www.poetrymag.info
شعری از
پوران
کاوه
زیر
آسمانی
از
زمزمه
ی
کبوترها
راه
می
افتیم
به
دنبال
قافله
با کتابی
عاشقانه
در
دست
که
لای
ورق
هایش
پروانه
ی
تنهایی
بدون
هیچ
وصیتی
عمریست
خشکیده
است
پیداست
من
هم
در
این
بازی
بازنده
ام
با
خودم
قرار
می
گذارم
با
عینکی
شکسته
در
یک پاورقی
هم که
شده
داستان
را
طوری
تمام کنم
که
شاعری
بی
قرار
مثل
یک جارچی
تمام
عیار
هر
شب
از
همه
ی
خوابهای
برفی
تو
بگذرد.
|