این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info


چرايی‌یِ وجود ما در شعر

يا
چرايی‌یِ شعر در وجود ما


منصور کوشان

 

 

مقدمه:ش

 

تاريخ هنر، چه به صورت روايت مستقیم و چه به صورت روايت انتزاعی، همه‌ی انواع هنرها را پذيرفته است و ما نيز که از توليدکننده‌ها و مخاطب‌های آن‌ها هستيم، کم و بيش هويت کلی آن‌ها را ملکه‌ی دريافت‌ها و شناخت‌مان قرار داده‌ايم. در واقع از کنار هم قرار دادن همه‌ی انواع هنرهای کلامی، شنيداری و تصويری وجه‌های مشترکی تبلور يافته است که به مجموعه‌ی آن ذات هنری يا جوهر شعری گفته می‌شود. حالا اين ذات هنری، در مقطع زمانی تاريخی‌‌ی خود در کجا قرار گرفته است و چه‌گونه می‌تواند چرايی‌ی وجود هنرمند يا آفرينش‌گر را پاسخ بدهد، موضوعی است که قصد طرح آن را دارم و اميدوارم با توجه به محدوديت‌های موجود، بتوانم دست‌کم با اشاره‌ای گذرا، شمه‌ای از دريافتم و چرايی‌ی آن را بيان کنم. باشد تا به اتفاق بتوانيم علت سنگلاخی بودن گونه‌ای از راه‌ها و يا الکن بودن گروهی از زبان‌ها را بشناسيم و دست‌کم در زمينه‌‌ی شعر، راه‌های ممکن، پيش پای نسل امروز گذاشته شود. باشد تا با توجه به‌دريافت‌ها و شناخت‌شان از وضعيت موجود، آن‌چه را صلاح می‌دانند، پيش ببرند. به يقين اگر يادداشت‌هايی از اين دست و به‌ويژه در اين زمانه، نتواند پاسخ چرايی‌ی خود را به هنر و در اين خصوص به شعر بدهد، آن قدرشناسی لازم هم، از آفرينش‌گر نشده است. بنابراين اگر بتوانيم با گفت و شنود پيرامون آن، علت ايستايی‌ی شاعر، شعر و خواننده شعر معاصر يا بی چرايی‌ی شاعر و شعر امروز را، روشن کنيم، گمانم اتفاق لازم افتاده است.



تعريف شعر:


برای دست‌يابی به کيفيت هر اثری، هميشه نخست داشتن تعريفی از انواع آن اثر می‌تواند بهترين راهنمای خواننده باشد. اما از آن‌جا که شتاب زمان از يک سو و دگرگونی در آفرينش از سوی ديگر، اين امکان را گرفته است، به گمانم به‌ترين راه برای شناخت اثر هر آفرينش‌گری، کشف جوهره‌ی درونی يا چرايی‌یِ آن اثر باشد. اگر بتوانيم به اين حقيقت برسيم که هر اثر می‌تواند خود بيان کننده‌ی ويژه‌گی‌های خود باشد، شايد بهتر بتوانيم با آن ارتباط برقرار کنيم و از چند ‌و‌چون آن آگاه شويم.

براين باورم که هر اثری که بتواند با مخاطبش ارتباط برقرار کند و در وجود او، کنشی را بيافريند، آن اثر برخوردار از چرايی يا همان جوهر هنری است که از ارسطو تا اکنون نقطه‌ی اشتراک همه‌ی هنرهای کلامی و تصويری بوده است. آن‌چه مهم به نظر می‌رسد، مهم از اين نظر که بتواند مخاطبش را دگرگون کند، به يقين بافت درهم‌تنيده‌ی آرايش بيرونی اثر با آرايش درونی آن است. در واقع آن‌چه هنرها را از ديگر رسانه‌های کلامی و تصويری متمايز می‌کند، توأمان بودن اين دو ويژه‌گی است. به زبان ديگر، هم‌زمانی و در زمانی بودن محتوا و شکل يا ساختار اثر است که در مخاطب کنشی نو، بيانی توأم با احساس و عاطفه و انديشه به وجود می‌آورد.

تعريف‌هايی که تا امروز از شعر شده است، در عين حال که همه می‌توانند در مورد اثری مصداق داشته باشند، هر لحظه ممکن است با شعر ناگفته‌ای دگرگون شوند. بديهی است که اين دگرگونی نمی‌تواند توأم با نفی تعريف‌های پيشين باشد و اغلب، آثار نو يا مدرن، آن‌ها را کامل‌تر يا منسجم‌تر می‌کنند. از آن‌جا که برای دست يافتن به اثر هنری، عنصر احساس و عاطفه، نقش به‌سزايی دارد و از طرف ديگر، به تعداد انسان‌های روی زمين و يا مخاطب‌های هر اثر احساس و عاطفه وجود دارد، می‌توان پذيرفت که به تعداد مخاطب‌های هر اثر، ممکن است انواع آثار هنری وجود داشته باشد.

تا زمانی که انسان برای بيان احساساتش در لحظه‌های نادر، ناگزير به بيان اين جمله است که: «به زيبايی شعر می‌ماند» هر چيز می‌تواند هم شعر باشد و هم نباشد. پس آن چه به نوشته‌ای، ويژه‌گی‌‌ی شعری می‌دهد، بديهی است که نه وزن و قافيه يا عروض می‌تواند باشد و نه آهنگ کلام و پيچيده‌گی آن و نه توأم بودن عاطفه و انديشه‌ای، که به کلام ساده يا تعريف مشخص در نمی‌آيد و برای بيان آن ناگزير به تأويل و تفسير هستيم و يا تکرار آن به همان شکل دست‌يافته‌اش.


ديالکتيک ميان اثر و مخاطب:


زمانی که دفتر شعری از شاعری را به دست می گيريم، همان‌گونه که شاعر در زمان سرايش يا ساخت شعر، همه‌ی آگاهی‌ها و گرفته‌هايش از گذشته را فراموش می‌کند يا کنار می‌گذارد، لازم است ما هم به‌عنوان خواننده، آگاهی‌های از پيشِ ذهن و احساس‌مان را، کنار بگذاريم و بکوشيم چون يک صفحه‌ی بی‌غل‌و‌غش با آن رو‌به‌رو شويم.

اگر قرار است ميان اثر و مخاطب ديالکتيکی به وجود آيد، اين زمانی اتفاق می‌افتد که نخست اثر را، بدون پيش آگاهی‌ها، دريافته باشيم و آن گاه که ما را به کنشی واداشت، به برآيند آن بينديشيم. رابطه‌ی اثر و مخاطب، رابطه‌ای توأمان است. کنش اثر در مخاطب همان قدر تأثير دارد که کنش مخاطب در اثر. چرا که آثار هنری، جامد، مرده و يا يک بُعدی نيستند که گمان کنيم در حالت آفرينش خود باقی مانده‌اند و نمی‌توانند در زمان، با مخاطب رابطه‌ی هم‌زمانی ايجاد کنند. واکنش مخاطب از کنش اثر، تأثير خود را از کنش مخاطب بر اثر می‌گيرد. رابطه‌ی اثر و مخاطب، رابطه‌ای بسته است. شکيل‌ترين آن، بديهی است که حالت دايره‌ای دارد. جوهر اثر در مرکز دايره می‌ايستد و شعاع‌ها، بر مبنای توانايی‌ی اثر و دريافت‌های مخاطب، محيطی فراهم می‌آورند که نهايت همان دايره‌ی اثر در زمان بی‌انتها است. اين اتفاق بديهی است که در شکل‌های ديگر هندسی نيز به وجود می‌آيد و شکل شکيل ديگر آن، به زعم من، مثلث است. در شکل مثلثی، جوهره‌ی اثر، از مرکز مثلث به رأس مثلث انتقال پيدا می‌کند و همراه با مخاطب، به ضرورت در يکی از رأس‌ها قرار می‌گيرد. حال ممکن است اين مثلث دارای اضلاع مساوی باشد، که کيفيت جوهر اثر در رأس يکسان می‌ماند، گاه به شکل‌های ديگر در می‌آيد و رأس‌ها از ويژه‌گی‌ی متفاوتی برخوردار می‌شوند. در چنين صورتی است که مخاطب اغلب با برداشت‌های گاه متضاد و يا دور از هم، با اثری رو‌به‌رو می‌شود.

(به‌عنوان نمونه، براين گمانم که خواننده‌ی کتاب‌های يدالله رؤيايی، با مطالعه‌ی شعرهای او، می‌تواند به‌راحتی به کشف‌های هندسی برسد و دريابد که با جوهر شعری رو‌به‌رو است. حتا در شعرهايی که آرايش بيرونی آن‌ها حکايت از آن دارد که شاعر همه‌ی کلمه‌ها و يا سطرهای شعر را، آگاهانه، هم‌چون صنعت‌گری ماهر، در کنار هم قرار داده است. چنان که بسياری از شعرهای نيمای بزرگ با آگاهی‌ی کامل و دريافت ضرورت ساخت شعری با مضمونی هم‌آهنگ به‌وجود آمده‌اند. در واقع هرگز نيمايوشيج در انتظار الهام و ... ننشست و در واقع به‌آن اعتقادی نداشت. و چه شانسی برای ملت ايران که اگر هم چون شاعران ديگر، منتظر الهام و نشستن پرنده‌ی شعر برشانه‌اش می‌ماند، ما سال‌ها بعد به‌دريافت او و دگرگونی‌ی کاخ عظيم شعر فارسی می‌رسيديم. يا اگر جاودانه فروغ خود عليه شعر خود طغيان نمی‌کرد و دل‌خوش به‌به‌ها و چه‌چه‌ها می‌نشست، شايد تا سال‌ها بسيار جای شاعری چون او و ديدگاه او در فرهنگ فارسی و به‌ويژه شعر خالی می‌ماند.)

در واقع مهم اين نيست که آفرينش‌گر يک اثر، آن را چه‌گونه و در چه حالتی و در کجا و چه‌طور آفريده است، مهم اين است که آن اثر در آرايش درونی خود توانسته باشد در زمانی و هم ‌زمانی را، به صورت عاطفه و انديشه، به گونه‌ای بروز بدهد که مخاطب دگرگون شود. البته بديهی است اين دگرگونی باز می‌گردد به توانايی‌یِ اثر و آگاهی‌یِ مخاطب. نمی‌توان اثری را به خودی خود، بدون ارتباط با مخاطب، ارزش گذاری کرد و يا از کيفيت آن سخن گفت.



زبان بيرونی، زبان درونی:

 

همان‌طور که نمی‌توان باور کرد اثر هنری، بدون ساخت و پرداخت آگاهانه‌ی آفرينش‌گر آن به وجود بيايد، نمی‌توان باور کرد کسی - خواننده يا منتقد - بدون اين آگاهی و رياضت در بازتوليد آن، اثری بيافريند که دارای کيفيت هنری باشد.

اثر شاعرانی چون نيما، فروغ، شاملو يا ...، که از حافظه‌ی شعری برخوردارند و شعر ملکه‌ی ذهن و زبان‌شان شده است، کلمه و کارکرد آن را، چون موم در دستان خود دارند، اين به آن معنا نيست که اجازه ندارند به ساخت (توليد) شعر بنشينند.

شعر کار شاعر است. توليد شاعر است. ناگزير بايد که هميشه و در هر حال خود را مهيا و آماده و يا آبستن آفرينش شعر نگه دارد، اما اگر بروز ناآگاهانه نيافت، اگر زمان بيرونی، بر زمان درونی شاعر چيره شد و اجازه نداد اين اتفاق بيفتد، آيا شاعر بايد از کار خود نوميد شود و در انتظار معجزه بنشيند؟ بی‌گمان چنين نيست و روند رو به رشد شعر و يا توليد شاعرانی چون نيما، شاملو، رؤيايی، براهنی، آتشی، بهبهانی و ... نشان می‌دهد که اينان تن به معجزه نداده‌اند. زمانی که جهان بيرونی نتوانسته نيشتر به جهان درونی بزند، به مدد توانايی‌های خود، از درون به بيرون نقب زده‌اند و با آرايش بيرونی اثر به آرايش درونی رسيده‌اند. حالا اگر در اين لحظه‌ی خودآگاهی، شاعر به آن «آن» ناخودآگاه خود نقب زده باشد، بديهی است که صنعت‌گری‌اش در خدمت عاطفه و انديشه‌اش قرار می‌گيرد و او را به سوی يک آفرينش هنری سوق می‌دهد که از جوهره يا چرايی‌ی آفرينش برخوردار است.



آرايش بيرونی، آرايش درونی:


بديهی است که اين چرايی نمی‌تواند بيرون از زمان اثر و زمان مخاطب قرار گيرد، همان طور که شعر حافظ، در زمان آفرينش دوباره‌اش با خواننده، زمان خود را با زمان مخاطب (خواننده) در هم می‌آميزد. از طرف ديگر، بديهی است که هر اثری به ناگزير در توليد و بازتوليد خود، يا آفرينش توسط هنرمند و بازآفرينی وسيله مخاطب، لازم است که جايگاه ويژه‌ی خود را در ميان هنرها آشکارا بيان کند.
احساس ما از موسيقی توأم است با شنيدن آن، دريافت‌مان از شعر همراه است با خواندن آن، درک‌مان از داستان و رمان هم‌زمان است با قرائت آن، همين طور است ادراک‌مان از تئاتر، سينما، نقاشی، مجسمه‌سازی و عکاسی. همه‌ی اين هنرها، به گونه‌ی ويژه خود با مخاطب‌هايشان ارتباط لازم را برقرار می‌کنند و همه‌ی آن‌ها هم بدون استثنا از طريق مصالح و آرايش بيرونی‌شان، شکل ويژه‌ای دارند که نمی‌تواند منفک از نوع اثر باشد.

نه‌تنها شنيدن، خواندن و تماشای هر اثری ما را با هويت آن اثر يا نوع آن آشنا می‌کند، که روايت ديگر يا روایت دوم از آن‌ها هم، به ما اين اشراف را می‌دهد که از چه‌گونه هنری صحبت می‌شود. در واقع روايت از هر اثر هنری، ناگزير توأم است با شناساندن نوع آن اثر و نه درک آن.

همان‌طور که نمی‌توان روايت از يک قطعه‌ی موسيقی را هم‌سنگ دانست با شنيدن آن، بديهی است که نمی‌تواند روايت از يک قطعه شعر، هم‌سان باشد با خواندن یا شنیدن آن. بی‌گمان اين معنا، در مورد همه‌ی هنرها، حتا در نزديک‌ترين آن‌ها به هم، همانند شعر و داستان يا داستان و رمان، تئاتر و سينما يا نقاشی و عکاسی، به همين‌گونه هويت خود را حفظ می‌کنند و مخدوش کردن مرزهای سيال و ناپيدای آن‌ها، خدشه‌دار شدن هويتی است که از معرفت هر کدام از آن‌ها تا امروز به صورت اصلی کلی به ما منتقل شده است.

چرايی و جاودانه‌گی:

 
هيچ اثری بدون پاسخ روشن به چرايی‌ی آفرينش خود، نمی‌تواند به جاودانه‌گی که سنجش کتمان‌ناپذير هنر است، دست يابد. آثاری که نتوانند فراتر از روند رو به رشد زمانه‌ی خود حرکت کنند، به يقين تهی از آن معرفتی‌اند که در ذات جاودانه‌گی نهفته است. يعنی همان انگيزه‌ی ژرفی که در درون هنرمند و در بحث ما در درون شاعر می‌خلد و او را از آسايش و آرامش جان و روان باز می‌دارد و نمی‌گذاردش بی‌چهره بماند، شکلی عينی و ثابتی به خود بگيرد. به سخن ديگر، آن‌گاه که آفرينش‌گر در زمان و در نگرش خود، در آرايش درونی اثر و در پيرايش بيرونی آن دچار گونه‌ای ايستايی می‌شود و در موقعيت خود باقی می‌ماند، شکلی عينی و ثابت به خود گرفته است و از ساحت هنر و هنرمند به ورطه‌ی صنعت و صنعت‌گر رسيده است و به گونه‌ای چنان مقلد خود گشته که گويی به جهان خيال و جهان واقع خود پشت کرده و مرگ خود را زيسته است. در واقع، به آن جهانی گام گذاشته که هر سوداگری محاط آن است.
شاعر يا آفرينش‌گر بديهی است که به خاطر زيست مداوم و مبارزه‌ی بی‌امانش با مرگ، که همانا می‌تواند هر سدی باشد به افق‌های ناشناخته و آرمان‌های حيات هنری که در آن تعالی زيست انسان نهفته است، نمی‌تواند تهی از دگرگونی باشد و نسبت به زندگی هر روزه‌ی خود و جهان پيرامونش بی تفاوت بماند و دور از کنش‌های اجتماعی و سياسی، اقتصادی و فرهنگی به سر ببرد. شاعر با آگاهی کامل خود را محاط در شرايط زيست محيطی‌ی خود می‌کند. اما برای بيرون شدن از آن، ديگر نمی‌تواند و يا بهتر است گفته شود، نمی‌خواهد که آگاهانه بيرون بيايد. در واقع پيش از آن که به درجه‌ی آگاهی يا خواستن بر شرايط خود برسد، اتفاق ميمون افتاده است و بازگشتش به جهان واقع و يا بيرون شدنش از محاط در شرايط، با آفرينش اثر ممکن شده است. حالا آيا اين اثر، که توانسته آفرينش‌گر را از محاط بودن درآورد، به او اشراف بر جهان زيستی خود را بدهد، توانسته است به انسان بيرون از آفرينش‌گر، هم او و هم مخاطبانش اين اشراف را حادث کند؟ اگر توانسته باشد، اثر به کشف جوهر شعری يا هنری رسيده است و آفرينش‌گر نخستين گام‌ها به‌سوی جهان جاودانه‌گی را برداشته است.

روايت عام و يا گاه خاص از اين انگيزه‌ی‌‌ آفرينش هنرمند يا شاعر را، تاريخ به الهام و کلامی از اين دست نسبت داده است. چرا که فاصله‌ی ميان شاعر و مخاطب آن چنان ژرف است که تصور ديگری برای شناخت و شناسايی‌ی از آن به دست نيامده است.

مخاطب شعر گذشته، چه در مقام خواننده‌ی مستقيم در زمان قرائت شعر در خلوت خود، و چه در مقام شنونده يا خواننده‌ی غير مستقيم از طريق قرائت ديگری در مجلس يا جمعی، تنها پاسخ‌گوی تأثير خود از دريافتش از جنبه‌ی زيباشناختی شعر قرار می‌گرفت و نهايت شگفتی‌ی خود را بروز می‌داد. اما امروز ديگر سخن از الهام و تنها آرايش بيرونی نيست، چرايی‌ی بيان شعر و معرفت مستقر در درون آن مطرح است. اگر در گذشته شعر می‌توانست به صورت بستر انتقال مفاهيم و آگاهی‌های جهان بيرونی و گاه جهان درونی شاعر قرار بگيرد، امروز ضمن حفظ آن‌ها، ناگزير است به چرايی وجودی خود پاسخ بدهد. در واقع، در درون آفرينش‌گر يا شاعر کنش و واکنش واقع شده است، حالت و انديشه‌ای بروز يافته است که هيچ‌کدام از بسترهای انتقال مفاهيم و انديشه‌ها و احساس‌ها، توانايی آن را نداشته‌اند، مگر آن اثر. پس، در مرحله‌ی نخست، هر اثری ناگزير است به چرايی خود پاسخ بدهد.

برای مثال، چرا شعر و نه داستان يا رمان يا نقاشی و يا هر اثر هنری ديگر؟ يا چرا به صورت يادداشت يا مقاله يا رساله ‌و نه به صورت يکی از انواع هنرها؟ بنابراين اگر اثری نتواند در خود پاسخ به چرايی‌ی وجودی‌ی خود را بدهد، نه‌اثر توانسته است به جوهره‌ی هنری دست يابد و نه‌آفرينش‌گر به جهان جاودانه‌گی. به سخن ديگر، اگر قائل به تعهد و مسئوليت اثر و يا آفرينش‌گر باشيم، نخستين آن در اين چرايی است. در واقع آفرينش‌گر در پاسخ به چرايی‌ی وجودی‌ی اثر خويش، پاسخ به داده‌های ديگر از جمله شرايط اجتماعی، سياسی، اقتصادی و فرهنگی را هم داده است و جايگاه خود را نسبت به جهان پيرامونی‌اش و به ويژه جهان آينده آشکارا نشان داده است. در صورتی‌که، اگر بخواهد به جای پاسخ به چرايی‌ی اثر خود، تنها به خواسته‌های بيرون از اثر پاسخ بدهد، نه تنها به ورطه‌ی بيرون از اثر غلتيده که مرگ اثر و خود را ممکن کرده است.

مرگ اثر و آفرينش‌گر نيز يعنی بری بودن از جهان آينده، يعنی دست نيافتن به جاودانه‌گی که به گمان من مهم‌ترين و ژرف‌ترين انگيزه‌ی ناآگاهانه‌ی هنرمند برای دست‌يافتن به آن است. برای نمونه، چه‌گونه اين اتفاق می‌افتد؟ چه‌گونه می‌شود که شعر شاعری تهی از جوهر هنری می‌شود و شاعر حيات پرتلالو دوران زيست خود را به حيات جاودانه‌گی ترجيح می‌دهد؟ البته اين يقين وجود دارد که هر دو اين اتفاق‌ها، بر‌اساس توانايی‌ها، رياضت‌ها و نهايت گذشت شاعر يا آفرينش‌گر ممکن می‌شود وگرنه، اين کيست که به جهان جاودانه‌گی نينديشد و اين کدام آفرينش‌گری‌ است که به جوهر هنری يا ذات شعری و در بيان امروزين آن، به چرايی‌ی اثر خويش نينديشيده باشد.


تأويل و هويت انتشار متن از متن:


به‌گمانم آن‌گاه که آفرينش‌گر تابع شرايط زيست‌محيطی خود قرار می‌گيرد و متأثر از استقبال يا عدم استقبال مخاطب‌هايش راهش را تعيين می‌کند، نخستين گام خطا را برداشته است و اثر و خود را در ورطه‌ی روزمره‌گی انداخته است که همانا توأم است با هلاکت در لحظه. در چنين صورتی آفرينش‌گر نخواسته است يا اجازه نداده که چرايی‌یِ کنش‌های جهان پيرامونی بر مبنای دريافت‌های آگاهانه يا ناآگاهانه‌اش، چون تاروپودی در اثر تنيده شود و همراه دريافت‌های عاطفی‌اش از شرايط و هم‌زمان با دگرگونی‌های موجود در زمان نطفه ببندد، بلوغ يابد و آفريده شود. آفرينش‌گر ندانسته است يا نخواسته است که به آرايش درونی اثر و پيرايش بيرونی آن هم‌زمان بينديشد، تا منشوری فراهم شود که هر کس بتواند بازتاب نور خود را در آن بيابد. هر کس بتواند در حدود عطش خود، از آن سيراب شود.

پس، زمانی که اثری نتواند به چرايی‌یِ وجود خود پاسخ لازم را بدهد، نتوانسته است توليدی شود تأويل پذير. نه تنها نتوانسته است دست‌يابی به آرمان‌های نوين را به تصور در آورد، و شرايط متعالی انسان را به سهم خود هموار گرداند، حتا نتوانسته است نسبت به جايگاه و ديدگاه‌های ديگر نيز جايگاهی محکم برای خود فراهم کند. در واقع چنين اثری می‌شود بی‌هويت. تشخص خود را نه تنها برای ايجاد جايگاهی در جامعه از دست داده است که خود را برای قرار گرفتن در جايگاهی از هنرها دور ساخته است. چرا که تنها يک اثر هنری می‌تواند منِ منتشر آفرينش‌گر باشد و به تعداد خوانندگان يا مخاطبانش متن نو يا من ديگر بيافريند. در صورتی که در اثر غيرهنری خواننده يا مخاطب با يک متن اطلاعی يا خبری روبه‌رو است که از کارکردهای زيباشناختی روايت يا صناعت‌های هنری بهره‌مند است.

ايران امروز، بستر زنده‌ی دوران تاريخی‌یِ خود است. آن را از هر زاويه‌ای که بنگری، گونه‌ای از دوران گذشته را در آن می‌يابی. به واقع نگرش به جهان امروز، روشن‌تر از هر زمان در آن ديده می‌شود. اما آيا اين بازتاب، اين دريافت، در همه‌ی هنرهای آن بروز يافته است؟ تجربه‌های عظيم انقلاب، جنگ، جنبش‌ها، زندان‌ها، ترورها، فشارهای سياسی و اقتصادی که شايد برای نخستين بار در جامعه، بروز عينی و شکل آگاهانه‌ی نسبی يافته است، توانسته است بازتاب و آفرينش يابد و چرايی‌ی اثر بشود يا اين که بازتاب عينی داشته و در بی‌چرايی‌یِ خود يا چرايی‌یِ بيرونی‌ی اثر باقی مانده است؟ همه می‌دانند که انقلاب‌ها و جنگ‌ها و جنبش‌ها، دگرگونی‌های اساسی در بافت فرهنگ و به ويژه ساختار هنر‌ها ايجاد می‌کنند. چنان‌که جنگ جهانی دوم، در کشورهای درگير و حتا حاشيه‌ای اين دگرگونی‌ را ايجاد کرد و در آن، نه تنها انديشه‌های نوينی بروز يافت و بسترهای جديدی کشف گشت که بر مبنای ديدگاه‌های متأثر از آن به انواع هنرها، شيوه‌های گوناگون توليد شد و سبک‌ها و مکتب‌های نظری و عملی توليد گشت. اين تجربه‌ را ايرانِ ما هم دارد و با قدمتی افزون‌تر. انقلاب يا جنگ يا مصيبت‌های آفريده شده در نظام اجتماعی، سياسی، اقتصادی، فرهنگی‌ی ايران، کدام دگرگونی ژرف و بالنده را در آثار آفرينشی ما، به وجود آورده است؟ (البته شاید بشود با اغماز بسيار نشانه‌هایی از آن را تا حدودی در چند رمان از نویسندگان نسل سوم، آن هم با وام بسیار از بیگانه ديد یا در بعضی از شعر شاعران نسل سوم که بحث پیرامون آن از حوصله‌ی این گفتار بیرون است.) می‌دانم دوران مکاتب و نگرش‌های بسته (ايسم‌ها) سپری شده و مدرنيته در نفس خود انکار خود را دارد، اما به جز چند استثنا، حتا بارقه‌ها يا جرقه‌هايی از آن در درون و برون آثار هنری ايران ديده نمی‌شود و آن چه هست و هست بازتاب عينی وقايع است. اين انقلاب هنری-‌ادبی کی در ايران اتفاق می‌افتد و چه بستری لازم دارد، حکمی برای آن ندارم. اما يقين دارم اگر ما امروز کوششی برای هموار کردن بستر آن نداشته باشيم، فردا روزی هم اين اتفاق نمی‌افتد و هر‌گونه بروزی از اين دست هم، بی‌ريشه، اخته، الکن و نابسامان می‌ماند.



زيباشناختی مادی و معنايی:


به گمان من، شعر امروز ايران بيشتر جنبه‌ی زيباشناختی مادی دارد تا زيباشناختی معنايی. مرادم از معنا در شعر يا ديگر هنرها، محتوا يا پيام نيست که شعر ايران از آغاز تا امروز سرشار از آن است. جنبه‌ی زيبا‌شناختی شعر، آن کنشی‌‌ست که در درون مخاطب (خواننده يا شنونده) جوهر يا معرفت شعری را وارد می‌کند و وادارش می‌سازد نسبت به موقعيت خود، از هر نظر فاصله بگيرد تا بتواند خود و جهان خويش را يا درون خود را، چرايی‌یِ وجودی‌یِ خويش را به تماشا و سنجش بايستد و دست کم، اندکی در هويت موجود خود و شرايط پيرامونی شک کند و به افق پيش روی اثر بينديشد.

در واقع اگر صورت مادی را از بسياری از شعرها‌ی امروز ايران بگيريم، آرايش بيرونی آن‌ها را از بطن آن جدا سازيم، متوجه خواهيم شد که شاعر نه تنها از نظر معرفت شناختی، که از ديدگاه سياسی، اجتماعی نيز در ورطه‌ای‌ست در نهايت هم سو و هم‌رنگ با جامعه يا خواننده‌گانش. انگار که شعرهای امروز، مجموعه‌ای يک دست يا پريشان از عواطفی است که بر شاعر عارض گشته و او آگاهانه يا ناآگاهانه آن را به زبان خويش و متأسفانه، هم‌سنگ با زبان پيرامونی‌اش نظمی شکيل داده است. به سخن ديگر، نه جهان‌بينی يا انديشه‌ای نو و يا ژرف، که عاطفه و احساسات شده است ريسمانی که کلمه‌ها را به هم متصل کرده است. آن هم، کلمه‌هايی که چون نتوانسته‌اند در جايگاه توليد مفهوم و معنايی نو قرار بگيرند، به مخاطب‌شان احساس فرسوده بودن و فرسايش را می‌دهند. چرا که شاعر نه تنها در ارائه‌ی معرفتی نو، که در به کارگيری زبان نوين از هر کوشش عمیقی بری بوده است و اشراف دقیقی به ساختار‌شکنی يا آشنايی‌زدايی عميق نيافته است.


خط سوم:


همه می‌دانيم که آفرينش‌گران، به ويژه شاعران، در پرتو چرايی‌یِ آثار خود خط سوم را می‌آفرينند. خطی که حاصل آن تفسير و تأويل‌های گوناگونی دارد و توأم است با هم‌زمانی و هم‌زبانی مخاطب در هر زمان و هر مکان. از اين رو، تنها تعدادی از شعرهای نيما و فروغ فرخ‌زاد از دوران پيش از انقلاب و جنگ، و تعدادی از شعرهای شاملو، رؤيايی، براهنی، بهبهانی از شاعران نسل اول و دوم بعد از انقلاب و جنگ، تا حدودی به چرايی‌یِ خود و شاعر پاسخ داده‌اند و جايگاه ويژه‌ای يافته‌اند. به گمان من در شعر اينان، چه آن جا که از طريق آرايش بيرونی، يعنی صنعت‌گری، مخاطب خود را به وجه درونی اثر می‌کشند و چه آن جا که، اين هر دو را استادانه در هم تنيده‌اند، خط سوم وجود دارد. شعر اينان، به چرايی‌یِ وجود خود و يا شاعر و يا خواننده پاسخ می‌دهد. حال اين پاسخ تا چه اندازه رسا، مفهوم و قابل درک است، اين در گرو آگاهی‌ها و دانش مخاطب شعر آنان، در زمان بعد از قرائت شعر است.

اسلو، نروژ