درباره ی يک شعر
قاضی ربیحاوی
نگاهی به
دفتر شعر «جیزّ» زیبا
کرباسی
فهم من از آهواره ۴۴، اين است که زيبا در تلاش است تا دست نيافته ها را يافته
کند. به جهتِ جسمی و مکانيکی، اينکار در عالم علم تحقق میپذيرد اما يافته کردن
آنچه در دور دور دستِ ما است در عالم خيال کار ديگری است و فقط از عهده هنر
برمیآيد که جادو و جنبل میکند و شعر هم که سرآمدِِ جادوگران است.
اصلِ شعر را در اين نوشته پاره پاره با خط
سياه مینويسم و مابقی همه تفسير من است.
او اينطور شروع میکند، "شايد ماه، همين قوی سپيد تنهاست. " با ناديده
گرفتنِ فاصلهای دور، شعر را شروع میکند که در واقع پيام اصلی شعر هم هست، آنچه را
که تا قبل از آن خيال میکرديم دور از دسترس است و منِ سرگردان در پارک فقط
میتوانم تماشايش کنم، شاعر اميد میدهد که اينک همه چيز در دسترسِ تو است حتی ماه
که در نگاهت فقط خيال است، در هيئتِ قويی در همين حوالی و تکه نانی اگر به سويش
بگيری کف دست تو را به بوسه لمس میکند و بر میگردد به رود، "با اندوه رود و
" رودی که آب از آن پشنگه میپاشد به سر و رويت تا حالی دوباره بيابی برای سيگار
بعدی و ناگهان شب میرسد، "غرور شب " مغرور کردن شب، نحوه نگاه شاعر به
زندگیست که میخواهد شعرش از جنس مْقابله باشد نه شعر تسليم
امّا اين صفت را
زيبا میآورد از داخل خود شعر، از غرورِ قو بعد میرساند به بند آخر که فقط يک کلمه
است، "جاری... " و در لابلای سه نقطه میگويد، تو که نمیدونی! همين قوی
سپيد، که روی رودِ اندوه جاری است، میتواند پارهای از هزارههای خيال تو باشد.
|