این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

قضيه‌ جايزه‌ نوبل‌

مسعود فرزاد و صادق هدایت (وغ وغ ساهاب)

 


بود پدری‌ از علوم‌ معقول‌ و منقول‌ بهره‌ ور
دختری‌ هم‌ داشت‌ با استعداد و با هنر
اما قدر دختر بر پدر مجهول‌ بود
پدر باو هيچ‌ اعتنا نمی‌ نمود .
پدر شبها می‌ خورد دود چراغ‌
می‌ نشست‌ تک‌ و تنها کنج‌ اتاق‌
هی‌ قصيده‌ و غزل‌ صادر می‌ نمود
به‌ استقبال‌ قدما شعر می‌ سرود .
شعر های‌ خود را در انجمن‌ ها می‌ خواند و می‌ ربود جايزه‌
تبريک‌ می‌ شنيد از مردم‌ برای‌ اين‌ جربزه‌ .
اما چون‌ دختر می‌ ديد اشعار پدر
ميزد دست‌ حسرت‌ و تهلف‌ بر سر
که‌ چرا شعر من‌ نتوانم‌ سرود
تا شوم‌ مشهور اندر عالم‌ زود .
يک‌ شب‌ با اين‌ افکار رفت‌ روی‌ پشت‌ بام‌
از غصه‌اش‌ آن‌ شب‌ هيچ‌ نخورده‌ بود شام‌
بر ماه‌ و ستاره‌ ها نظر بسيار نمود
از شدت‌ تاثر صادر مقداری‌ اشعار نمود .
ناگهان‌ چون‌ اشعار خود را بديد
از ته‌ دل‌ نعره‌ يا حق‌ کشيد .
آمد فورن‌ پايين‌ از پشت‌ بام‌
رفت‌ پهلوی‌ پدر خود و کرد سلام‌
داد اشعار خود را بدست‌ پدر
پدر بر سر تا پای‌ آن‌ اشعار کرد نظر
پس‌ کاغذ را مچاله‌ کرد با غضب‌
گفت‌ : " برو گمشو از پيش‌ من‌ ای‌ نادان‌ بی‌ ادب‌ !
" اينها که‌ گفته‌ ای‌ شعر نيست‌ قضيه‌ است‌
" عاری‌ از وزن‌ و قافيه‌ و صنايع‌ بديعيه‌ است‌
" تو غلط می‌ کنی‌ بتوانی‌ شعر بگويی‌ چون‌ من‌
" نتوانی‌ شد شاعری‌ شهير اندر زمن‌
" تو ندانی‌ يک‌ کلمه‌ صرف‌ و نحو عربی‌
" کی‌ به‌ فارسی‌ نويسی‌ يک‌ شاهکار ادبی‌ ؟
" تا نخوانی‌ تو علوم‌ عريض‌ و بديع‌
" خواهی‌ بود اندر شاعری‌ طفل‌ وضيع‌
" تو بو نبرده‌ ای‌ از رسوم‌ بحر و قافيه‌
" هيچ‌ نمی‌ فهمی‌ در شعر خوب‌ و بد چيه‌ .
" حسن‌ مقطع‌ ، حسن‌ مطلع‌ لازم‌ است‌
" هم‌ موشح‌ ، هم‌ مرصع‌ لازم‌ است‌ .
" قضيه‌ غلط می‌ کند با قصيده‌ برابر شود
" جفنگيات‌ دختری‌ همسر ادبيات‌ پدر شود ! "

دختره‌ نوميد شد و رفت‌ دم‌ قهوه‌ خانه‌
ديد آنجا آب‌ پهنی‌ روانه‌
بزبان‌ حال‌ با خود گفت‌ : " لب‌ آب‌ روان‌
شنيده‌ ام‌ شعر از طبع‌ هر ايرانی‌ می‌ شود روان‌ بلکه‌ دوان‌ ".
پس‌ کنار آب‌ چندک‌ زد آن‌ دختر،
هی‌ فشار آورد او بر مغز سر ،
ولی‌ وامانده‌ بود او برای‌ پيدا کردن‌ مضمون‌ ،
بيخود هی‌ نگاه‌ می‌ کرد به‌ زمين‌ و آسمون‌ .
ناگهان‌ جشمش‌ بر پشت‌ ديوار قهوه‌ خانه‌ فتاد ،
نيشش‌ شد واز و خاطرش‌ شد شاد .
ديد بر آن‌ ديوار با يک‌ خط جلی‌ با ذغالی‌ ،
نوشته‌ اند دستورات‌ خيلی‌ عالی‌ :
که‌ " ای‌ جوان‌ بر عفت‌ مردم‌ منما دست‌ دراز ،
" همچنين‌ تو ای‌ دختر در کوچه‌ ميا با رخ‌ باز ،
" بر حيثيات‌ ديگران‌ بگذاريد احترام‌ ،
" تا اخترام‌ گزارند بر حيثيت‌ شما ديگران‌ . "
طبع‌ شعر دختر معطل‌ نشد و کرد گل‌ ،
اشعاری‌ می‌ جوشيد در مغزش‌ غل‌ و غل‌ .
اما افسوس‌ که‌ او علوم‌ اديبه‌ نمی‌ دانست‌ ،
شعر صحيح‌ به‌ سبک‌ قدما گفتن‌ نمی‌ توانست‌ .
پس‌ از زور زدن‌ های‌ بسيار الغرض‌ ،
ناچار شعر حسابی‌ را با قضيه‌ کرد عوض‌ .
آن‌ مضامين‌ اخلاقی‌ را بصورت‌ قضيه‌ در آورد ،
پاکنويس‌ کرد و پيش‌ پدر خود برد .
پدرش‌ چون‌ ديد آن‌ قضيه‌ را ،
از دست‌ او پاره‌ کرد يقه‌ را .
) ما می‌ دانيم‌ که‌ يخه‌ درست‌ است‌ و يقه‌ غلط است‌ ولی‌ هوس‌ کرديم‌
در سرتاسر اين‌ کتاب‌ مستطاب‌ يک‌ دانه‌ لغت‌ غلط هم‌ نوشته‌ باشيم‌
چه‌ می‌ شود کرد؟ (
گفت‌ : " باز قضيه‌ ساختی‌ ای‌ ناخلف‌ ،
" تو آدم‌ نيستی‌ حيوانی‌ برو بخور علف‌ !
" تو بايد کنی‌ با کودکان‌ گردو بازی‌ ،
" ترا چه‌ به‌ اينکه‌ به‌ رقابت‌ من‌ شعر بسازی‌ ؟ "
پس‌ او را زد و از خانه‌ خود بيرون‌ کرد ،
لب‌ و لوچه‌ آن‌ بيچاره‌ را آويزان‌ کرد .
دختره‌ با استعداد قدری‌ دماغش‌ سوخت‌ ،
ولی‌ از قضيه‌ اخلاقی‌ ساختن‌ لب‌ ندوخت‌ .
آخرش‌ زن‌ بابای‌ بی‌ حيای‌ او ،
افتاد شب‌ و روز در قفای‌ او :
که‌ " برو اشعر خود را چاپ‌ کن‌ ،
" جيگر پدرت‌ را از حسودی‌ آب‌ کن‌ . "
حرف‌ زن‌ بابای‌ بدجنس‌ را شنيد شاعره‌ جوان‌ ،
اشعار خود را به‌ چاپ‌ رساند اندر نهان‌ .
از قضا در يک‌ روز هم‌ ديوان‌ اشعار پدر ،
شد منتشر ، هم‌ قضيه‌ نامه‌ دختر !
هر کس‌ خواند گفت‌ : " جف‌ القلم‌ آقای‌ والد ،
" ولی‌ بر قضايا ايرادات‌ سختی‌ هست‌ وارد .
" اين‌ جور شعر در فارسی‌ سابقه‌ نداشته‌ ،
" هرکس‌ اين‌ ها را نوشته‌ بد سابقه‌ ای‌ گذاشته‌ .
" او همه‌ غزلسراها و قصيده‌ سرا ها را کرده‌ مسخره‌ ،
" بايد او را گرفت‌ پرت‌ کرد پايين‌ از پنجره‌ . "
دختره‌ از خجالت‌ رفت‌ و غايم‌ شد
اشک‌ ريخت‌ و از قضيه‌ ساختن‌ پشيمان‌ و نادم‌ شد .
چند ماهی‌ گذشت‌ سک‌ روز فراش‌ پست‌ ،
کاغذ بلند بالايی‌ آورد گفت‌ : " اين‌ مال‌ توست‌ ".
توی‌ کاعذ نوشته‌ بود : " ما ،
" رئيس‌ و اعضای‌ آکادمی‌ ادبيات‌ اروپا ،
" مشتاق‌ زيارت‌ شمائيم‌ ،
" شما را به‌ شهر خود دعوت‌ می‌ نوائيم‌ ،
" کتاب‌ قضايای‌ شما ترجمه‌ شده‌ ،
" به‌ تمام‌ اطراف‌ دنيا برده‌ شده‌ .
" در زبان‌ انگليسی‌ و آلمانی‌ و فرانسه‌ ،
" فوق‌ العاده‌ پيدا کرده‌ سوکسه‌ .
" هرکس‌ خوانده‌ گفته‌ بی‌ کم‌ و کاست‌ :
" کيفی‌ کردم‌ که‌ اون‌ سرش‌ ناپيداست‌ ،
" در سرتاسر ممالک‌ خاج‌ پرست‌ ،
" اشعار شما را می‌ برند سردست‌ .
" امسال‌ در اعطای‌ جايزه‌ نوبل‌ خيلی‌ غوغا شد ،
" اما آخر جايزه‌ از روی‌ حق‌ نصيب‌ شما شد ،
" حالا بفرمائيد به‌ شهر ما و باشيد مشهور ،
" بعلاوه‌ بچپانيم‌ در جيب‌ شما چند کرور . "
شاعره‌ از ذوقش‌ از جا جست‌ ، چونکه‌ ديد ،
قدر معلوماتش‌ در خارجه‌ گشته‌ پديد ،
رفت‌ و بار و بنديل‌ خودش‌ را بست‌ ،
تا بشود عازم‌ ممالک‌ خاج‌ پرست‌ .
گذاشت‌ يک‌ نيم‌ ماله‌ صابون‌ آشتيانی‌ ،
با يک‌ عالمه‌ نان‌ خشک‌ توی‌ يک‌ جانی‌ خانی‌ ،
نيز هفت‌ دست‌ پيرهم‌ آهنی‌ و چارقت‌ آهنی‌ و شليته‌ آهنی‌
با هفت‌ جفت‌ کفش‌ آهنی‌ و هفت‌ تا عصای‌ آهنی‌ .
کرد فراهم‌ وشد روان‌ سوی‌ فرنگ‌ ،
تا راحت‌ شود از شر آن‌ پدر و زن‌ بابای‌ جفنگ‌ .

* * *

بدبختانه‌ حالا هفت‌ سال‌ آزگار است‌ ،
که‌ خبری‌ از دختره‌ شاعر نيومده‌ است‌ ،
خدا نکرده‌ يا او راه‌ فرنگ‌ را گم‌ کرده‌ ،
يا آن‌ کاغذ هم‌ از حقه‌ های‌ زن‌ باباهه‌ بوده‌ !