www.poetrymag.info
به
یاد بعداز ظهرهای آفتاب
هوتن نجات
1
به هنگامی که بر گ
ریزان را باد انکار می کند
به هنگامی که آب از
تصویر دیوار بیرون می رود .
انسان تصویر درخت را
در تنهائی ی دیوار خاکی می رویاند
خاکی به آرزوی درختها
از لای شیشه ها
درخت را تما شا می کند
و گیا هان را با
ارتعاش خود تنها می گذارد .
2
انسان سرودها را بر
کاغذ می گستراند
و به تماشای روز می
رود
و در آبها خمیازه را
باقی می گذارد .
انسان با سنگهایی که
لحظات را درک نمی کنند تنها می شود
و به موج که در حال
شنا کردن است رشک می برد
در آب بیدار می شود
به صمیمیت آب رشک می
برد
می بیند
دیوارها آب را از
خاطر می زدایند ،
دیوار ها آب را
برای ذخیره می پذیرند
انسان رحمت را با آب
تقسیم می کند
انسان با خواندن اند
یشه های آب تجربه می یابد
و درخت را در تنهایی
آب باقی می گذارد .
3
صمیمیت آب را
درخت انکار نمی کند
انسان در آب
به
تاریکی سرنوشت سنگ ایمان می آورد
زنها چشمه ها را در
راز خود آزاد می گذارند
انسان از چرخهای موج
پیاده می شود
و در مرز آب
به
زندان سنگ ها روی می آورد .
4
باز می شویم
از چوب های جنگل پذیر
انکار را پاک می کنیم
به خانه می نشینیم
جنگل را تنها می گذاریم
بیابان را از تصویرش
می شناسیم
و در جنگل خا ک ها را
در چوب های فرا مو شکاره به زنجیر می بندیم
از بیا بان قد مها
مان را باز می گیریم
از موج می آغازیم
که اندیشه هایش را می بافد
5
انسان لحظه های جوانی
را به قرن تکیه می دهد
انسان با برادرش به
مشا یعت آب ، خاک را در سینی می گذارد
و خود می رود تا
اشتیاق آب و خاک را بشنود
که آب خاک را بپذیرد
و با تکان دادن اندامش
تنهایی را فراموش کند .
6
در اتاق نشستم که
آسمان از من جدا بماند و در شیشه ادامه داشته باشم
به سادگی ی اتاق فرو
رفتم که در من خلا صه شده بود
آنگاه آسمان صدا ها
را به وقتی دیگری باز می گذارد تا تجربه کند
و من در سایه ام
تجزیه خواهم شد .
7
شب از ستاره بیرون
آمد و به باد تکیه داد
شب در سایه توقف کرد
و سایه ها را برید
و ما در تصویرمان
لبریز شدیم
از آغاز پله نورها
برگ ریزان باد را اطلاع می دهند
من از باد باز می
گردم و خورشید را از تصویرم پاک می کنم
با د نورها را می
گیرد و در شاخه های درختی که پاسدار دیوار است می افشاند
من از حباب خورشید
بیرون آمده ام
دوار هوا در بخاری،
شعله ها را از برودت می رهاند
رهایی من از ساحل
شروع می شود که باد در اندامش ذخیره است
خورشید در ساحل ادامه
دارد
و ساحل از ستارگان می
پرهیزد .
مقابل سر سام تنهایی
روز از دریا با زگشته
است ما را به خورشید جوانه می زند
می توانیم از تمتع
خورشید باز گردیم و چراغی را پاسدار لحظا تمان کنیم
ما از دریای خاطره
بیرون می رویم و خیالمان با صدف ها آغشته می شود
این چراغ است که شب
را در چشم هامان می پاشد .
8
خیال پاسدارم بود
صبح در پنجره جریان
داشت و پنجره به مشایعت خورشید رفته بود
چشمان من گذشته را در
صبح رها می کرد
قطب در آنسوی برودت
روز در تصویری شکسته معلق بود
باد می آمد و تصویر
برف را می شکست و اعتماد دریاچه را می برد
قایق ها در ساحل
بودند و در خیال دریاچه ادامه داشتند
ساحل در دریاچه نشسته
بود و چشمانم غروب را پاسدار بود
غروب در دریا تجزیه
می شد
من از شهرها که
پاسدار دود بودند گذشتم و دود های نا شناس شهر را
حلق آویز
کرده بودند
و ستاره از شهر گذشته
بود
در تصویر معلق خورشید
تردید کردم و شب را در دریاچه پاشیدم
من از دهکده های
بیگانه شروع کردم و شهر تا پیچ تپه ها مشا یعتم کرد
9
برای آسوده بودن من
از بندرهای سرزده لبریز می شوم
به هنگامی که قایق در
بندر ادامه دارد
کدام بندر تنها در
غروب چشم فرو خواهد مرد ؟
در پایتخت هفته ها
جنگل ، روحم را از
وحشت لبریز سا خته است
من در لحظات رسوب می
کنم و باد مشکوک که در عمرم پهن است تنم را چین می دهد .
شنبه ها در جمعه فرو
می روند و نادیدنی ی تردید را در تنمان پخش می کنند
تنها یک برج کاغذی
مرا پاسداری می کند
من از صداها بر می
گردم و رنج در آهم خلا صه می شود
و جنگل روی چشمان تفر
یحی ام رسوب کرده است .
10
به کلاس سکوت پذیر که
وارد شدم
رویا از اندامم لبریز شد
بیاد بعد از ظهر های
آفتاب
که باران در من و تو
بیگانه بود
هیچ شبی در باران بر نخاست
بیاد فضا نوردان فلزی
حسرت من و تو را دور
کرد.
11
پنجره در شب من و تو
راهی شد
چونان سازی تر کیده
خود را در سبزی های خیابانی صلا دادم
بیاد روزهای جاری که
چشم هامان را بیگانه بودند
اینک ، پنجره را باز
کن
تا خیالم
تو را از میلاد اتاق بیرون برد .
12
سکوت من و تورا جاری
ساخت
دریا در من میبارید
و سکوت با ما هیان
خلوت کرده بود
تصویر ها ، این
بخشندگان صراحت که از گذشته تا به من، تاب خطوط روز را شکسته
بودند ،از یاد بود مضرس قلبم تنها گذشتند
من در باران بودم
تصویر های بر گشته از
پشیمانی در طول یک ورق مات از دفترم زندانی ی گذشته ی بی رونق اند
13
سکوت مارا شناخته بود
از دریا چه های مراقب
که باد را احساس کرده بودند گذشتیم
کدام حرارت ما را از
پیوند جدا کرد ؟
دست در شب فرو بردم
در یا در چشمانم ظاهر
شد
و باد تورا به من
رسانید
14
سکوت در دریا جاودانه
می زیست .
این دریا که با همه
وصلت کرده
چگونه خاطره ی همه ی
تصویر ها را نگهدار است ؟
فلق ، از انتظار
لبریز شد
چشمم رو به سوی پل
های بی شکنجه که تطاول باد را شکسته بودند چین خورد
وشب از تصویر هامان
بلند شد .
کدام رسالت آخرین
رسالت بود ؟
که رسالت شب در ما
تصویر ها را با پیکار های سست همراه ساخت .
15
در جدایی من و تو ،
چهره هامان را شب از باد گرفت