک که او هم ادعای تئوریسینی و
تحلیلگری در کنار نوشتن ده رمان در عرض یک سال داشت می پرسد:
- در شعر دوره ی جدید، چه واقعه ای
در زبان رخ داده، چه واقعه ای در شعر معاصر اتفاق افتاده که نیما داعیه می کند " آب
در خوابگه مورچگان ریخته ام " ؟
و یوسفعلی میرشکاک هم با همین دانش و اخلاق پاسخ می دهد:
- ببینید، این داعیه معنایش این
است که مورچگان همه ادعای شاعری خواهند کرد. از لانه هاشان بیرون خواهند آمد و
ادعای شاعری خواهند کرد. شاید هم غرض نیما این بوده که آب در خانه ی حافظ و سعدی و
مولوی ریخته است!
آقای
ميرشکاک، ميدان را باز میبيند، يکه تاز میشود و از آنجا که میداند «عياری برای
تميز دادن نقد ها و نسيه ها» نيست بیپروا به توهين و دشنام و مزه پرانی علمی هم
میپردازد:
«...
هنوز برخی از بزرگان ما به دنبال غرب لهله میزنند... اينها فکر کردهاند که
ماهواره میفرستند که عباسآقا معروفی برود سمفونی مردگان را پشت ماهواره بخواند؟
نخير!... غربيها خسته شدهاند و دارند میروند مسلمان بشوند... غرب سعی نمیکند
خودش را فريب بدهد. با دعوت آقای دولتآبادی به آنجا سعی میکند جوانهای ما را فريب
بدهد... بنظر من روشنفکران ما اگر بِرِيک زدن را ياد بگيرند و بروند آنجا بِرِيک
بزنند و بعنوان يک ايرانی در دانس اول بشوند، در لامبادا اول بشوند بيشتر گل
میکنند. بعدش میتوانند رمان هم بنويسند... کامپيوتر میسازند که بسازند. تا
جانشان در بيايد. کامپيوتر چی هست؟ آمار و ارقام را با کامپيوتر جمع و ضرب و تقسيم
کردن که کاری نيست!...»
سالها گذشته است و امروز می دانیم امثال شمس آل احمد و میر شکاک و امیرفجر کجا
ایستادهاند. اما فرهنگ آنان متاسفانه زنده مانده و در تناسخی نامأنوس انگار، به
این شکل ما را اسیر خود میدارد ( یا به قول آقای عبدالرضایی : " داره است"!) من از
این تناسخ، از این فرهنگ گورزاد است که در هراسم و از شما که سالها با آن به اشکال
مختلف دست به گریبان بودهاید، در تعجب!
در این گفت و گو، نظرات دیگری هم در رابطه با مدرنیسم و پست مدرنیسم، دستور زبان
فارسی و نظریات فلسفی دهه های اخیر غرب جسته گریخته و بریده بریده طرح می شود که
یا تکرار بدیهیاتی کهنه اند با ادعای کشفی نو، یا از آنجا که مطلقا در سطح می گذرند
و بی آن که درست درک یا طرح شده باشند، فقط هجو و هزل می شوند، جای بحث ندارند.
دوست شاعر ما، پس از بریدن و دوختن بخش میانی گفت و گوی خود، دوباره به حال و هوای
مالوف بخش نخست گفت و گوی خود بر می گردد.
ما اما باز نخواهیم گشت. راهی طولانی، ناشناخته، تاریک و صعب را در خود و از خود
عبور کرده ایم. و باز نخواهیم گشت. نه با دشنام، نه با بحر طویل، نه با بی پرنسیبی
و مخالف خوانی نمایشی، نه با هیاهوی بسیار برای هیچ، نه با تقلید تاریکخانه های
هالیوود. در این سالهای دور از خانه، بسیاری از ما نیز اسیر بازیهایی از این دست
شده ایم، دشنام داده ایم، جهان را بیابان و خود را لنگه کفش کهنه پنداشتهایم،
هیاهو کردهایم، ردای ساخته و پرداختهی فرهنگ و اجتماعی بسته و خاک گرفته را
برتن و جان خود اندازه کردهایم، چشمها را بستهایم و مایهی تمسخر خود و دیگران
شده ایم. این نیز اما گذشته است و می گذرد. جمهوری اسلامی، بیست و چند سال است که
می کوشد تمام تاریخ پیش از خود را نفی کند، تمام ساختار کهنه و گردآلود خود را بدیع
و بکر بنمایاند، چشمان خود را به روی بدیهیات جهان زنده ببندد و بپندارد که دیگران
هم کور و کرند. حیف است که این فرهنگ و رویه، اینقدر بر ما تاثیر گذاشته باشد و
بگذارد. به نظر می رسد که تعدادی از دوستان و همکاران تازه وارد ما هنوز نتوانسته
اند خود را از آن فرهنگ تحمیلی رها کنند یا عادت کرده اند که در چارچوب دیوارهای
همان جامعه، هنوز هم همان صورتکها را بر چهره داشته باشند تا کلاهشان را باد نبرد.
اما چشمان دیگران باز است. ما هم بهتر است چشمان مان را باز کنیم.
ساسان قهرمان – ٣٠ جولای ٢٠٠٤
* (احمد شاملو- با چشمها)