www.poetrymag.info
ساعت تکرار یک تسلسل
منصور
کوشان
یادداشتی در
بارهی متن "ساعت" منتشر شده در سایت "مجلهی شعر"
وتنهایی
که صفحهی ساعت اندازه میگیرد نمیمیرد
در حال ِتازه جهان از تازه
میگیرد که از بین رفته بود
همیشه مچ ما را گرفته بود
بزرگتری که دور ِ تند می چرخید تو
بودی
عقربه
ها بر میز کار می کردیم
گیج
میخوردیم
من از کوچکترم تکان نمیخوردم
و روی سنگین راه میبردم
سرآخر سر ِ دیوار که آونگ دارمان زد
دنبال
تو من باز بودهام
بازم
در هر سه ساعتی که روی تو من
میافتیم
خدا
خدا میکنم
باطری
روی دست ما باد و ما باطل
که من توی توروی من تو در تو
تو هر توهای جهان ِ منی
در ساعتِ من وسی دقیقه از تو عقب
مانده
چند
ساعت ومن دقیقه باید از من جلو بزنم
که
چند ربعی مانده به من در تو وقت کنم؟
منی
که پیش از پس از تو با تو بوده ام
بعد از هنوز و قبل از تو با توام
در ساعتِ همیشه و ده دقیقه از تو
عقب مانده
چرا برم داشتی وبر روم افتادی
و از یک دقیقه بیشتر کم دادی؟
روم
کم شد!
ناگزیرم پیش از
پرداختن بهمتن "ساعت" اشارهای هر چند کوچک داشته باشم
بهبرداشت خود از هر متن. چه متن ادبی که در آن ادبیت حلول
مییابد و چه متن ناادبی که از آن خبر یا اندیشه مستفاد
میشود.
هر متن پیش از آن که
ما را با قرارداد نانوشتهاش روبهرو کند، متشکل از احساس و
اندیشه است. احساس و اندیشهای که در شکل زیباشناسیی خود،
درجهی تأثر مخاطب خود را تعیین میکند. هر چه متن زیباتر
باشد، بدیهی است که مخاطب را بهادراک حسیی نوینتری وادار
میکند. پس از این منظر هر متنی دارای ویژگیهای بالقوهی خود
و ارزشهای نسبیی خود است. اما هنگامی که مخاطب با قرارداد
نانوشتهی یک متن یا آفرینشگر و مخاطب روبهرو میشود، یک
دریافت زیباشناسانهی از پیش یا یک تعریف و پیشزمینهی ادراکی
بر او مستولی میشود.
متنها با
قرارگرفتنشان در زیر "ژانر"های گوناگون یا با شکل ویژهاشان
خواننده را با گونههای متفاوتی روبهرو میکنند. هر گونه در
خود تعریفی و در نتیجه نوعی پیشینه از احساس و اندیشه را
منتقل میکند. نمیتوان انتظار داشت که خوانندهای داستان یا
شعری را بدون آگاهیهای نسبیاش از این دو گونهی ادبی بخواند.
چنان که هیچ خوانندهای یک متن فلسفی یا نظری یا خبری را با
پیشآگاهیهای یکسان نمیخواند. هر نوع متنی با خود
پیشآگاهیهایی را بهخواننده تحمیل میکند. مطالعهی یک متن
خبری، بیشتر ذهن مخاطب را متوجهی شرایط موجود و کنش و
واکنشهای سیاسی/اجتماعیی روز میکند. یک متن فلسفی نیز
تمامیی آگاهیهای از پیش خواننده را از ضمیر ناآگاهانه
بهضمیر آگاهانهی او میآورد و چه خواسته باشد و چه نخواسته
باشد، در زمان خوانش، دریافتهایش از متن توأم با دریافتهایش
از متنهای پیش از آن یا حافظهاش است. از همینرو هم هر
خواننده، خوانشهای گوناگون مییابد. هر چه وسعت و عمق
آگاهیهایش بیشتر باشد، از متن در حال خوانش دریافتهای بیشتر
و متفاوتتری مییابد. این همآهنگی یا حتا تقابل خواننده و
متن در مورد متنهای ناادبی تنگناهای کمتری را بههمراه دارد.
کم هستند خوانندگانی که از یک متن خبری یا فلسفی انتظار
زیباییهای کلامی داشته باشند. پیشآگاهیهای خوانندهی یک متن
ناادبی، بیشتر او را متوجهی مفهوم یا درونمایهها میکند.
انتظار هیچگونه پیچیدگیی کلامی یا نشانههای عمیق ادراکی
ندارد. هر کلمه یا جمله در برابرش بهشییی سادهای میماند که
اشاره مستقیم بهوجه بیرونیی خود دارد. کلمهی "ساعت" با کلیت
خود، در هر متنی بار ویژهی خود را دارد. در متن خبری،
اشارهای است بهانواع مکانیکیی ساعت که گونههای گوناگون آن
را از پیش میشناسد یا قرار است بشناسد، یا اشاره دارد بهزمان
بیرونی که در قرارداد از پیش تعیین شدهی میان مخاطب و نام،
بهیک شبانهروز تقسیم شده میانجامد. نه یک متن خبری یا ساده،
نیتی جز این را در خود دارد و نه خواننده برداشت فرامتنی یا
فرامعناییی ویژهای از آن خواهد داشت. برداشت همین کلمهی
ساعت در یک متن فلسفی، برداشت مخاطب را با توجه
بهپیشآگاهیهایش از یک متن خبری، عمیقتر و متفاوتتر
میکند. ساعت بیش از آن که اشارهای بهیک محصول مکانیکی و
اقتصادی باشد، اشارهی زمان/اندیشی را بههمراه خواهد آورد.
چنان که در شعر فروغ فرخزاد "و ساعت چهار بار نواخت"
یا شعر فدریکو گارسیا لورکا " در ساعت پنچ عصر" یا شعر
شاعران دیگری، ساعت از شکل بیرونیی خود جدا میشود و ضمن حفظ
مفهوم مکانیکی یا قاعدهمند خود که اشاره بهزمان ساده دارد،
مفاهیم دیگری از زمان را بهخواننده منتقل میکند.
مرادم از اشاره
بهاین اصلهای ساده، از اینرو است که نشان بدهم در هیچیک از
متنهای ناادبی، قرار نیست خواننده از راه زیبایی و احساس،
دریافتی ویژه داشته باشد. در تمام متنهای ناادبی، مخاطب
مستقیم با محتوای روبهرو است. نه شکل زبان و نه شکل متن یا در
نهایت نه ساختار اجزای متن و نه ساختار کل متن، هیچکدام بر
مخاطب تأثیری ژرف یا ویژه نخواهند گذاشت. چرا که در اساس چنین
هدفی در متن دنبال نشده است. اما مخاطب یک متن ادبی، بر مبنای
پیشآگاهیهایش، خود را آماده میکند تا نخست با زیباییی
کلام، در جز و در کل، بعد با احساسهای ژرف با متن در پیشرو
ارتباط برقرار کند و اندیشهی مستتر در آن را دریابد. بدیهی
است برای این زیباییی کلام یا این احساس ژرف با همهی
پیشآگاهیها یا تعریفها، هیچ قاعده و قانونی وجود ندارد. هر
متن ادبی با توجه بهویژگیهایش، میتواند از زیبایی و احساس
ژرف تعریف خاص خود را ارائه بدهد. آنچه مهم بهنظر میرسد،
ضرورت این زیبایی و احساس در یک متن ادبی است. نمیتوان متنی
را که فاقد این دو اصل نخستین است، بهمعنا و مفهومی که مراد
ما در اینجا است (یعنی شعر، داستان، رمان، نمایشنامه)، متن
ادبی نامید. در این بحث، متنهای مانند افسانه، نظم، حکایت،
قصه، روایت با توجه به این که اغلب از "ادبیت" تهی هستند،
ساختار (محتوا و صورت در همتنیده) آنها نقش مهمی در ارائهی
پیام آنها ندارد، مورد نظر نیست.
از سوی دیگر هر متن
ما را بهمتنها یا عناصر شناخته شدهی بیرون از خود هدایت
میکند. بهزبان دیگر برای دریافت هر متن، ما ناگزیر یک یا چند
شیوهی شناخت متن را در نظر میگیریم که متن ما را بهسوی آن
هدایت میکند. چنان که ممکن است متنی ما را وادار
بهنشانهشناسی کند. با دریافت هر عنصر شاخص در متن بهسوی یک
عنصر بیرونی، چه عنصر ذهنی و چه عنصر عینی، حذب میشویم. چنان
که متن "ساعت" ممکن است ما را بهسوی تحلیلی نمادگرایانه ببرد
یا تحلیلی روانشناسانه یا یکی از شیوههای شناخته شدهی نظری،
که هر کدام تأویل ویژهی خود را باعث میشوند. از اینرو با
خواندن و بازخواندن هر متن ادبی، کوشش متن برای جای گرفتن در
یکی از نظریههای شناخته شده، یا ساخت یک نظریهی جدید مشخص
میشود. در این تشخص، نگاه غالب بر متن شکل میگیرد. زیباشناسی
و معناشاسیی متن نمود مییابد و بازنگری بهعناصر و نهایت
ساختار آن، در این چارچوب جایگاه ویژهی خود را در هالهای از
احساس و اندیشه نشان میدهند.
متن "ساعت" ما را با دو
پیشآگاهی روبهرو میکند. نخست شکل بیرونیی آن و دوم پیام
فرستنده یا نویسندهی آن. هر دو پیام بهما یادآوری میکنند که
متن در زیر گونهی ادبیی شعر قرار میگیرد. بنابراین ما نه
تنها در ارتباط نخست انتظار دریافت خبر یا اندیشهای را
نداریم، که همهی ادراکاتمان آمادهی دریافت زیبایی و احساس
میشوند. خواسته یا ناخواسته وجود ما آمادهی لذت بردن از متنی
میشود که در پیشرویمان قرار گرفته است. انتظار داریم هر کلمه
در شییشدگیی خود، از راه زیبایی و احساس ما را بهفراسوی
معناهای شناخته شده هدایت کند. متن را میخوانیم. در قرائت
نخست، فاقد زیباییهای پیشآگاهیمان از شعر است. متن اجازه
نمیدهد خوانش سادهای از آن داشته باشیم. اگر خوانندهی
حرفهای باشیم و بخواهیم با هر متن ادبی برابر با
پیشآگاهیهایش، ارتباط لازم را برقرار کنیم، (یا بهشکل
ویژهاش عزیزی خواسته باشد که یادداشتی بنویسی، چنان که پرهام
از من خواسته است) با توجه بهشکست ساختار تصویری یا جملهایی
آن، آن را دوباره میخوانیم. در واقع شکل کلامیی ساعت سبب
بازخوانیمان میشود. ناگزیریم که چراییی شکل "و تنهایی که
صفحهی ساعت اندازه میگیرد نمیمیرد" را دریابیم. دو فعل
"میگیرد" و "نمیمیرد" در ساختار ویژهی سطر نخست بهما
یادآوری میکند که کلمههایی حذف شدهاند. کلمههایی که انتقال
آنها بهمتن بهعهدهی خواننده گذاشته شده است. برای این که
این کلمههای حذف شده را دریابیم، سطر بعدی را میخوانیم.
سطر دوم نیز ما را
بهسوی سطرهای بعدی هدایت میکند. با خوانش دوم متن، چند عنصر
شاخص میشود. با چند عنصر عینی و یک عنصر ذهنی درگیر میشویم.
درمییابیم کلیت پیشرو ساعتی است با دو عنصر فعال گویا، یعنی
عقربههای کوچک و بزرگ و یک عنصر بیرونی که حاکم بر کلیت ساعت
بهعنوان یک شییی مکانیکی است. زمان نیز عنصری است ذهنی و
بیرونی که حاکم بر حرکت بطئی یا زندگیی نازنده و نامیرای
عقربهها است.
در روایت سطحی و خطی یا
سادهی متن، عقربههای کوچک و بزرگ، جایگزین بیان دو موجود
سخنگو میشوند. میکوشند مضمونی ازلی ابدی را بازگو کنند.
زندگی یک تسلسل نامیرا است. همه چیز تکرار است و سوگواریی این
تکرار در این است که از سکون خود بیرون نمیآید. حرکت عقربهها
یا زندگیی قاعدهمند روزمرهای که بر اساس ثانیهها و
دقیقهها و نهایت ساعت شکل میگیرد، هیچ بلوغ، رشد، تعالی یا
دگرگونی را بههمراه نخواهند داشت.
بازم
در هر سه ساعتی که
روی تو من میافتیم
خدا خدا میکنم
باطری روی دست ما
باد و باطل
که من توی تو روی من
تو در تو
تو هر توهای جهان
منی
عنصرهای شاخص بهرغم
دریافت یگانگیشان از طریق دقیقههای عقربهی بزرگ که توهای
عقربههای کوچک است یا سازندهی آن، سیزیف وار بر محور خود
میچرخند. با همهی هراسها و نگرانیها از بازماندن، مردن یا
ناتوان شدن، تماسها، باز خالی از زایش یا آفرینش است.
موقعیتها ناکارا هستند و نقشی در سرنوشت عقربهها ندارند. روی
دیوار یا روی میز یا هر جای دیگر، هر تماس یا هر تلاش، بیحاصل
است.
عقربهها بر میز کار
میکردیم
گیج می خوردیم
من کوچکترم تکان
نمیخوردم
و روی سنگین راه
میبردم
سر آخر سر دیوار که
آونگ دارمان زد
دنبال تو من باز
بودهام
از آغاز عقربهی کوچک
که در حرکت ناتوانتر است و کندتر حرکت میکند، مفهوم غنیتری
را در خود دارد و عقربهی بزرگ، که سرعت بیشتری دارد، از بیان
کمی یا کیفیی کمتری برخوردار است. در این تلاش بزرگ و کوچک
(با توجه بهحرکت کامل عقربهی بزرگ بهنشانهی یک حرکت
مقطعیی عقربهی کوچک)، عنصر برنده و یویا زمان بیرون از
اختیار عقربهها است. زمانی که با حضور خود بهحرکتها
مفهومها را منتقل میکند. زمانی که نهایت، بهرغم تلاشها
"عقب" ماندگی و "جلو" زدگی حاکم بر سرنوشت لایزال عقربهها
است، مگر که بپذیرند از این دور تسلسل خارج شوند. امری که با
شکل موجود در متن ممکن نیست و جز "رو کم" کنی برای یک یاز
عنصرها، حاصلی نخواهد داشت. چرا که متن فاقد ارجا بهخود و یا
"چیزی" بیرون از خود است.
متن "ساعت" روایت
سادهای است از یک کنش فیزیکی که جایگزین کنش فیزیکیی یا
ذهنیی دیگری جز خود نمیشود. جایگزینیی عقربهها، تنها
بهدلیل سخنگو بودنشان و یا داشتن لحظههای زندهای که ممکن
است خواننده را بهخود و یا هر انسانی – فرض دو عاشق – حوالت
بدهد، یک برداشت ساده است. کنش متن که ناشی از کنش سه عنصر
فعال در آن است، کنش نوینی را در مخاطب ایجاد نمیکند که
بتواند نشانههای آن را در متن بیابد. چرا که متن از نقطهی آ
آغاز میشود و تا نقطهی ی بر همان محور آغازینش حرکت میکند.
حرکت طولی، درونمایهی او را بیارتباط با ساختار خود کرده
است. سطرها یا حرکتها در هیچ جا ارجای بهخود یا سطرهای دیگر
نیستند. نمیتوان رابطهای منسجم و محکم نامکانیکی یا خبری
میان سطر نخستین یا میانی یا پایانی برقرار کرد. حتا گردشهای
مکرر عقربهها که متن سوار بر مفهوم آن آغاز شده است یا گیجیی
عقربهها که متن بهصراحت بهآن اشاره میکند، در ساختار
درونیی متن کارکردی نمییابد. صورت بیرونی و درونیی متن
هیچکدام از شکلهای هندسهای یا فضایی را جز پاره خط نشان
نمیدهند. تنها عنصر تکرار شده "ساعت" از آغاز تا پایان با
همان مفهوم بیرون از متن باقی میماند. هیچ هجایی تشخص ویژه
نمییابد. ما را بهخود یا به عنصری در متن یا بیرون از متن
حوالت نمیدهد. هیچجا هم نشانی از این پایداری وجود ندارد.
متن بهما نمیگوید که آگاهانه یا ناآگاهانه بر این ساحت قرار
گرفته است که با یگانگیی خود، خود را به کل پیوند بزند.
شیوهی بیان متن در
همان خوانش نخست، ما را با یک متن آشنازدایانه روبهرو میکند.
اما خوانشهای بعد نشان میدهند که حتا در این نوع بیان هم
تنها از شالودهفکنیی جمله یا ساختار نحوی بیان بهره برده
است. تکرار، بازگشت بهمبدا، بازگشت بهدرون، بازنگری از
دیگاههای گوناگون، بهویژه کنش جنسی که تا حدودی در متن شکل
میگیرد و ... در آن شکل ویژهی خود را نیافتهاند. در نهایت
بهنظر میرسد متن موجود "ساعت" با این که تا حدودی مخاطب خود
را از عادت و دریافتهای کهن یا پیشین فراتر میبرد و بهاو
ادراک حسیی نویی میدهد، باز نمیتواند آن ژرفای لازم را در
خواننده ایجاد کند. عنصر زیبایی – بدیهی است هر شکل زبان
میتواند نهایت بهزیباییی ویژهی خود برسد – و احساس مانع از
این دریافت میشود. سطرها نه ضربآهنگ چکشی دارند و نه
ضربآهنگ یکسان دیگری. ساختار خطیی متن در خود گونهای
ضربآهنگ "ساعتی" را جست و جو میکند. مخاطب با خواندن یا
شنیدن کلمهی ساعت، با توجه بهپیشآگاهیاش، ذهنیتی از ریتم
ساعت پیدا میکند. آهنگ تیک تاک یا هر ریتم شناخته شدهی دیگری
از ساعت، ذهن مخاطب را از پیش اشغال میکند و متن ناگزیر است
که یا همان را ادامه بدهد و یا جایگزینی شایسته داشته باشد.
متن "ساعت" ناتوان از این جایگزینی است.
آهنگ سطر نخست پیشآهنگ
هیچ ریتمی نیست. نه متن با فاصلههای قراردادی این ناهمآهنگی
موسیقاییی میان سطرها را هشدار میدهد و نه در شکل
بیفاصلهاش، بازگشتی بهآن دارد. متن در شکل روایتی، خطی و
مکانیکیی خود از یک عنصر بهعادت درآمده بسیار موفق است. اما
در بازگشتها، چنان که باز ساختار مفهوم ساعت یا تلاش خود متن
این را بهما یادآور میشود، ناموفق است. رابطهی میان بسیاری
از سطرها از نظر ساختار یا شکل بیان با هم همآهنگ نیستند.
بزرگتتری که دور
تند میچرخید تو بودی / گیج میخوردیم / خدا خدا میکنم
/ منی که پیش از پس از تو با تو بودهام / و ...
و سطرهایی دیگر از این
دست که ساختاری ساده و متفاوت با بیشتر سطرهای متن دارند. حتا
استفاده از شکل فعل، که با توجه بهدرونمایهی متن و دو عنصر
شاخص متحرک آن، جذاب است، باز متفاوت است. نمیتوان یک ساختار
منسجم و ثابتی را برای دریافت یک یا چند تأویل از آن استخراج
کرد.
فعل مشترک عقربهها، که
اشتراک آنها را نشان میدهد، تنها دوبار بهکار رفته است:
عقربهها بر میز کار
میکردیم / در هر ساعتی که روی تو من میافتیم/
چنان که بافت جدید
سطرها، استفادهی مناسب از جابهجاییها یا حرفهای اضافه، در
همهجا یکسان یا قاعدهمند خود متن نیستند:
در حال تازه جهان از
تازه ... / من از کوچکترم تکان .../ و روی سنگین .../ و ...
شاید همین کاستیها
مانع از آن میشوند که خواننده بتواند سطرهای نانوشتهی متن را
بیافریند و سپیدیهای میان کلمهها و سطرها را پر کند و
حاقظهای فعال از متن "ساعت" داشته باشد.
استاوانگر، 15 دسامبر
2004