این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

 

ده شعر از بهزاد خواجات

 

 

 

 

 

بوی گند تمیزی

 

 

 

دیگر نمی شناسمت،

هلهله ی بچه های قرمز

که نقطه ی زحل را دزدیده اند

و هجرت سلسله جبالی به خودش

که جان به جانش می کنی

این مرد

از خوردن موش دست نمی کشد...

«کلیه های خودت که پیرن

مال دخترت، همون که گفتم

هفت صد تا!»

 

دیگر نمی شناسم

«فلک الافلاک ایستاده بیرون خود

شمارش معکوس:

پنج!

اوراد مردی که از تنش خورد...

چهار!

شادباشی بر نکاح خود با خود...

سه!

شب پنج شنبه باشد و

ببینی تمام شده لامصب!

این لاک غلط گیر...

دو!

از عقده ی اودیپ است

این الف های پیاپی

در متنی که فرستاده ای پسرم!

یک!

بگو بروند، بروند بودای شان را

جای دیگر هوا کنند...

صفر!

صفر که آن ها هم حس نمی کردند

بوی گند تمیزی شان را

که آقای پرچم!

دلت خوش است انگار!

با فرض این که آخرین سمبل ما

هندوانه هم نباشد،

نگو، نه!

که نیاکان خود را داده ای

در قبال یک جوک تازه

که یکی از افتخارات ما

دروغ های قشنگ است و

زنجیر انوشیروان در لیوان آبجو،

میز هم پیاله و

نمی شناسمت!

حتا اگر آن زمستان سگی

فنجان فنجان داغ

از قهوه ی نگاه یکدیگر...

سال یک هزار و سیصد و ... چه فرقی می کند

نوبتی ندارم

دست کشیدن بر گیس مادری

و حالا که این طور...

حضرت خودم در تو!

ادایی نمی شود این جایی بود؟

 

 

 

 

 

 

 

همین جا

 

 

 

پشت سری هم می تواند

اما  اگر خواستی که بنده نشان بدهم

(این جای شعر آب دهانش را قورت داد)

اگر خواستی

بوردا و یک جفت دستکش جگری کجا

و کجا معراجی که حرفش پیرمان کرد؟

 

 

 

- شنیده ای که در وسط سخن رانی

یک مرتبه ایستاد و گفت : به من چه مربوط؟

- این که چیزی نیست

تازه روی تریبون، کفشش را هم آتش زد

و اگر پشت سری هم بیاید

سیگارها بزرگ نمی شوند

یعنی می خواهم بگویم

(و این جا نشست و گریه کرد)

بگویم که ترشی عکس های مان

هفت هزار ساله شد

و کمربند ها کم آورند

از بس که دل مان کباب شد

برای آدم اول.

و حالا من

در پیش و پس خود ایستاده ام

مثل همین که پشت سرم، مثل خودم

(و این جا هیچ کس نبود)

مثل خودم که بینی ام حرف نداشت

اما این باعث نشد که مدیریتی، چیزی...

یا به قول معروف

عجب انتری بود

این که گاهی دیروز یک نردبان تئوریک

و گاهی امروز یک مانکن رمانتیک

همین جا!

 

 

 

 

 

 

 

 

شاعر

 

 

 

 

غالبا این طور شروع می شود

خودکار و ... پشت میز و... تقلا...

که بتراشد

بوزینه ی نوک بینی اش را...

«پو» را مردم به شعر می شناسند،

«میلوش» را...

اما چقدر کراوات

روی دست الهه ی الهام مانده

که حتا نرون هم نمی پسندد.

صفحه ی 53 : ستاره ها از شب گذشته اند...

صفحه ی 68 : رود، زمینی است که فکر می کند...

صفحه ی 101 : بیست اراده داشتی

                   که بیست ساله شدی...

ولی صفحه ی الساعه

تنها یک قطره خون و یک شکلات هست

که به جهنم خواندنی نباشد.

و غالبا" این طور ختم می شود

که شما - با عرض پوزش -

آدم تر از من که نیستید!

 

 

 

 

 

 

 

 

شب که می شود

 

 

 

 

شب که می شود

قیچی ها هم خوابیده اند،

پیراهن های لخت

و حتا ماست بندی هایی

که برای زندگی لازمند.

تو مدادهایت را جایی گذاشته ای

و من ...

یک را به دو نرسانده رفته آن که رفته

آن الکتریسیته ی از بد ِ اتفاق، پوست!

هشت ِ ایستاده از بدِ حادثه، تن!

جدِ پس از این،

العارز خیابان سی متری

که شب می شود و تلویزیون

به عکس دیواری ِ احمد

زُل زده قایمکی

و موج های کف کرده همین طور

با سوت من قرار دارند وُ

البته نمی دانم چه خواهد شد

یک را به دو نرسانده رفته آن که رفته

تبری جامانده

که در پایان جشن عروسی

معلوم نمی کرد صاحبش کیست

رزهای زرد یک روسری که باد شد

و بر موتور که بودم

با دکوپاژی هیچکاکی

اندام مرا پخش می کرد وُ

شب که می شود ما خودمان مرده ایم

و فرم زنگ زدن این تلفن ها

یعنی که هیچ خبری نیست

و رفته آن که رفته

یک را به دو نرسانده

یک خط کشیده در هوا

یعنی که عکس های تک نفره

منزل اولین است

و می خواهم که اصلا باور نکیند

هفتاد سال سیاه.

 

 

 

 

 

 

 

 

کمربند

 

 

 

در یادداشت های مرد ِ مُرده

از کمربند هم ذکری شده بود

و غسال

از گرمای میانگاهش

به وحشت افتاد.

 

 

 

 

 

 

 

دیازپام

 

 

 

بعضی شان

آن قدر حرفه ای هستند

که بی آن که سلام کنند

دست شما را می گیرند

و یاد می دهند از روی همه چیز

با اسکی عبور کنید.

 

 

 

 

 

 

دماوند

 

 

 

نیمی از کسانی که از کوه - هر کوهی -

بالا رفته اند مرده اند

و مابقی هم دیری نخواهد گذشت که ...

بد نیست گاهی که دلت می گیرد

بروی پای دماوند

(چون اسم این شعر دماوند است می گویم

وگرنه کوهش مهم نیست)

بروی و دعا کنی

که سالانه چند نفر از کوه بیفتند

برای حفظ پرستیژ

و دعا کنی که تا ابدالابد

سر بشکند

در اصابت با سنگ.

 

 

 

 

 

 

 

باغ وحش

 

 

 

این سیستم نسبتا" جدیدی بود

شیر و پلنگ را

از آرزوهای خود تراشیدند

و گذاشتند خرس

خرناس آن ها را بکشد

از راه های زیر زمینی

- که روی زمین بود - آمدند

و میمون ها به عنوان سمبل

چقدر که با نور سبز می ترکیدند

 

همه شما محکومید که بگویید : باغ وحش

و بمیرید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرده

 

 

شما که در سونوگرافی

بی پروایید آن قدر که ...

حالا چه شده که این جا، این طور...

ولش کن!

لابد که قبیح است

دیدن کسی که دارد با اشتها

لاشه ی فرزند می خورد.

 

 

 

 

 

 

 

 

سیفون

 

 

اتاق تنهایی

با ریه های پُر از آب نفس می کشد

با کشیدن این زنجیر

زندگی تازه ای آغاز می کنید.

 

 

 

 

           به نقل از کتاب تازه منتشر شده ی «مثل اروند از در مخفی»