این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

 www.poetrymag.info

 

 

آقای پرهام شهرجردی!

 

 شما قرار بود که در مجله ی خواندنی خود، شعر و اخلاق آن را رعایت کنید! اما نشر مقاله ای از ساسان قهرمان، که به بهانه ی نقد یک گفتگوی ادبی ، به تخریب شخصیت سیاسی یکی از رادیکال ترین چهره های ادبی این سال ها پرداخت، خلاف این ادعا را به اثبات رساند. اگرچه این قبیل نوشته جات! با انگ هایی دقیقن معکوس با آنچه ساسان قهرمان قلمی کرد، طی این سال ها کم درباره امثال عبدالرضایی در روزنامه های کیهانی منتشر نشد وعلاوه براینکه از علاقه ی مخاطبی که طی دودهه ی اخیر فعالیت حرفه ای او را دنبال می کند، نمی کاهد،نسبت به شعر و آرای عبدالرضایی پیگیرترش نیز می کند تا دریابد به کجای فرهنگ توسری خورده ومرید و مراد پرورما، شاعر«جامعه» حمله ور شده که ازبسیجی برق ِ مراد گرفته وبه زیر تانک رفته تا نویسنده ی در ذیل استاد افتاده با اوسر ِنزاع دارند!؟ بیشتر دوست داشتم خشم نثر عبدالرضایی را در تقابل با ریاکاری نوشته های تخریبی ِنویسندگانی از سنخ ساسان قهرمان بخوانم ولی افسوس که او به این نوشته جات هیچ وقعی نگذاشت و ترجیع داد با قلم به دستان گمنامی که از مراد دستور می گیرند، طرف نشود.  شاید او هم مثل من شکی ندارد که تمام این نوشته جات فرمایشی ست! شاید نوشتن برخی از این مطالب، که تازه عبدالرضایی را به شهرت طلبی محکوم می کند، دلیلی جزشهرت طلبی نداشته باشد!

 اما من به عنوان کسی که از نزدیک شاهد مبارزه ی شعوری و روشنگری او بوده، نمی توانم سکوت پیشه کرده ودراین آشفته بازار، که در آن به سره و ناسره با یک چشم نگاه می شود،تنهایش بگذارم. ما طی این سال ها به اندازه ی کافی مورد هدف این قبیل نوشته جات قرار گرفته ایم که حداقل توقع ما از مجله ای که در فضای آزاد خارج از ایران منتشر می شود ، این باشد که به نشر چنین مقالاتی تن ندهد، مگر اینکه در آن دلیلی یا مدرکی مبنی بر عدم استقلال نویسنده ای ارائه شود، همان طوری که عبدالرضایی در متن داشاخنامه فضای فرهنگی اکنون ایران را دلیل کرده وتازه درباره ی اشخاصی که معاملات خود با حکومت را در تلویزیون جمهوری اسلامی نیز پشت ویترین گذاشته اند، با ایما و اشاره نوشت. مسلمن نوشتن این پاسخ به ساسان قهرمان دلیلی ادبی ندارد چون به اعتقاد من نوشته شان، همان طوری که در زیر نشان داده شد، از حداقل درایت نوشتاری برخوردارنیست.البته می توان با شعر و نظرگاه  عبدالرضایی کاملن مخالف بود، در این هیچ حرفی نیست اما مخالفتی ادبی را بهانه ی تخریب شخصیت سیاسی کسی قرار دادن، شیوه ای ست که روشنفکری ما آن را از حزب توده به ارث برده و باید آن رااز عرصه های فرهنگی پاک کرد! مواضع سیاسی عبدالرضایی در شعرها ، سخنرانی ها و گفتگوهایش با مطبوعات کاملن مشخص است، شمّه ای از همین مواضع را براحتی می شود در داشاخنامه یا همین گفتگویش با مجله ی شعر نیز دید، من در این باره حرفی ندارم وهمین جا مخاطبان را به خوانش نوشته ها و عملکردش در طی این سال ها ارجاع می دهم. دریادداشت زیربه صورت بینامتنی سطر به سطر متن!؟ ساسان قهرمان را باز خوانی و بازنویسی!!! کرده ام که با فونت و رنگ دیگری کاملن مشخص است.فقط تقاضایم این است که اگر تصمیم به نشر این یادداشت گرفتید، چون اقامتی در دل دیکتاتوری اسلامی داشته و مثل ساسان قهرمان هر شبه با خیال راحت به تختخوابم نمی روم،آن را با نام مستعار «سامان پهلوان» به چاپ بسپارید و نام واقعی مرا جز برای آنان که به درستی می شناسیدشان، فاش نکنید!

 

... پاسخ سامان پهلوان به ساسان قهرمان

آقای عبدالرضایی لال شو تا رستگار شوی!!!

 

حالی درون پرده بسی فتنه  می رود

تا آن زمان که پرده برافتد، چه ها کنند

آقای پرهام شهرجردی

این متن (متن!؟) را خطاب به شما می نویسم، به عنوان ابراز تعجب نسبت  به روشی که بر خلاف شکل و محتوای نشریه ای که اداره می کنید، در گفت و گوی خود با آقای علی عبدالرضایی پیشه کرده اید، بویژه در ابتدای آن.( من تغییرشیوه ای نمی بینم، چون بر خلاف ساسان قهرمان « داشاخنامه» را در شماره ی قبل خوانده بودم وبا توجه به جسارت وصراحتی که در او سراغ داشتم، تعجبم از این بود که چرا عبدالرضایی در باره قلم فروشانی که معامله را دیگر در ایران علنی کرده اند، با ایما و اشاره حرف می زند) شما البته در بخشهایی از آن گفت و گو بناگزیر به نقش واقعی یک گفت و گر اهل فن بازمی‌گردید و می‌کوشید با پرسش و اظهار نظر بحث را به مسیر سالم بکشانید. اما زهر در آغاز ریخته شده و طرف مقابل شما، به واسطه‌ی همان شیوه‌ی آغازین، چنان دور برداشته (زاهدِ خام که انکار ِ می و جام کند/ پخته گردد چو نظر بر می ِخام اندازد!!! من فکر می کنم این دور را عبدالرضایی  بعدازتعریف وتمجید محمد حقوقی و دیگران  از کتاب آدمهای آهنی...سال72 ومقاله مفتون امینی در تقابل با سخنرانی معروفش، همان سال73 برداشته باشد عزیز! نه حالا که غریب و تنها افتاده در گوشه ای و هر که از راه می رسد، مثل تو انگی به او می زند، راستی اگر منظورت مقدمه ی مجله ی شعر است ، من شاکی ام از پرهام شهر جردی!  چون فقط درباره ی کتاب« پاریس در رنو» از سال76 تاکنون بیش از100 نقد و مقاله توسط چهره های مطرح ادبی منتشر شده است، اینکه مجله ی شعر فقط به ذکر چند نام  اکتفا کرده جای سوال دارد! ) که نه تنها خود دیگر قادر به پائین آمدن از آن چرخ فلک کودکانه نیست،(عجب!) که شما را هم باز به درون می‌کشد و اسیر لفاظی های شعارمدار و خنثی می کند(در شعارش حرفی نیست اما چرا خنثی؟ حتمن باید هوادار حزب توده ی جمهوری اسلامی می شد که ایشان رادیکا لش بخوانند!!!) . من شما را نمی شناسم. به قلم شما یک مقاله و احیانا یک ترجمه خوانده ام، که همانها البته در من نسبت به شما علاقه و احترام پدیدآورده‌است.( تعجب ندارد ! بی شک شما ازتمام نام هایی که در این نوشته یاد کرده اید فقط یک شعر یا داستان و مقاله خوانده اید!) من آقای عبدالرضایی را هم نمی شناسم. (اینجا دیگر گزک داده اید دلیلش را بعد می گویم) از او چند شعر خوانده‌ام، در سایت " مانی ها" (  گزینه ی 10 کتاب شعر عبدالرضایی ، صدا وعربده و نقد و همه چیزی درباره ی اورا می توانستید، در همین مجله ی شعر بخوانید وبعد، در این متن!؟ قلم اندازی کنید)  که هم آثار جالب توجه و لذتبخش در میا ن شان دیده ام(مثلن این کلی گویی نیست!؟ این چند شعر کدامشان جلب توجه می کردند ؟ و چرا لذت بخش بوده اند؟)  و هم قطعه‌هایی(اگر نمی خواستید بنویسید قطعات، به کلماتی چون پاره هایی، تکه هایی،بخش هایی، التفاتی می کردید تا در این متن!؟ گهربار نقشی ایفا کرده باشند) که تعجب و تاسف در من برانگیخته‌اند.( خواندن شعر بد که مرسوم است، حالا چرا تاسف خورده ا ید که لذت بخش نیست و سبب ساز رودل کردن است؟ شما هم گویا دو کتاب شعر منتشر کرده اید که کولاک است وبالابری برای بالا آوردن! البته حرفم را پس می گیرم !؟در متن!؟ شما از چند نفر دیگری هم به عنوان شاعرانی هفتادی یاد شد که من فقط دربرابرشان سکوت کرده ام و این نه به دلیل پذیرش  این اسامی به عنوان شاعر بلکه فکر می کنم با نام مستعار هم نمی شود کسی را که اصلن نیست، شاعر خطاب کرد!) چند سال پیش از آن، در مجله ای مقاله ای خوانده ام(البته دارید دروغ می گویید آن مقاله را که مثل همین متن !؟ مهم شما نثری ارزنده وتروریک دارد، من در هزار جا نه فقط در مجله ای!!! یعنی در فصل نامه ها ی باران، نگاه نو،پیک ادب و هنر دانشگاه سوره وروزنامه های جمهوری ، فجر، گیلان امروزوسایت های برج وبومرنگ وپنداروقابیل و دهها وبلاگ اینترنتی دیده ام اما ندیده ام کسی یا جایی درنشر پاسخ هایی که به مطلب باوندپورتوسط خیلی ها- نامی و گمنام- داده شد، اهتمامی ورزیده باشد!!!)  که به افشاگری در مورد متن یک گفت و گوی وی (که گویا بخش بزرگی از اظهار نظرهای تئوریکش از اینسو و آنسو اقتباس شده بود) ( پرانتز قبلی مال ساس قهرمان است اما تذکر من به او این است که خود بهنام باوند پوردر جوابیه اش به پندار نوشته  فقط صفحه ای از گفتگوی سی صفحه ای علی عبدالرضایی ! از انهدوانا ست! شما می نویسید بخش بزرگی !؟ ... پس در می گذرم!!!) خوانده‌ام، و دیگر اینکه با وجود همه‌ی جنبه‌ها و جرقه‌های مثبت در کار وی، هرگز کار هیچ هیاهوگری را ( نه آن که درباره‌اش هیاهو می‌شود) جدی نگرفته‌ام.( راستی هرگز کتاب استاد محبوب خود « طلا در مس» را خوانده اید!؟)هیاهو (یا بنا به اصطلاحی که سالها پیش در ایران ساخته شد: غوغا سالاری) که تمام می‌شود و فرو می‌نشیند، تازه حرکت واقعی شروع می‌شود. البته در همین آغاز هم بگویم که در این متن (گفت و گوی شما با علی عبدالرضایی) هم از جانب شما برخی پرسش‌های جالب طرح می‌شود، و هم برخی از پاسخ‌های آقای عبدالرضایی ارزش شنیدن وخواندن دارد .(البته که منظور ایشان خواندن است، ما که چیزی  نشنیدیم! تازه همین جا به خواننده ی حرفه ای این مطلب پیشنهاد می کنم سری به سایت قلمرو زده گفتگوی ساسان خان را با یوسف علیخانی یا هر کس دیگر بخواند و فقط با همین مصاحبه ی علی با مجله ی شعر ، از هر لحاظ که دلش خواست، قیاس کند و خود بگوید که کلی گو ، حسود ، شهرت طلب، تازه کار و سطحی کیست؟

در کارخانه ای که ره ِعقل و فضل نیست/ فهم ضعیف، رای ِفضولی چرا کند!!!؟)

 

چرا این متن را می نویسم؟ اجازه بدهید با مقدمه ای آغاز کنیم.

 پس این متن!؟ را فقط ساسان قهرمان ننوشت! تازه این متن!؟ را چند نفری نوشته اید؟

 

نمی دانم که آیا مهاجرت کرده‌اید یا نه، و اگر آری،  چند وقت است.عمر مهاجرت / تبعید من دارد بیست و دوساله می‌شود.( آقای قهرمان!؟  تبعید با مهاجرت فرق دارد! چون اگر تبعیدی باشید، قاعدتن نباید با یوسف علیخانی، دبیرفرهنگ و هنرروزنامه ی انتخاب که صاحب امتیاز آن،  حوزه ی علمیه قم است ومدیرمسئولش یک ملا! مصاحبه کرده باشید، پس بفرمایید عمر مهاجرت! مثل برخی از شهروندان گاهی درایران و وقتی درکانادا! گرچه من معتقدم که برخی از همین مهاجران ِ به هر دلیلی از امثال آقای قهرمان مستقل ترند، فرهنگی تر هم!) نیمی از عمر خود را در این سوی جهان زیسته‌ام و هرچه که بگذرد، این نیمه‌ی دوم سنگین‌تر خواهد شد. در این سال‌ها شاهد اتفاقات زیاد و رویکردهای هماهنگ و ناهماهنگ بسیارِ فرهنگی و اجتماعی بوده‌ام. در میان آنها، چه بسیار حرکت‌های جدی و ریشه‌ای و قابل توجه و اتکا، و(این ویرگول و واو ِکنار هم برای چیست؟) چه بسیار کوته فکری ها، دشنام گویی‌ها، منم زدنها و کهنه‌گرایی‌ها در یاد مانده‌اند و از یاد رفته‌اند. نه این که بالاخره همه از یک خاک( بیچاره خاک ایران! هرکه این روزها پستی می کند آن را سفله پرور می نامد) روئیده ایم؟

سال‌ها پیش، با ارائه ی تئوری‌ای درباره‌ی مهاجرت در یک سلسله مقاله ( که نخست در نشریه ی شهروند و سپس در نشریات و سایتهای دیگر و  برخی هم در کتاب " نیم نگاه / سی مقاله در نگاه به فرهنگ و جامعه - ٢٠٠١ "  منتشر شدند (نثرشو! خجالت هم نمی کشه! مثلا آقا داستان نویسه!) و مبنای سخنرانی ام در سمینار ایران شناسی سوئد - ١٩٩٨ هم قرار گرفتند) ( راستی در حال نقد و ردِ یک مصاحبه اید مثلا؟ یا شرح حال قهرمانی ساسان را گزارش می کنید؟) جامعه ی ایرانیان ساکن خارج از کشور را به سه گروه اصلی و اساسی تقسیم کرده بودم:

جامعه ی موقت، جامعه ی مهاجر، و جامعه ی آزاد

مبنای این تئوری، جدا از تقسیم بندی فرهنگی و اجتماعی، یک بررسی و شناخت درست، به همراه یک فرض نادرست بود که نسل مرا، نسل سی و چند ساله های آن دوران را، آخرین نسل مهاجر می پنداشت، و می پنداشت که ادبیات و زبان فارسی در مهاجرت نیز، با ما پیر خواهد شد و تداوم - به این صورت و در این مسیر- نخواهد یافت. این درست بود که نسل دوم و سوم مهاجرت، یعنی فرزندان ما،  ربط زیاد و ریشه ای با ما و زبان و ادبیات ما و فرهنگ اجتماعی - سیاسی یا ادبی ما ( عبدالرضایی اشتباه می کند فقط برخی از داستان نویس های داخلی نیستند که بلدی در نثر ندارند، چقدر ماما می کنید؟لااقل یکی از این «ما»ها را حذف می کردید) نداشت و نمی توانست داشته باشند(باشد)، و در نتیجه، دورانی قرار بود با ما تمام شود. اما، آ نچه که من در آن دوران نمی دیدم، تداوم حیات جمهوری اسلامی به شکل کنونی( یعنی هنوز هم حزب توده دست بردار نیست  و مثل جناح دوم خرداد پرست، امیدوار است، جمهوری اسلامی خودش را اصلاح کرده  و تداومی به شکل کنونی نداشته باشد؟ پس بیهوده نیست که خیلی ها هنوز شیرین عبادی را حلوا حلوا می کنند تا از درون اسلام دمکراسی عزیز را بیرون بکشد)، بزرگ شدن  نسل بعدی و جوانترها در ایران و قدم گذاشتن آنان در راهی که ما چند سال پیش تر و با ذهنیت و روحیه ای دیگر در آن گام گذاشته بودیم. و(برای اینکه متن!؟ شما روان تر خوانده شود پیش از واو نقطه نگذارید !) از این مهمتر، مهاجرت کردن شان و پیوستن شان به این قافله(آقا سلیس تر بنویسید لطفن! درجمله ی قبلی،« کردن» یا لااقل«  شان» ویا هر دوی اینها یعنی« کردن شان»،  کمی تا قسمتی و احیانن خیلی اضافی ست).  قضيه ی مهاجرت اينک شکل ديگری پيدا کرده است. در طول چند سال اخير، ما شاهد مهاجرت قانونی دهها هزار ايرانی به کانادا بوده‌ايم که اغلب هم از تمکن  مالی مناسب برخوردارند و تقريبا بلافاصله پس از (يا حتی پيش از) ورودشان خانه و وسایل و اتومبیل و محل کسب شان را  خريده‌اند و کسب خود را براه (« به» را یا همه جا سر هم و در هم، یا سوا کنید) انداخته‌اند ...اما یک نکته ی ظریف در پیوند با این پدیده، آزار دهنده است:(یک نقطه کافی نبود؟) گذشته از این که اغلب این مهاجران جدید، از چه قشر و طبقه‌ای هستند،(این ویرگول و این این! اضافی ست) و گذشته از این که چه وابستگی مذهبی، سیاسی یا دولتی ای دارند و چگونه به ثروت  و موقعیت امروز خود دست یافته‌اند، با خود فرهنگی را به جمع‌های ایرانی وارد  کرده اند و می کنند، که بسیاری از ما با تلاش و زجر فراوان از آن گریخته ایم و از ذهن و روان خود بیرونش رانده ایم. این را داشته باشید تا بعد. (ببخشید ! این را من نمی توانم داشته باشم. .«.آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر/ کاین سابقه ی پیشین تا روز ِپسین باشد!» این جملات درمتن!؟ ی ریخته شد که می خواهد به نقد یک گفتگوی ادبی بپردازداما مدام به حاشیه می رود که حقیقت را حاشا کرده وحاشیه ای کاذب گردِ شاعری که عمری درخانه ای شیشه ای زندگی کرده وازمقدس معمولی ساخته دست وپا کرده باشد که هرگز شدنی نیست،عبدالرضایی شناسنامه دارد ، همه او را می شناسند! نه هرگز از تمکن مالی برخورداربوده نه مثل خیلی ها از تلون حالی ! چه جای صحبتِ نامحرم است مجلس انس/ سر ِپیاله بپوشان که خرقه پوش آمد!)

با این حال، من امروز با نسل نوی( باید می نوشتید نو ای  یا تازه ای، جدیدی  ...)  از جوانان ایرانی آشنا رودررو شده ام(این جمله دیگر زیادی شدید می لنگد، آشنا شده اید یا رودررو؟ اگر منظورتان ایرانی ِ آشنا بوده این رودر رو دیگر چه صیغه ای ست؟) که زبان و ادبیات فارسی، هم در ذات خود و هم (چون در انتهای جمله« نیز» آورده اید این« هم » اضافی ست) در پیوندی ارگانیک با زبانهای دیگر، دغدغه ی آنان نیز هست (« هست »یعنی وجود دارد آقا! آنجایی می تواند جای« است» را بگیرد که قادر باشد این معنا را القا کند). نه یکی دوتایند، نه یک گونه و یکدست. از اینان گذشته، ایرانیان بسیاری همچنان به کشورهای اروپایی وارد می شوند. قانونی و غیر قانونی،( یا واو یا ویرگول) و به قصد ماندن با هر شیوه و دلیلی(ببخشید! من این «با»ی اخیر را «به» خواندم). بدیهی است که اغلب مهاجران اجتماعی و اقتصادی به کانادا، (باید قبول کنیدبا این نثری که دارید، این نوشته یک نوشته محسوب می شود نه متن! در چندسال اخیرطوری نوشته اید که بیچاره قاضی سعید هم از رو رفت ! آن یک جواعتباری هم که به علت ناشریت،  با چند ذکر خیری که از گسل شد، به دست آورده بودید، با تِری که در نثراین متن!؟ زدید، به قول استادتان ازخود گسلیدید! ببخشید! گسریدید!) و اغلب مهاجران سیاسی و فرهنگی به اروپا مهاجرت می کنند یا پناهنده می شوند(مهاجران سیاسی!؟  مهاجرت اگر سیاسی باشد اجباری ست ،اینان فقط پناهنده ی سیاسی محسوب می شوند! به این عنوان افتخارآفرین هم تا آنجا که من اطلاع دارم، همیشه بالیده اند، مگر آن که از فرهنگستان زبان جمهوری اسلامی دستور آمده باشد، جای پناهنده ی سیاسی بنویسید: مهاجر سیاسی!!! پس زین پس در خطابت خطا مکن! اینان پناهنده ی سیاسی اند! چون اگر در ایران می ماندند، راهی نداشتند، مگراینکه خانه در زندان کنند یا به مرگ بگویند آری!). نمونه ها کم نیست. از عباس معروفی و سرکوهی و  کوشان گرفته، تا مریم هوله و دیگران، که کوشیدند  جای خود را در( این در اضافی ست) کنار سردوزامی و خاکسار و باوندپور و نانام  و قاسمی و دیگران باز کنند و نقش خود را بزنند .(( آقای مربوطه! کنار هم قرار گرفتن این نامها چه مقصودی را دنبال می کند؟ معنایش این است که عبدالرضایی جز یک مورد از هر دو گروه!!! که فکر می کند دست سازبوده و از استقلال قلمی برخوردار نیستند، نمی خواهد کناربقیه بایستد!؟ او که تاکنون درباره ی شعر و داستان برونمرزی اظهار نظری نکرده که تو اینگونه داغ کرده ای! طفلی فقط زیرآبِ مسابقات فرمایشی ِ مرسوم در ایران را زده ، به شما بَر خورد؟ نکند تو را هم رزرو کرده اند!؟ علی اواخر سال 80 از وبایی که داشت، بعدِ سینما و ادبیات داستانی دامنگیر شعر می شد، در جمع مشورتی کانون نویسندگان ایران تحت عنوان مانیفست همگرایی سخن راند و چوبش را هم خورد . جز سیمین بهبهانی که مقدمات سفرش به امریکا را با دعوتنامه ای از طریق بنیاد خویی فراهم کرد، از کسی  کمک  نخواست . مال و منالش فروخت  و پول بلیط و خرج معیشتش را تا همین الان که یک سال از رفتنش می گذرد، از جیب مبارک خود داده و برخلافِ شایعه ای که به طور گسترده در ایران پخش شد و خبر می داد، یک حزب سیاسی ویلایی در دل پاریس و ماشینی را به وی ارزانی داشته ! اتاقی را در حومه پاریس از محسن یلفانی نویسنده اجاره کرده و تاکنون حتی سنتی از هیچ فرد وگروه و کشوری کمک نخواست. عبدالرضایی سالها پیش به مدت یک ترم در دانشگاهی استاد حل تمرین ریاضیات مهندسی بوده  و همزمان با امتحانات ِ پایان ِ همان ترم به دلیل پوشش بد!!! از آن جا اخراج شد وبه پیشنهاد یکی از همکاران ِ دانشگاهی ش قرار بوده بعد از سخنرانی ش در شرکت ساختمانی دوستش  در نیویورک، کار مهندسی کند که آن هم  نشد .چون نتوانست از سفارت آمریکا در فرانکفورت ویزا بگیرد! پس دست ازپا کوتاهتربا توجه به شناختی که ازوضع معیشت نویسندگان تبعیدی پیدا کرده بود،قصد داشت که با وجود همه ی مشکلاتی که در ایران داشت، « درباره ی این مشکلات توضیح نمی دهم چون به علی برمی خورد اگر او را مثل آقای قهرمان! قهرمانی سیاسی بنامم» به وطن برگردد. در نامه ای از وی خواستم که در باره ی وضع و کیفیت ادبیات در خارج ازکشور برایم بنویسد واو در یک جمله نوشت، برای شناخت شاعران ونویسندگان بیرون باید گشت و گذاری در تمام دنیا داشت اما با توجه به شناختی که ازچندوچون زندگی درخارج پیدا کرده ام، همین که هنوز دارند، می نویسند، یعنی اینکه شق القمرمی کنند. دیگر منتظر بودم که بعد از سفری تفریحی به ایران بازگردد. اما ناگهان ایمیل زد که عاشق شاعرزیبایی که در تبعید بسر می برد، شده است! البته اقرار می کنم که من به شخصه باورم نشد، دو ماهی گذشت ، مهلت ویزای سه ماهه اش هم به اتمام رسید و برنگشت!  بی وفا به ایمیل های من هم پاسخی نداد ! تا اینکه خبردار شدم ، با همان شاعر ازدواج کرده ست. البته باز هم به کتم نرفت که نرفت! چندی بعد شعر بلند « تبریز» را درمجله ی شعر خواندم و معلومم شد که زیبا کرباسی او را مفتون خود کرده و بکارت شعری ش را گرفته است .  چون علی طی سالها شاعری و نشرچندین کتاب هرگز به کسی شعری تقدیم نکرده و از این اکراه داشت. پس منتظر شدم ، دست همسرش را بگیرد وبه ایران برگردند، تا اینکه نوشت، همسرش به دلیل سرودن شعرهای انتقادی و عضویت در شورای دبیران کانون نویسندگان در تبعید، نمی خواهد و اصلن نمی تواندکه  به ایران برگردد. در نتیجه آقای ساسان قهرمان !علی به خاطر اینکه در کنار همسرش باشد، پناهندگی گرفت! چرا اینها را نوشته ام؟ اولن خواستم شما در تئوری مهاجرت خود تجدید نظری کرده وبخش چهارم را به پناهندگان عاشق اختصاص دهید !!! عبدالرضایی این سالهای آخری که در ایران بود ، جنب اتاق کاری که در آن به تدریس خصوصی می پرداخت، پرسه می زد و تبعیدی همان اتاق کارش بود و چندان هم شاعری داخلی محسوب نمی شد! حالا هم در همان اتاق منتها با عشقش در پاریس بسر می برد! پس شاعری خارجی نیز محسوب نمی شود! نه روبروی شما قرار گرفته نه خواسته در کنار کسی جز همسرش بنشیند،اگر هم بخواهد روزی خودش را با شاعرانی قیاس کند، ترجیح می دهد اینان همان شاعران فرانسوی باشند!  نه شاعران ونویسندگان هر دم کتک خور ایران که سانسور لتّ وپار شان کرده ست!  البته همانطوری که انجمن جهانی قلم، انجمن های قلم انگلیس و لهستان و ایتالیا وامریکا نه کانادا!!! وکانون نویسندگان فرانسه از او حمایت کرد، کانون نویسندگان و انجمن قلم در تبعید ِ ایران نیز تنهایش نگذاشت، این یعنی  عبدالرضایی رابطه ی خوبی هم با خیلی از نویسندگان مستقل تبعیدی که هیچ ربطی به حزب توده ی جمهوری اسلامی ندارند، دارد.)


...  این نوشته می‌خواهد به ما یادآوری کند که در کدام مقطع زمانی و مکانی از این فرهنگ ایستاده‌ایم،  و این که در هر دوره و هر گوشه‌ای از این خاک، نخست باید قواعد بازی را آموخت، یا پذیرفت، بعد وارد گود شد. ( قواعد این بازی  که نشستن ِمدام بر دو صندلی ست به کتِ امثال عبدالرضایی نمی رود! اوایل همین مصاحبه این را تشریح کرده که بنگاه برو نیست ! و اگر منظورت گود زورخانه و شهرت و این حرف هاست، بدان که علی چندسالی  ست،  ازهر چه گودی دارد، بیرون آمده و عطای شهرتِ الکی- ادبی را به لقایش بخشیده ست. از این سنخ پند و اندرز را هم بسیار شنیده است. باور نمی کنی اگر!؟ از استادت بپرس یا سری به کتاب گزاره های منفرد باباچاهی بزن! اصلن ساسان قهرمان! ساس که قهرمان نمی شود! نکند فریب اسم فامیلت را خورده ای؟ تو اصلن کی هستی که چنین اُرد می دهی؟ مشهورتری!؟ آنقدر در چنته داری که 10 دقیقه در مقابل علی دوام بیاوری؟ سابقه ی ادبی بیشتری داری؟ پنجاه ساله من بسیار دیده ام پیرمرد! این که دلیل نمی شود! ؟مستعد تری؟ باهوش تری؟ مثل او قهرمان المپیاد ریاضی بودی؟ از علم بیشتری برخورداری؟ خوش تیپ تری یا که خوب تار می زنی؟ مثل همان نویسنده ی علی نویس که نام تو دم به ساعت در سایتش وول می خورد، کم نیستند نویسندگانی که زندگی شخصی عبدالرضایی را داستان می کنند تا شهرتی کسب کرده و آوازه ای درکرده باشند!  نکند تو نیز فکر کرده ای اگر بر علیه او بنویسی در هزار جا چاپ می شود وشهرتی نصیب خود می کنی!؟ خیالت جمع! با شهریار مندنی پور هم فرقها دارد! نمی توانی مثل مقاله ای که درباره ی مندنی پور قلمی کردی،  هر گمان بدی راهر طوری که دلت خواست ، بافته و به خورد خواننده دهی! خیال واهی که جایی در نوشته ی انتقادی ندارد! تو اگر به چیزی مشکوکی بحثی نیست ، دلیلی ارائه کن که ما هم بدانیم!!! و اگرمایلی سری در بین سرهایی که نمی بینم، درآوری ، تحلیلی جهت رد برخی نظریات عبدالرضایی که در جاهایی کم بیراه نیست ، ارائه کن!) و یک نکته‌ی دیگر: جهان، و جهان ادبیات بالتبع، آموخته‌ایم که الوان‌تر از آن سلول‌های انفرادی تاریک و بی‌منفذی است که ما در آنها چشم به  دنیا گشودیم و بر دیوا‌های بلندش ناخن خرد کردیم. جهانی که هزار چشم می خواهی تا گوشه‌ایش را ببینی، و با هزار چشم می‌بیندت. ( این دوجمله را احتمالن از« بامداد خمار» کش رفتی)

در این سال‌ها، ما – نه چندان هم آسان – به همان نسبت که آموخته‌ایم که در ارائه‌ی آرا و دیدگاه‌های خود و دیگران، حرمت آموختن را پاس داریم و با ذکر ماخذ و منبع آموخته‌های خود راهگشای آموختن بیشتر خود و دیگران باشیم، ( پس چطور است که در ادامه ی همین متن!؟ افاضات فرمودید  بخش میانی گفتگوی علی مال اونیست، اما نه نوشتید، صاحبش کیست! نه ماخذی دادید! پس شما هیچ چیز جز حسادت که درآن سرآمد ِ روزگارید، نیاموختید!)  این را هم آموخته‌ایم که حساب سلیقه‌های فردی و لذت‌های شخصی را از اصولی عمومی و اثبات شده،( اصلن این اصول عمومی و اثبات شده چیست؟ عبدالرضایی در کجای مصاحبه اش به رد اصول عمومی پرداخته !؟ تا آنجا که من در این سالها دیده ام، اوهمیشه هرچیز عمومی را به عامه واگذاشت واشکال اساسی اش هم به عقیده ی من در همین نکته ست) و حساب ادعا را از تحلیل جدی و بحث مدلل جدا کنیم. و آموخته‌ایم که هجو و دشنام،( این دیگر ریاکاری ست!  آقا از سردوزامی که آخر هجو و دشنام است والبته ازخیلی ها که این سالها درایران مطرح شده اند، بهتر می نویسد، بارها  به عنوان نویسنده ای مهم نام برده!  یکی بیاید همین گفتگوی علی را از لحاظ کیفیت ِ دشنام با یکی از داستانهای سردوزامی، هر کدام که باشد! قیاس کند و ببیند که دعوا ربطی به این حرفها نداشته و بر سر ِ لحافِ همان ملاست که البته استاد خیلی هاست!) چند روزی بیشتر بر این بساط  دوام نمی‌آورد و جامعه، هر چه بیشتر جا‌می‌افتد و ژرف اندیش‌تر می‌شود، بیشتر اصالت و ابتکار سالم  را محترم می‌شمارد و پذیرا می شود. رولان (البته این رولان همان رفیق گرمابه و گلستان ساسان خان نیست ، احتمالن بارت را می گویند واگرمقصود رومن رولان بوده قطعن بی ادبی کرده اند) جایی از قول یک تبتی می نویسد: " ساختن هیچ  نیست، خراب کردن همه چیز است." (دنا رباطی – پیشگفتار بر چاپ اول و دوم رمان گسل – ١٩٩٤) (چقدرمسئولانه ذکر ماخذ کرده اند دراین متن!؟ ِ بی ماخذ!   ایشان آموخته اند،  جزچاپ دوم کتاب کُسل که درهردوچاپ، شمارگانی بالاتر از پانصد نسخه نداشت؛ از ماخذی یاد نکنند! دیدید! آقا اصلن در پی کسب شهرت نیست!)

حتی اگر به ظاهر این دو جمله ی کوتاه و به ساده ترین معنای (منظور ایشان ساده ترین تاویل است)  آن بپردازیم، می بینیم که با یک معادله روبروئیم(آنچه این پایین نوشته اید به هر چه ربط دارد جزمعادله!) که اجزای آن با یکدیگر دارای پیوندی درونی اند

ساختن       =      خراب کردن

هیچ          =      همه چیز

نیست        =       است (آقای نویسنده ! «است» فعل ربط است، نه متضاد ِ نیست! که تو آن را به معنای عدم آوردی! درستش این بود که می نوشتی: «هست! » تازه از ریاضی هم احتمالن بی بهره ای دوست عزیز! برای قیاس دو کلمه ی متضاد از علامت «=» استفاده نمی کنند! این رابطه ی قیاسی تعادلی را به بار نیآورده تا بشود از آن به عنوان معادله یاد کرد)

این معادله (پس بنویس این رابطه ی قیاسی) قرار است مفهومی را مطرح و منتقل کند که با ساده ترین شکل و وسیله ی ممکن، ذهن ساده انگار را به جانب ژرف اندیشی سوق دهد. ذهن ساده انگار، به درون این معادله توجهی نخواهد کرد و در نتیجه گیری ساده ی خود، خرا ب کردن را ، هیچ کردن و نفی کردن مطلق خواهد دید و در جستجوی آن " همه چیز " فریبنده، تبر خود را بر دوش خواهد نهاد تا وظیفه ی تاریخی خود را پیش برد.( ساسان خان! فاک ِخالی که اینهمه نامه پراکنی و من عاشقم ندارد، یک راست می رفتی سر اصل مطلب! این سیستم انگ زنی با اینهمه صغرا کبرا گری زیرساختی توده ای دارد که کیهانی ها  سالهاست، آن را از بر شده واز حزب تو هم جلو زده اند! پیش از تو چنان درباره ی خانه ی فسادزیرپل ملاصدرا نوشته اند که علی 7 ماه آزگار بی خانه و کاشانه شد)

از زاویه ای دیگر اما، معادله ای را می توان دید که در آن، "هیچ" قرار نیست که به خودی خود ارزشی داشته باشد، بلکه " همه چیز" هدف غایی است، و به همین علت هم هست (این« هست »هم مورد دارد البته منظورم اخلاقی نیست) که " خراب کردن" قرار است ارزش پیدا کند. و اما اصل قضیه هم در هشداری نهفته است که راه رسیدن به "همه چیز" را نه از مسیر "ساختن" ساده، بلکه در تناسب با تناوب گذار از کران های دوگانه ی معادله به یکدیگر(مفهوم نیست)، از مسیر خراب کردن و ساختن مداوم ، یا ساختن از پس ِ خراب کردن و آمادگی خراب کردن ِ سازه هایی که از پس ِ ساختن به کلیشه بدل می شوند را داشتن می بیند(هر تازه نویسنده ای  می داند که« را» بعد از فعل نمی آید، آقای ساس! بیهوده نیست که  عبدالرضایی از شاعران و نویسندگان کلاس دیده ی بی کلاس وبی پرنسیب ومرید چندشش می شود) و تا رسیدن به " است"( باید می نوشتی هست) از ورای " نیست"، به هر دو توجه دارد. رسالت، دیدن، ساختن، تکاپو، و پیش رفتن است. ساختن، هیچ نیست ، اگر توان خراب کردن نداشته باشی،  اما خراب کردن نیز، هیچ چیز نیست، اگر توان ساختن نداشته باشی.(( عجب حرف ِنغزی سر ِخط نشست! طرف!  کیر رستم شکست!))

 آنچه در گفت و گوی شما با علی عبدالرضایی به چشم می خورد، نمایش اکپرسیونیستی ِ(( اکسپرسیونیستی! نه اشتباه نکنید این یکی دیگر از سر بی سوادی نیست)) ذهن ساده انگاری است که می پندارد "خراب کردن" اصل است. اما هدف از وسیله ی " خراب کردن" را، ( هم وسیله هم این را مورد دارد) که گذار از " نیست" به " است"( هست!!!) و از "هیچ " به "همه چیز" است، از یاد می برد.( من نمی فهمم  در این گفتگو، علی که را و چه را،  چگونه وبا چه دلیلی خراب کرد اما می دانم برای ساختن هربنای تازه ای ابتدا باید آن بنای قبلی را که زیرساختی در فکری قدیمی و غلط دارد ، خراب کرد. تازه این طفلی با آن سن وسال کمش کم نساخت وهرچه پرداخت، کم مورد بهره برداری قرار نگرفت! )

دقت شود که اشاره ی من و بحث من بر سر همین گفت و گوست، و نه کار عبدالرضایی به عنوان شاعر(که اگر خود و مخاطبانش را جدی‌تر بگیرد، آینده ای جدی‌تر خواهد داشت) (به! به! به به ! گل گفتی ! دارد تعریف می کند که بگوید هدفش ترور شخصیت نیست!... محتسب است و شیخ و او، صحبت عشق در میان/ او چه دهد جوابشان؟ پخته یکی و خام ، دو!)،  یا کار پرهام شهرجردی به عنوان منتقد و تحلیل گر، و یا مجله‌ی شعر، به عنوان یک نشریه‌ی اینترنی جدی  و ارزنده.(( این را هم اگر نمی گفتی، متن!؟ شاشان قهرمان منتشر می شد!)

شعر علی عبدالرضایی، همانگونه که خودش هم در بخشی از این گفت و گو " فروتنانه" اذعان می کند، یکی از صداهای شعر جوان دهه ی گذشته‌ی ایران است، و یکی از صداهای خوب و مستعد آن.  او چند کتابی منتشر کرده  که در آن چند کتاب، چندین شعر خوب هم دارد.( استاد دوباره چُس داد! مثل همیشه بد کسی را انتخاب کرده!  این ساس هم که دائم سوتی می دهد! اوایل همین مطلب نوشته فقط چند شعر عبدالرضایی را در سایت مانی ها خوانده اما این جا درباره ی شعرهای خوب و بدِ کتاب هایش روایت می کند، آخر چرا دروغ می گویی پسر!؟ حیف نیست؟  بالاخره خواننده کدام حرف تو را باور کند؟ چرا خیال نکند که این نوشته فرمایشی ست؟) شعرهای نارسا، تجربی و جانیفتاده هم در کارنامه‌ی شعری او یافت می شود. نمونه‌هایی از شعرهای او نشان می‌دهد که گاه بی دلیل خود را اسیر قافیه پردازی و وزن می‌کند و از این عناصر، گاه در مواردی نامربوط، بی دلیل، سست و بازاری استفاده می کند.( حتمن اینجا داری شعر« جنگ جنگ تا پیروزی» را لگد می کنی که من آن را اولین شعر چند فرمی- چندزبانی-چند موضوعی و چندصدایی فارسی می دانم و سالهاست که دارم تاثیر این شعر بلند را بر ذهن و زبان خیلی ها می بینم، باری اجرای این شعر را توسط عبدالرضایی در شب شعر بزرگی که توسط نشر نیم نگاه در شیراز برگزار شد ، شاهد بودم. در این شب شعر شاعرانی چون هرمز علی پور هم حضور داشتند، حیف که در حین اجرای این شعرجلسه را خراب کردند. راستی از همان فرمانفرما بپرس چرا؟) نمونه هایی از کارهای او نشان می‌دهد که او در بکار بردن تجربه‌های تازه، در شکستن فرم و زبان و سازمان  واژگان، در مواردی هنوز بر جایگاه محکمی نایستاده ( چرا؟ به کدام دلیل؟ کو تحلیل؟ راستی شما می خواستید کلی گویی نکنید، چی شد؟ در ابتدای همین مطلب نوشته اید فقط چند شعر از او خوانده اید؟ پس کجاست آن انصاف واخلاق و زرف اندیشی انتقادی؟) و پشتوانه‌اش از حد تکرار تجربه‌های پیشین در این زمینه – با چاشنی لفاظی -  به سختی فرا می رود.( پس شما با قاضی مرتضوی چه فرقی دارید؟ همان که علی را به خاطر مانیفست همگرایی فراری داد؟ همان که می توانست دلیل قهرمان بازی اش باشد و در باره اش لام تا کام جز به چند نفری که دور و بَرش بودند، نگفت ! شما دارید، بدون آنکه کارهایش را بخوانید، دو دهه فعالیت شعری اش را نقد می کنید؟ یعنی صدور حکم بدون تشکیل دادگاه، بدون وکیل مدافع، بی هیچ مدرکی؟) در مجموع اما، می توان گفت که شعر او یکی از صداهایی است که در دهه‌ی هفتاد و این یکی دو ساله‌ی اخیر، از یکسو با تکیه بر انرژی جوان و پر شور در جامعه‌ای به غایت بسته و محدود و فریبکار منفجر شده‌اند تا خشم و حیرت وهول و هراس و هوس خود و نسل خود را با هیاهو فریاد کنند و به چهره‌ی مخاطب بکوبند، و از سوی دیگر کوشیده اند با شکستن معیارها  و دست زدن به تجربه های تازه در ذهن و زبان، افق‌های بسته‌ی زندگی را در واژه و صدای خود بازآفرینی کنند.(چقدر حرفهای شما متناقض اند؟ شما ترسویید! چون طبیعی ست با توجه به شعرهایی که دارید، اصلن شعر علی را نپسندید!  اما به خود اعتماد ندارید ، می ترسید بگویید او هیچ نیست ، چون خیلی ها که اسم و رسمی غیر قابل قیاس با شما دارند، به خصوص آن منتقد معروف و پیش کسوت  که مدام درباره ی آثار عبدالرضایی می نویسد و  خلاقش می خواند! اینجاست که من امثال عبدالرضایی را به شما ترجیع می دهم چون از نوک پا تا فرق سر فقط خودشانند، نه مریدند! نه مراد! نه خط می دهند نه مثل شما خط می گیرند. دارند فکر می کنند، راحتشان بگذارید!) اما آن که " خراب " می کند تا کاری مهمتر یا دشوارتر انجام داده باشد برای " ساختن "، یعنی که به چنان جدیت و ژرفایی در خود رسیده که بیش و پیش از منم زدن یا جنجال کردن، "انجام" می دهد. همیشه، البته، " انجام دادن" و " ساختن" وظیفه‌ای غریب و نامانوس بوده که احیانا باعث جنجال آفرینی ساده انگاران  و مخالفان سدشکنی پیرامون سد شکن و سد شکنی فرد می‌شده است. اما تفاوت است میان جنجال آفرینی، یا به قولی "هیاهوی بسیار"، با جنجالی که بر سر ظهور چیزی نامانوس و ناپذیرفته، نه از طرف خود، بلکه از جانب ِ نیروی بازدارنده‌ی مخالف، بوجود می آید. (این تمهیدی است برای انگی که در انتهای مطلبش می خواهد به علی بزند، پس داشته باشید)

شعر ایران، از دهه‌ی چهل به بعد، تجربه‌های مقطعی متفاوت و متضادی را از سر گذرانده است. قله‌های آن دوران، از تجربه‌های شاملو تا اخوان، از رویایی تا فروغ، و از سپهری تا براهنی را در‌برمی گیرد.( کسی که از قله حرف می زند، همیشه دنبال مراد می گردد که نگاهی همیشه سر بالا به او داشته باشد و خط بگیرد! نیمی از این نامهایی که برده شد، شاعرانی معمولی اند و کل آثارشان درقیاس با« جامعه» یا« پاریس در رنو» حشو است.تازه همین  سهراب سپهری ِ بیدل خورده را تا سال شصت کسی نمی شناخت! چه بسا با توجه به نظرگاهِ عامی ِ شما قله های تازه ای پشت ابرها شکل گرفته باشند وما نبینیم؟ هنوز خیلی ها، نیما را شاعر خوبی نمی دانند، براهنی را که خیلی ها اصلن شاعر نمی دانند، شاید باید منتظر ماند تا زمان، خود قضاوت کند چه می دانم!؟) اما تجربه‌های ناهمگون دوره‌های بعدی، هرچند ارجمند و قابل تامل، هنوز قله ای  را پدید نیاورده یا تثبیت نکرده است.( این جمله و نگره  که ما قله نداریم و شاعر تمام شد و بحران شعر داریم، از دارو دسته ی میرشکاک بگیر تا سهیل محمودی تلویزیونی ، روزنامه های دوم خردادی و هواداران حزب توده  سه سالی ست که مرتب تبلیغ می کنند) ...

 در خارج از ایران، ما هم نمونه‌ی نثر سردوزامی را داریم، هم نسیم خاکسار را. هم ساختار و صدای رضا قاسمی را داریم، هم نوش آذر را، هم من نگارنده را، و هم بسیاری دیگر را.(متاسفانه این جا هم از دو نویسنده ی تبعیدی که برخلاف امثال شما نثر دارند و خیلی سال پیش کتاب هایی چون « خسرو خوبان» و« سورت القراب»را منتشر کردند، یادی نکرده اید تا معلومم شود که اصالت نمی شناسید.) در این دوران ما هم شعر خویی را داریم و مانی را، به عنوان نمونه هایی از دوران میانسالی و سالمندی شعرتغزلی و خطابی، هم صدای براهنی را که از گذشته می آید و در عین حال می کوشد تازه بماند و بر ایستگاه‌های بین راه توقف نکند، و هم آثار کسانی چون نانام، ساقی قهرمان، حسین شرنگ، بهرام  بهرامی و دیگران را(( اگر ساسان خان به اسامی این 5 نفر، وهاب زاده ودنا رباطی را نیزاضافه می کرد، لیست  آن دسته از شاعران برونمرزی  که در کانادا زندگی می کنند، کامل می شد! البته من شعر تبعید را بیشتربا شاعران قد بلندی که در اروپا و امریکا دارد؛بیشتر دوست دارم). 

بسیار خوب. در ایران نیز، صدای شعری ِ  شاعری مانند علی عبدالرضایی، صدایی شاخص بوده است در میان صداهای نسل و دورانش.( اگر علی عبدالرضایی نخواهد با قرار گرفتن کنار برخی که ربطی به شعر و شاعر ندارند، به آنها اعتبار بدهد باید که را ببیند؟) اما یکی از صداها، به قول خودش،  و یکی از تجربه‌ها.  وقتی همین بازیهای زبانی را چندین و چند شاعر پیش از او و همدوره و هم نسل او در ایران و در خارج از کشور تجربه کرده‌اند و می‌کنند ( اگر می نوشتید شاعرانی پس از او، حرفی نبود! اما حالا که نوشتید شاعرانی پیش از او، باید از این اسامی یادی می کردید که خواننده خود قضاوت کند) وقتی در ایران و در مهاجرت/ تبعید، تجربه های دیگری در زبان و فرم و مضمون شده است و می شود- از نانام گرفته تا ساقی و دیگران(این نام نمایه! البته ربطی به شعر خارج از کشور ندارد، به دلایلی صرفن خانوادگی ست!!!) چرا باید تنها این صدا دیده و عمده شود؟  تنها در سایت " مانی ها" و در یک تورق نامنظم(آقا سایت را تورق می کند)، می توان کارها و نام‌هایی را دید و نمونه آورد که - کمابیش- با همین مضمون و با همین  تجربه ها در زبان و فرم و حس، صدای خود را طرح کرده اند. آثاری از رضا شطنیا، شیدا محمدی، مریم هوله، رادمان، هومن عزیزی، زینب حسن پور، م. روانشید، خدامراد فروهر، سعید احمدزاده اردبیلی، و آیدین ضیایی از این دستند.( من نمی گویم زیان کن یا به فکر سود باش/ ای ز دنیا بی خبر در هر چه خواهی زود باش!!! این حرفها سرتا پا یکسر همه بنگاهی ست! جز م- روان شید هیچکدام از این نامها هیچ ربطی به شعر و شاعران دهه ی هفتاد ندارند، تازه  م-روان شید هم که سابقه ای در شاعری دارد،از زمره شاعران مطرح دهه ی هفتاد محسوب نمی شود، نام نیمی از اینان را  که ممکن است، درآینده همان قله های فرضی شما باشند، من برای اولین بار در همین مطلب  دیدم ووقتی شعرشان را در همان سایت  خواندم،دریافتم  شما در ارائه ی نظرگاه خود از حداقل مسئولیت ادبی برخوردار نیستید. شاعران دهه ی هفتاد کسانی هستند که همراه با جمعیتی چند هزارنفری کار حرفه ای خود را از  دهه ی شصت آغاز کرده اند و  عبدالرضایی که حالا دیگر 36 سال دارد، یکی از کم سن وسال ترین ِآنهاست. چاپ کتاب اول در ایران ، چند دهه ای می شود که بدون صرف هزینه ی شخصی ممکن نیست، جز عده ی قلیلی این جمعیت چندهزار نفری، به دلایل مختلف از ادامه ی کار باز ماندند که این در دوره های شعری هر کشوری طبیعی ست، مثلن مهرداد فلاح که دهه ی پنجم عمرش را می گذراند، کتاب اولش را که چنگی هم به دل نمی زدو بیشتر اورا با « چهاردهان ویک نگاه» می شناسیم،  در سال 62 منتشر کرد. یا حافظ موسوی که در آستانه ی دهه ی ششم عمرش قرار دارد، کتاب اولش که آن هم چنگی به دل نمی زد، برنده ی جایزه ی شعر گردون در اوایل دهه ی هفتاد شد، بهزاد زرین پوربا چاپ شعرهایش در مجلات روشنفکری در همان اوان دهه ی هفتاد با استقبال روبرو شد! می خواهم بگویم این شاعران شناسنامه ای دارند، دفترها پاره کرده تا به جایی رسند و کتاب اول خود را به نشر بسپارند، بدون هیچ داوری ارزشی می توان نامهای بسیار دیگری چون ندا ابکاری، نازنین نظام شهیدی، آزیتا قهرمان، رضا چایچی، شهاب مقربین، ابوالفضل پاشا، بهزاد خواجات،م-روان شید و ازجوانترهای اواخر دهه ی  هفتاد ،اعظم شاهبداغی، گراناز موسوی، پگاه احمدی ، رزا جمالی،شیوا ارسطویی ،رویا تفتی ، شمس آقا جانی، عباس حبیبی و محمد آزرم را نیزبه این جمع افزود،از براهنی و باباچاهی که در دهه ی هفتاد پوست انداختند و آثاری پیش نهادی عرضه کردند، نمی توان چشم پوشید، اگر از آنها به عنوان شاعران دهه ی هفتاد یادی نمی شود، تنها به این دلیل است که اسم و رسم خود را پیش تردست و پا کرده بودند، جمالی،ارسطویی، تفتی،آقاجانی و حبیبی که  اواخر دهه ی هفتاد طرح شدند، شاگردان کارگاه براهنی بوده و شاعرانی چون زرین پور،خواجات، موسوی، شاهبداغی در مجله ی آدینه توسط باباچاهی به جامعه ی شعری معرفی شدند. اما حقیقت این است که برخی از این شاعران، رفیق نیمه راه بوده اند ، زرین پور بعد ازنشر کتاب « کاش آفتاب از چهار سو بتابد»،از فعالیت حرفه ای باز ماند،حافظ موسوی بعد از ارائه ی چند شعر پیشنهادی در کتاب «سطرهای پنهانی» به محافظه کاری تن داد البته فلاح با وجود شرایط سخت مالی و شکل گیری همگرایی شعری اگر چه هنوز می نویسد اما ترجیح می دهد که گوشه بگیرد. آقای قهرمان ! اینها را برای این نوشته ام که بدانید مثل خیلی ها ذهنم عبدالرضاییزه نشده !عبدالرضایی هم هرگز نه در گفتگو با مجله ی شعر نه در هیچ مصاحبه ای از خود به عنوان همه ی دهه ی هفتاد یاد نکرده ودائم از شاعران هفتاد سخن راند، به آقای شهرجردی هم حق می دهم که او را  مطرح ترین شاعر  دهه ی هفتاد بداند، چون هست، تاثیر گذار بوده در این هیچ شکی نیست، این را مخالفان او هم اقرار می کنند، شما هم اگر نگاهی فقط!!! به روی جلد مجموعه ی  شعر خواهرتان با عنوان «ساقی قهرمان همین !» که سال پیش منتشر شد، بیندازید ، درمی یابید که شهرجردی اشتباه نکرده است، عبدالرضایی کتابی دارد با نام« این گربه ی عزیز» که سال 77 توسط نشر نارنج منتشر شد، در  صفحات آخر همین مجموعه ،نشر کتاب تازه ای از خود با عنوان «علی عبدالرضایی» را تبلیغ می کند! اگر چه  بخش بزرگی ازشعرهای آن  به دلیل  ترویج فساد اخلاقی ! نتوانست از ممیزی ارشاد عبورکند و بعدها فقط قسمت کوچکی از آن در دفتر اول کتاب« فی البداهه» با عنوان« علی عبدالرضایی» سال 79 منتشر شد، البته خیلی ها چند سال بعد از او و پیش ازساقی قهرمان!!! نامشان را عنوان کتابشان قرار دادند، شاعرانی چون یزدان سلحشورو محمد آزرم که نام کتابهایشان ،« اسمش همین است محمد آزرم!» و «خداحافظ یزدان» بود! ... خوش بود گر محکِ تجربه آید به میان/ تا سیه روی شود هر که در او غش باشد!)) آثاری که در دوره‌های جایزه‌ی  شعر کارنامه شرکت کرده و مطرح شده اند - همزمان با کتاب "جامعه" ی عبدالرضایی-  نیز نمونه های دیگری هستند که همراه با بسیاری  آثار دیگر، تقریبا و کمابیش، با اوج  و فرودهایی در یک سطح و مسیر قرار می‌گیرند.(( اولن «جامعه» ششمین کتاب شعر عبدالرضایی ست که منتشر شد! در حالی که نامش بعد از نشر کتاب اولش در سال 72 و ایراد سخنرانی معروفش به سال 73 در جلسات شعر امروز که مفتون امینی هم ، در این باره مطلبی با عنوان شاعری نئوپاریسی در مجله ی آدینه منتشر کرد، همیشه بر سر ِزبان ها بوده! دومن علی هرگز جایزه از جایی نگرفت. کتاب جامعه ی عبدالرضایی را کاندید جایزه کردند و او چون نمی خواست کنار شاعری  مذهبی چون م- موید قرار بگیرد، اعتراض کرده و کتابش را از روند مسابقه خارج کرد. عبدالرضایی ذات این مسابقه ی فرمایشی راخوب می شناخت، علی  به همراه سیمین بهبهانی، محمد حقوقی، منوچهر آتشی و علی باباچاهی داور اولین مسابقه ی شعری بود که سالها پیش به ابتکار مجله ی عصرپنجشنبه بدون صرف هزینه ای!!! برگزار شد،او خود بعدها در مصاحبه ای گفت:  سیمین و حقوقی  شعرها را نخوانده بودند و دست به انتخابی نزدند، آتشی از روی نامها گزینه های خودش را انتخاب کرد و تنها باباچاهی بود که شعرها را با دقت خوانده و رای داد! » سال 79 حضور همین داوران باعث اعتبار اولین دوره ی مسابقه ی شعر کارنامه شدوچون تمام کتابهایی که آن سال منتشر شده بود، مورد بررسی قرار می گرفت، ناگزیر کتاب« فی البداهه» ی علی هم جزء مسابقه بود، نام این کتاب در لیست ابتدایی قرار داشت، اما بعدها یکی از داوران عنوان کرد، که اصلن این کتاب را ندیده است.باباچاهی در دو مجله ی کتاب ماه و عصر پنجشنبه عنوان کرد که« فی البداهه» اولین انتخاب من بوده است و در انتقاد از این مسابقه نوشت به کتاب عبدالرضایی ظلم شده است، سیمین وحقوقی هم با تیزهوشی در مراسم اهدای جوایز گفتندکه انتخابشان فقط از بین چند کتابی که به مرحله ی نهایی راه یافته ، بوده !!!)  در یک بررسی به قلم بهزاد خواجات (کارنامه ٣٥ – تیر ١٣٨٢- تحت عنوان " شاخص های تحول در شعر دهه‌ی هفتاد")  (این مقاله پیش از کارنامه درهفته نامه ای درخوزستان منتشر شد، درورسیون اول این مقاله خواجات،  با ذکر چند مثال شعری از علی به تشریح شعر دهه ی هفتاد پرداخته بود، اما از این مثال ها در همان مقاله ای که یک سال بعد در کارنامه منتشر شد ، خبری نبود! البته بعدها خواجات زیر بار این سانسور نرفت وبا چاپ مقاله ای در شماره ی آخرماهنامه ی گیله وا به سردبیری صالح پور، به طرح شعر علی در دهه ی هفتاد پرداخت) نمونه‌ها و مثال‌هایی از کار دست‌کم ده دوازده شاعر این دهه با خصوصیات ویژه ی مشترک ارائه می شود. در این نشریه و نشریات جدی دیگر نیز نامها و تجربه های مشخص ( نه از سر‌ ِ بازی و بازیگوشی) کم نیستند. 

فرض کنیم که ما توجهی به روند کار او و همدوره‌هایش نداشته باشیم ( فرض که چه عرض کنم! با نام هایی که می برید، مشخص است که دارید گِل لگد می کنید!!!راستی می نویسید« ما توجهی...» اما نمی گویید این ما چه کسانی هستند؟ دارم سوال می کنم بهتان بر نخورد! یارو هم جزءِ این ما بوده یا نه؟) و بپذیریم که او می تواند به گفته ی شما " یکی از جدی ترین و بحث انگیزترین شاعران نسل نوی شعر فارسی" باشد (علل بحث انگیزی‌اش به کنار)((حتمن آقای شهرجردی باید تمام فعالیتهای ادبی علی را طی دو دهه ی اخیر تشریح وتمام مقالات درباره او و متن سخنرانی و مصاحبه هایش را منتشر می کرد که آقای قهرمان در جریان نقش عبدالرضایی در شعر دهه ی هفتاد قرار بگیردو خرده نگیرد). اما چرا باید بلافاصله این ادعا را طرح و به دیگران حقنه کنیم که:

"او با طرح نظریات و پیشنهادهای تازه‌ی خود در قالب شعر، مصاحبه و سخنرانی، تاثیر غیرقابل انکاری بر نحوه‌ی سرایش بسیاری از شاعران داشته ..." ؟

 تاثیر او آیا بر این نسل بیشتر بوده، یا تاثیر دیدگاه‌ها، تجربه‌ها و تئوری‌های مشخص‌تر و جا‌افتاده‌تر، از براهنی و باباچاهی گرفته تا جوانت‌ها(بی آنکه قصد قیاس در میان باشد) ( نه اینکه در تمام این سال ها این شاعران در ایران به شکل فجیعی سانسور شده اند ودر هیچ روزنامه وهفته نامه و ماهنامه ای حرفی از اینان در میان نبوده و نیست! نه اینکه مجله ی شعر در را به روی همه بسته و قصد حذف همه جز عبدالرضایی را داشته ومشتاق نیست به گفتگو با اینان بپردازد)، یا حتی شاعران خارج از کشور، چون  رویایی، نانام، ساقی و بسیاری دیگر؟ (راستی بسیاری دیگر چه کسانی هستند؟ اگر شاعران دیگری هم  در خارج از مرزهای این گربه می نویسند که من می دانم می نویسند و بسیارشاعرترند، چرا فقط 2 نام را در سراسر این متن!؟ به عنوان شاعران برونمرزی به ذهن خواننده حقنه می کنید؟ حتمن باید این را به اثبات برسانید که از شعروشاعران تبعید هم هیچ شناختی ندارید ؟) اگر نخوانده‌اید، مقاله‌ی  علیرضا آبیز ( معضل نقد نویسی - کارنامه ٣٤ – اردیبهشت ١٣٨٢) ( اولن مقاله ی آبیز چه ربطی به علی داشت، دومن شما مقاله ی احمدی را یا پاسخ او به آبیزرا نیز خوانده اید؟) در ارتباط با تمجیدهای پگاه احمدی از کتاب"‌جامعه‌"‌ی علی عبدالرضایی را بخوانید تا مرعوب تمجیدهای گنگ و مبهم درباره‌ی اشخاص نشوید و خود نیز مصدر چنین تمجیدهایی نباشید.( درباره عبدالرضایی در همه جور مجله ای مطلب نوشته اند چرا فقط کارنامه را تبلیغ می کنیدکه ربطی به شعر امروز ایران ندارد!؟) مخاطب شما، با همین میزان تجربه و اثر، مگر در کجای قامت شعر و ادبیات و ایران و جهان ایستاده یا  کدام دیدگاه جهانی مهم، ناگفته، نو، یا تکان دهنده از این جوان شاعر سر زده که حالا از او بپرسید: " چطور شاعری در حد و اندازه های شما(!) می تواند نسبت به اوضاع سیاسی جهان(!) بی تفاوت باشد و نخواهد شعرش را برای به لرزه درآوردن تعریفهای حاکم(!)،  به کار بگیرد ؟ " ( با این شایعاتی که بعد ازخروج عبدالرضایی از ایران، درباره ی او تدارک دیده اند، این پرسش تنها سوالی بود که به خواننده اش اطلاع می داد، شاعرش ازهمان موضع همیشگی حرف می زند و هنوز مبارزی شعری ست. تازه این سوال را می شود، از هر کسی که نام شاعر را یدک می کشد، پرسید) و انتظار داشته باشید که او ناگهان حرفی بزند که تعریفهای حاکم بر جهان را تکان دهد؟!(( نه اینکه حزب گُهی که عضوش بودی! با آن تعقل بنگاهی و حس ِ وطن دوستی!!! و شور ِ شوروی پرستی ...!!! پایه های  حکومتی گُه تر را نلرزاند و به شورحکومتی با گُه ترین حکومت اسلامی نپرداخت!) 

امیدوارم که شما آقای شهرجردی با مخاطب خود مختصری مزاح کرده باشید. اما تاسف اینجاست که او این مزاح را به جد بگیرد و تمام سرمایه‌ی قلم خود را نیز به پای این مزاح بریزد و راه پیشرفت سالم و صمیمی و اصیل خود را نابود کند و انرژی دیگران را نیز تحلیل برد. ( اگر سبب مزاح بوده چرا اشک شاشان را در آورد وبه قول خودتان 10 روزی سر ِکارتان گذاشت!؟) بررسی درست تحلیلی و دیدن و بیان کردن و معرفی کردن اوج های آفرینش ادبی یا هنری نه تنها اشکالی ندارد که لازم و مفید  هم هست. شکسته نفسی سنتی هم بیماری ای است که گاه خود روی دیگر سکه‌ی خودنمایی می شود. نمونه ای از همین گونه " ‌شکسته نفسی" را در یکی دو جای همین گفت و گو می‌توان دید.  اما هنوز از گرد راه نرسیده (از گرد راه نرسیده یعنی چه آقای به مقصد رسیده؟ این جمله چه معنایی دارد؟ چون تازه از سر ناچاری مقیم خارج شده باید منتظرمی ماند تا شما رخصت دهید که حرفی درباره ی اوضاع شعر بزند؟او در ایران بین اینهمه فرمانفرما همیشه حرف خودش را زد وتازه چوبش را بیشتر از هرکسی خورده ازانگ هایی چون جاسوس امریکا بگیر تا مروج فساداخلاقی وکافر و ملحد همیشه پیشوند نامش در روزنامه های کیهانی بوده تو اصلن کی هستی خنده دار!؟)  و گرد تجربه‌های متفاوت از تن و جان نگرفته " گرت و خاک " کردن، پیش و بیش از آن که نشان از جا افتادگی و ثبات داشته باشد، نشانگر شتاب عطار در آب کردن مُشکی است که خود هنوز به کمال نبوئیده است.( افاضات فرمودید) 

فقر فضیلت نیست. اما زمانی  روشنفکران و مبارزان فرهنگی و اجتماعی ما، فقر و تظاهر به فقر یا ابراز فقر را به فضیلت تبدیل کرده بودند، چرا که طرف مقابل آنها ثروت و ثروت اندوزی و بی خیالی را فضیلت خود ساخته بود. شورشی بودن فضیلت نیست، اما وقتی که بخشی از جامعه، و نه فقط حاکمیت، بلکه گروهی که قاعدتا باید به عنوان روشنفکر جانب عدالت اجتماعی و پیشروی فرهنگی و آزادی را بگیرد تن به محافظه کاری می دهد (عجب! پس چرا در سرتاسر این متن!؟این همه تبلیغ کارنامه کرده و سنگ همین گروه را به سینه زدی؟ یعنی تو برای خوش رقصی از جانب برخی از اهالی همین گروه اجیر نشدی؟)، شورشی بودن هم تبدیل به فضیلت می شود، و بی پرنسیبی عین پرنسیب.( اگر گردن علی را هم بزنند با آن که توبا او نشستی، گفتگو نمی کرد! پس تویی که پرنسیب نداری !) اما نه در فقر و نه در شورشی بودن فی نفسه فضیلتی نیست که به فرد فقیر یا شورشی برگردد. اشکالی هم در آن نیست. اشکال عمدتا در تظاهر به آن و با های و هوی فضیلت شمردن آن است که بروز می کند.( تظاهر به فقر دیگر به عبدالرضایی نمی چسبد، در همین ایران چنان صورتش را با سیلی سرخ و خونی کرده بود که او را فئودالزاده می خواندند!!! علی مهندسی کارکشته بود، امااین اواخر حتی شرکت های خصوصی با اوهمکاری  نمی کردند. پس ناچار فقط به تدریس خصوصی ریاضیات کنکور می پرداخت . کم نیستند شاعران و نویسندگانی که فرزندانشان در کلاس های رایگان علی دانشگاهی شده اند.ببین چطور مجبورم کرده ای، درباره ی زندگی خصوصی ش که به آن افتخار می کند، بنویسم) 

به جای درخواست ایراد نظراتی که جهان را تکان دهد، می توانید مثلا از مخاطب خود بپرسید که ضرورت افزودن زمان " حال نقلی" به زبان فارسی ( به تقلید از زبان فرانسه) ( این فعل و امثال آن به وفور در« جامعه» و« این گربه ی عزیز» یافت می شود و ربطی به اقامتش در فرانسه ندارد، تازه این بحث را می توانید، به صورت دقیق تر در مصاحبه ای که سال74 توسط مجله ی مناطق آزاد با علی شد، بخوانید. او در پاسخ سوالی گفته که ما ملتی هستیم که به شکل مضحکی در گذشته گیر کرده ایم،این را می توان در ساخت زبان فارسی نیز دید، ما افعال گذشته ی مختلفی داریم اما فعل حال و آینده نه! چون دایم در گذشته ای که به آن می بالیم، زندگی می کنیم...)  چیست؟ و بپرسید که  فعل " داره ام" چه تفاوتی با " دارم" یا " می دارم" دارد، ( فرقش همین است که به« دارم» می گوییم فعل حال یا مضارع و به «می دارم» حال یا مضارع استمراری! راستی تو باید دستور زبان دبیرستان را دوباره بخوانی)  و این کدام حس است که با آن زمان  بهتر بیان می شود؟ (همان حسی که باعث شد علی آن را در کارهایش بسیار بکار برد مثل این سطر در جامعه« داره ام کاری که انکاردیگری نکنم ، می کنم»)هر زبانی ضعف‌ها و قوت‌های خود را دارد. این حرف تازه ای نیست. زبان فارسی نیز نسبت به زبان‌های دیگر از ضعف‌ها و قوت‌هایی برخوردار است. این‌هم حرف تازه‌ای نیست.( آیا نباید گاهی در جایی تدبیری جهت رفع هر ضعفی اندیشید یا لااقل این نقیصه را به اهل فن گوشزد کرد؟)  در زبان فارسی، بر خلاف مثلأ انگلیسی، به شکل معمول و کلاسیک نمی توان از اسم فعل ساخت. ولی شاعرانی این کار را کرده‌اند، بر حسب ضرورت بیان حس و افزودن بر غنای زبان شعری خود، و ایرادی هم بر آن نیست. کهنه استادان دستور زبان ممکن است بر " می‌جهنمیدند" ( این فعل ارزش استتیکی دارد و به راحتی تلفظ می شود) ایرج میرزا ایراد بگیرند، یا بر " می برانم ام" براهنی( مثل می گویمم! این فعل با دو میم تکراری به سختی تلفظ می شود و تازه اصلن زیبا نیست، لزومی هم ندارد. برخلاف برخی دیگر از پیشنهاد های براهنی که می شود از اشکالاتش چشم پوشی کرد، این مثال تو آفسایدی درحدود زیبایی شناسی ست) ، و مشابهاتی که بدست و قلم رویایی، یا  مولانا و شاعرانی دیگر قرن‌ها پیش از این هر دو، در این زبان اتفاق افتاده و می‌افتد. اما آنها کار خود را در زبان کرده اند، و ایرادی هم  بر آن نیست. کاملأ هم روشن است که با این ابتکارات آنها، چه چیزی بر زبان افزوده شده است.  اما آن زمان " حال نقلی"، به شکلی که در زبان فرانسه هست – یعنی عملی که در زمان حال اتفاق بیفتد و تاثیر آن تا آینده ادامه یابد (می خواهد بگوید که عبدالرضایی بلد زبان فرانسه شده واین را هم اززبان فرانسه کش رفته ست!  تازه احتمالن چنین فعلی در زبان فرانسه نیست و ساسان خان دروغ می گوید که راست بشنود))

( به شکلی که مثلا فلوبر در مادام بواری استفاده می کند و ترجمه‌اش در هیچ زبان دیگری ممکن نشده است) چه ربطی به " داره ام" پیدا می کند، و چگونه می‌توان آن را توضیح داد یا به وسیله‌ی آن بر غنای  زبان فارسی افزود و حسی را، که با " دارم" و "می دارم" نمی تواند به اندازه‌ی کافی بیان شود، بیان کرد؟  ( من اصلن چقدر بیکاره ام که داره ام این حمالی تو را جهت خوشآمد دیگران چنین اَن مالی می کنم!) 

در همین گفت و گو (که به صورت مکتوب - آن لاین- تهیه شده) ( این را خود مجله ی شعر هم بر پیشانی همان گفت و گو نوشته بود، می خواهی بگویی اگر نثر خوبی دارد، کف نکنید! مکتوب است.  نه این که  همین نثر مسخره ی  تو مکتوب نیست!؟) اگر دقت شود، بخش آغازین و بخش پایانی آن از زبان و نگاهی متفاوت با بخش میانی برخوردارند(است). در بخش اول و آخر انرژی تماما صرف بذله گویی و خوشمزگی و شوخی گرفتن می‌شود تا جایی که شمای گفت و گو‌گر را نیز به فغان می آورد ( پس در کو؟). این شوخی گرفتن و در پاسخ، به جای پاسخ و تحلیل، بحر‌طویل نوشتن و هجو و هزل و دشنام، نه از سر قدرت، که از سر ضعف است. ضعف در تحلیل، نشناختن فضا و عوضی گرفتن مخاطب. اما در بخش میانی، نه تنها این فضا فرق می کند، بلکه نثر و بیان هم فرق می کند. در نتیجه این شبهه می‌تواند پیش آید که مصاحبه شونده، با فشار پرسش‌های جدی  گفت و گوگر، مجبور می‌شود،  و فرصت می‌یابد، تا به نوشته‌هایی و آموخته‌هایی، از خود و دیگران، گوشه‌ی چشمی بیندازد و نظراتی نسبتا معقول - بریده بریده اما- ارائه دهد (حالا معقول یا بریده بریده ؟ می خواهی بگویی این حرفها را علی کش رفته ست، برای مچ گیری و کشف دزدی معمولن دلیلی می آورند،امثال تو کم نیستند که لال او را دوست دارند وتا حرف حسابی می زند، می گویند که دزدی ست!!! البته من از بخش های ابتدایی و انتهایی این گفتگو بیشتر لذت برده ام ! چون با توجه به فضای حاکم بر مطبوعات، تیزهوشانه و روشنگرانه بوده و روایتی دیگر از بخش میانی را طی این سال ها درگفتگوهای علی با مطبوعات خوانده بودم. تازه تو فکر می کنی فقط استادت می خواند، نه اینکه نظریه پرداز محبوبت نوشته هایش به جایی ربطی ندارد، تو اینقدر بی سوادی که نمی فهمی، هیچ حرفی تازه نیست، مثلن فکر می کنی  آرای  نیما پیش از او دراروپا و به خصوص در فرانسه قلمی نشده است؟ نمی دانی که رویایی در همان دو کتابش فرمالیست های روس را چگونه ایرانی تبارمعرفی کرده !؟). اما این بخش می‌گذرد و به قولی زمینه ساخته می‌شود ولی وی تاب نمی آورد تا به آن انفجار " منم " سطور آغازین متن بازگردد. و باز می‌گردد. اندکی به نظرات و ادعاهای زیردقت کنیم:

 - " ... اینان طرح ِ واقعه  بیرون ِ داستان می کنند، در زبان نمی کنند ! جز مثل ِ امثال کشکولی و نجدی که لااقل کشکول نمی کنند، همه سیلاخورند در نوشتن و هشتن! تازه خیلی سَکندری در پیش هم که رفته باشند، تاتی تاتی در سطح ِ رویا که در سطحی زبان دارد، رویا رویا می کنند یا مثل این کوکاکانادا خورده ی خیلی معروف! ور ِدری در بربریّت فارسی ِ من درآوردی می زنند. باید طرزی کرد که درحال ِ هفتاد هوایی بخورند وهویی بکشند!"((ازخواننده ای که در ایران اقامت دارد  وفضای مطبوعاتی را خوب می شناسد و از مرید و مرادبازی این سالها به تنگ آمده، تقاضا می کنم این بخش از مصاحبه را به طور کامل بخواند و ببیند این مرید ِ به قول عبدالرضایی کاناداخورده! چرا بهش برخورد))

 - " ... اینان طرح ِ واقعه  بیرون ِ داستان می کنند، در زبان نمی کنند ! جز مثل ِ امثال کشکولی و نجدی که لااقل کشکول نمی کنند، همه سیلاخورند در نوشتن و هشتن! تازه خیلی سَکندری در پیش هم که رفته باشند، تاتی تاتی در سطح ِ رویا که در سطحی زبان دارد، رویا رویا می کنند یا مثل این کوکاکانادا خورده ی خیلی معروف! ور ِدری در بربریّت فارسی ِ من درآوردی می زنند. باید طرزی کرد که درحال ِ هفتاد هوایی بخورند وهویی بکشند!"((ازخواننده ای که در ایران اقامت دارد  وفضای مطبوعاتی را خوب می شناسد و از مرید و مرادبازی این سالها به تنگ آمده، تقاضا می کنم این بخش از مصاحبه را به طور کامل بخواند و ببیند این مرید ِ به قول عبدالرضایی کاناداخورده! چرا بهش برخورد))

- "... بر خلاف  رویا که چندی پیش سنگ قبری آماده کرده واخیرا امضای مرگ خودش را صادر کرد، آن دومی هنوز در ذهن و زبان نوچه هایی که از زیر  ِ زیر زمین صادر کرد، صدارتی دارد ! اگرچه او هم چنان در میان تشریف دارد که مانده ام چگونه از بین ِ آن همه زیرزاده که سه تاشان خیلی هم بد نمی نویسند،هر ساله کج قلم ترین حاجی زاده را به مکه می خواند! تازه نگران این دومی هم هستم ، چون در بین هم نسلانش تنها کسی ست که هنوز نفس می کشد! ولی نمی دانم چرا شارلاتانیسم شعری خودش را تجدید نمی کند! دوباره در شیوه های خطابه ی قبلی خطاب شعری دارد و نمی داند که بوی غذای نیم خورده اشتهای کسی را باز نمی کند دیگر! با اینهمه این هر دو نفر چنان داده اند تن به زبانی تنی که هرگز تنه به جوری که بر این زبان و زمان می رود ، نمی زند و از همین جا بوده و هست که سمت ِ بالنده ی شعر دهه ی هفتاد صف آرایی کرد! پس سمتِ دیگری تشکیل شد که در اعمال قدرت به قدرت اهمال نکرد. اهل تعارف نیست!  نبود! و ریا را ناگهان در ریاکاری ِ مسجد رهاکرد و به توده ای که ریشه درسنت داشت، واگذاشت! زبان ِ این شاعران که ناگهان در شعرشان زبانه کشید، محصول ناچاری درطرح عصیانی ست که باید بر جهان بیرون اعمال می شد.  شکل گیری صدایی معترض درمتنی عصبانی  که همچنان که با اخلاق زمان نمی ساخت، اخلاق زبان را نیز برنمی تافت. البته این نسل بالنده یک کاره سراز خاک در نیاورد و از آسمان نازل نشد!ریشه در خاک و خوول شعر نیما داشت    

- (باید دید که اگر عبدالرضایی اهالی مسجد وپیروان حزب توده راکنارهم فرار نمی داد باز هم به ساسان قهرمان بر می خورد؟ البته که بر می خورد ! طبیعی ست  وی با نثری که دارد، اصلن این گفتگو را فهم نکند. انکار نمی کنم که عبدالرضایی گرچه صادقانه اما تند می نویسد. احتمالن مهم ترین تکنیک وی ، صداقت اوست، بیهوده نیست  که  تشر هر گفتگویش در مطبوعات ، ایتهمه پاسخ را در له  و علیه  در پی دارد. او در قیاس با همنسلانش کمتر به چاپ شعرو مصاحبه با مطبوعات پرداخت و هیچ مقاله ای را البته با نام خود چاپ نکرد اما همیشه بیشترین نوشته هارا در له و علیه او خوانده ایم.

- طی سا لهای اخیر، ادبیات معاصر بیشترین ضربه ها را از مرادان مرید پرور، متحمل شده! گلشیری مثال خوبی برای این ادعاست با این تفاوت که وی اگر چه برخی از نویسنگان لامراد و مستقل را نادیده می گرفت اما همیشه به طرح و معرفی  مستعدترین شاگردان خود می پرداخت که بی شک برخی از اینان در زمره بهترین نویسندگان معاصرند! انتقاد عبدالرضایی از براهنی هم به این دلیل بوده که از شیوه  ای خلاف گلشیری سود می جوید،مگر نه این است که براهنی و شاگردانش بارها اعلام کرده اند ، به عنوان شاعر و نویسنده در همان زیرزمین به دنیا آمده اند!؟

- رویایی ِ تا لبریخته ها نیز، تنها شاعری بود که ازحملات انتقادی عبدالرضایی در امان ماند اما او پیش تر بعداز نشر هفتاد سنگ قبردرمصاحبه ای گفت: زبان در این کتاب از کنش فعال برخوردار نیست! رویایی در ستگ قبرها بیشتر از بایگانی ذهن خود سودجسته و در تقابل با زندگی عملکردی محافظه کارانه داشته! پس با توجه به نثر- شعرهای کتاب امضا، که شیوه های زبانی ش پیش تر در مقالات رویایی لو رفته بود، طبیعی ست که این کتاب را مرگ آوانگاردیسم رویایی قلمداد کند، اصلن این حرفها چه ربطی به تخریب دارد! با این وصف شما شاملو را که به انتقاد از شعر نیمایی پرداخت و بانی ِ شیوه ای جدید بود، بیشتر تخریب چی می دانید!؟ آقای محترم! هر شاعری نثر و شیوه های بیان خود را دارد! قبول می کنم که عبدالرضایی دل ِ پری از هر چه پیشکسوت دارد این طبیعی ست! چون در طی ِ دو دهه ی اخیر مدام مشغول تبلیغ طرز خود بوده و کمر به حذف شعر و آرای نسل او بستند!  آری عبدالرضایی عصبی ست، چون با خروجش از مرزهای ایران  ناگهان متوجه شد، استاد گرانمایه شما که کمترین سهم را در شعردهه ی هفتاد داشته همه ی تحولات شعری این سال ها را به نام خود سند زده!)

- شاعر امروز برای اینکه بتواند به چیزی معتقد باشد، به انزجارعمیقی از همه چیزهای دیگر احتیاج دارد!

- شعر ما اپیستم دوره ی  مدرن را عوض کرده ست!

- این شاعران (شاعران دهه ی هفتاد ) غیر‌ شاعرانه ترین موجودات جهانند، هویتی گم دارند! تئوری و هیچ دانش صرفی هم قادر به اجرای نبوغشان نیست.( این گزاره هم مطمئنن در تقابل با نظر عده ای ست که معتقدند، شاعران دهه ی هفتاد از روی تئوری شعر می نویسند و بدون آنکه سره را از ناسره جدا کنند، دوغ و دوشآب را با هم قاطی کرده اند)

- من به شخصه ادعا می کنم که ستیهنده ترین شعرها را  طی این سالها سروده ام که با هزار حیله و شیوه از زیر تیغ سانسورگذشت و به دست خیلی ها رسید.( البته  من حرفش را در قیاس با شاعرانی که در ایران می نویسند، کاملن قبول دارم، گرچه پیش از عبدالرضایی شاعرانی چون شمس لنگرودی توجه خاصی به شعر بلند داشته انددر« خاکستروبانو» و« قصیده ی لبخند چاک چاک»،  اما او بعداز نوشتن « منظومه ی پاریس در رنو» در سال 72 که ساختار وزبانی تازه داشت و بسیارمورد توجه قرارگرفت، بیشتر کوشش شعری خود را صرف سرایش شعرهای بلندی کرد که اغلب آنها انتقادی بوده و از شهرت خاصی برخوردارند، شعرهایی مثل « من زامپانو بودم» سال76،« جنگ جنگ تا پیروزی» سال 77، « جامعه» سال 79 و « شینما»  که من آن  را به دلیل تازگی و غنای ساختاری ، شاهکار او می دانم!)

- در غرب هم بارت از مرگ مولف، لیوتار از مرگ ایدئولوژی، بودریار از مرگ واقعیت، فوکو از مرگ انسان، کوژوا از مرگ تاریخ، هانس بلتینگ از مرگ تئوری، اسمیت از مرگ قهرمان و دانتواز مرگ هنرحکایت می کردند، انگار در حوالی هیچکس و هیچ چیز تولدی رخ نمی داد! ما آمده بودیم که بمیریم،  ولی سرافرازو سربلند در زبانی که قرائتی در انزوا داشت، شاعر ماندیم، مثل طیفی از شاعران و نویسندگانی که از اهالی نسل های گذشته اند، قر ِفرنگی هم نمی دهیم که اطواری درآورده  و جهانی شده باشیم! ( که چی!؟)

- شعر در غرب آخرین پروژه های خود را به اجرا درآورده و مشغول سخنرانی در برهوت است! ( این جمله را البته خودش در همان گفتگو از جایی نقل کرد)

شما که باید خوب تشخیص دهید که(این که هم اضافی ست) قطار کردن این بحر طویل ها چه مایه با تحلیل ژرف و دانسته فاصله دارد چرا مرعوب می شوید؟ (این وسط من نفهمیدم چه دلیلی برای رعب و وحشت وجود داشته اصلن ساسان قهرمان ! تو که در بی سوادی چنین ید طولایی داری، بحر طویل را چه تعریف می کنی؟ اصلن مصاحبه ای خوانده ای که در آن گفتگو شونده به موشکافی موضوعی خاص پرداخته باشد وبر اساس پرسش هایی که از او می شود، عمل نکند؟ هر چیزی برای خود شکلی و جایی دارد، بیهوده نیست که انواع نوشتاری را طبقه بندی کرده اند!!! ...

اما اگرساسان قهرمان اراجیف زیرین را قلمی نمی کرد و همزمان با کارمندان حوزه ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی یا کسانی که از عدم تعادل روانی برخوردارند وسابقه ی بستری در تیمارستان داشته ودچار اعتیادند ، به انجام ماموریتی چنین کثیف و سخیف که همانا ترور شخصیت مستقل ترین چهره ی ادبی این سالهاست ، نمی پرداخت ، هرگزوقتم را جهت پاسخ به این مهملات تلف نمی کردم« درایران بهترین شیوه ی تخریب و کاهش تاثیرگذاری یک چهره ی فرهنگی،پلیس مخفی گری در حوالی تخت خوابِ اوست! بی شک عبدالرضایی بیشترین ضربه ها را از این طریق متحمل شده، از کیهان گرفته تا یالثارات و جام جم، در تقابل با شعر« جنگ جنگ تاپیروزی» از این شیوه ی تخریب سود جسته اند، البته نشر این اکاذیب در این نشریات تعجب ندارد، اما اگراین شیوه در سایتی ادبی اعمال شود و ساسان قهرمان، این اکاذیب را باور بکند، جای تعجب دارد! در همان سایت مدعی شده اند، که این شاعر زن باره!!! مقاله هایش را کیهان منتشر کرده! نوچه ی میرشکاک بوده وکتاب هایش را حوزه ی هنری درآورده ست!بی شک برای آنان که عبدالرضایی را می شناسند و کارهایش را در این دو دهه دنبال کرده اند، چنین حرفهایی چندش آور است،  گویا جمهوری اسلامی در خارج از مرزها از دامنه ی عمل، فعالیت، فضاسازی و ایادی بیشتری برخوردار است. در اوان فعالیت حرفه ای عبدالرضایی، برای اینکه ازاستقلال و تاثیر شعرو آرای او کاسته باشند،  شنیده بودم که وی را شاگرداخوان ، حقوقی وبعد ها براهنی بخوانند، که البته با گذشت زمان، خلاف آن اثبات شد اما هرگز ندیده ام کسی او را همسنگ میرشکاک و شمس آل احمد بداند، انکار نمی کنم که او ازشاملو گرفته تا سیمین و حقوقی ، براهنی، شمس لنگرودی، فلاح و پیرزاد ازهمه آموخته وآموزانده اما با توجه به روحیه شاعرانه اش ، شاگردی، صفتی نیست که همخوانی هر چند اندکی با وی داشته باشد، در نتیجه این شایعات هدفی جز تضعیف شعرها و آرایش را دنبال نمی کرد و نمی کند)

سالها پیش، کسانی چون شمس آل احمد و میثاق امیرفجر و یوسفعلی میرشکاک با همین اخلاق و زبان ادعاهایی را طرح کردند از همین  قماش:

- من اعتقاد دارم که بعد از انقلاب اسلامی با عصای موسوی زدیم  همه این شعبده ها را (در زمینه ی ادبیات و هنر) شکستیم. با صولتی شیروار پنجه زدیم. آنها نمی دانند ما چه کردیم. یا غافل هستند، و ما پنجه زدیم و همچون شیر، گاو آپیس شان را خوردیم و بر جایش نشستیم.(میثاق امیر فجر)

- من خجالت می کشم از اینکه فقط ایرانی باشم. من خجالت می کشم که زمینی باشم. من آسمانی ام. من ملک بودم و فردوس برین جایم بود... مجموع کارهای خانم دانشور در این هفتاد سال اگر بشمارید شاید دو هزار صفحه نیست. من ده سال از او کوچکترم و هفت هزار صفحه چاپ کردم ! ( شمس آل احمد)

در جایی، مصاحبه گر کیهان هوایی از یوسفعلی میرشکاک که او هم ادعای تئوریسینی و تحلیلگری در کنار نوشتن ده رمان در عرض یک سال داشت می پرسد:

- در شعر دوره ی جدید، چه واقعه ای در زبان رخ داده، چه واقعه ای در شعر معاصر اتفاق افتاده که نیما داعیه می کند " آب در خوابگه مورچگان ریخته ام " ؟ 

و یوسفعلی میرشکاک هم با همین دانش و اخلاق پاسخ می دهد:

-  ببینید، این داعیه معنایش این است که مورچگان همه ادعای شاعری خواهند کرد. از لانه هاشان بیرون خواهند آمد و ادعای شاعری خواهند کرد. شاید هم غرض نیما این بوده که آب در خانه ی حافظ و سعدی و مولوی ریخته است!

آقای ميرشکاک، ميدان را باز می‌بيند، يکه ‌تاز می‌شود و از آنجا که می‌داند «‌عياری برای تميز دادن نقد ها و نسيه ها» نيست بی‌پروا به توهين و دشنام‌ و مزه پرانی علمی هم می‌پردازد:

«... هنوز برخی از بزرگان ما به دنبال غرب له‌له می‌زنند... اينها فکر کرده‌اند که ماهواره می‌فرستند که عباس‌آقا معروفی برود سمفونی مردگان را پشت ماهواره بخواند؟ نخير!... غربيها خسته شده‌اند و دارند می‌روند مسلمان بشوند... غرب سعی نمی‌کند خودش را فريب بدهد. با دعوت آقای دولت‌آبادی به آنجا سعی می‌کند جوانهای ما را فريب بدهد... بنظر من روشنفکران ما اگر بِرِيک زدن را ياد بگيرند و بروند آنجا بِرِيک بزنند و بعنوان يک ايرانی در دانس اول بشوند، در لامبادا اول بشوند بيشتر گل می‌کنند. بعدش می‌توانند رمان هم بنويسند... کامپيوتر می‌سازند که بسازند. تا جانشان در بيايد. کامپيوتر چی هست؟ آمار و ارقام را با کامپيوتر جمع و ضرب و تقسيم کردن که کاری نيست!...»

سالها گذشته است و امروز می دانیم امثال شمس  آل احمد و میر شکاک و امیرفجر کجا ایستاده‌اند. اما فرهنگ آنان متاسفانه زنده مانده و در تناسخی نامأنوس انگار، به این شکل ما را اسیر خود می‌دارد ( یا به قول آقای عبدالرضایی : " داره است"!) من از این تناسخ، از این فرهنگ گورزاد است که در هراسم و از شما که سال‌ها با آن به اشکال مختلف دست به گریبان بوده‌اید، در تعجب!

در این گفت و گو، نظرات دیگری هم در رابطه با مدرنیسم و پست مدرنیسم، دستور زبان فارسی و نظریات فلسفی دهه های اخیر غرب  جسته گریخته و بریده بریده طرح می شود که یا تکرار بدیهیاتی کهنه اند با ادعای کشفی نو، یا از آنجا که مطلقا در سطح می گذرند و بی آن که درست درک یا طرح شده باشند، فقط  هجو و هزل می شوند، جای بحث ندارند.  دوست شاعر ما، پس از بریدن و دوختن بخش میانی گفت و گوی خود، دوباره به حال و هوای مالوف بخش نخست گفت و گوی خود بر می گردد.

ما اما باز نخواهیم گشت. راهی طولانی، ناشناخته، تاریک و صعب را در خود و از خود عبور کرده ایم. و باز نخواهیم گشت. نه با دشنام، نه با بحر طویل، نه با بی پرنسیبی و مخالف خوانی نمایشی، نه با هیاهوی بسیار برای هیچ، نه با تقلید تاریکخانه های هالیوود. در این سالهای دور از خانه، بسیاری از ما نیز اسیر بازیهایی از این دست شده ایم، دشنام داده ایم، جهان را بیابان و خود را لنگه کفش کهنه پنداشته‌ایم، هیاهو  کرده‌ایم، ردای ساخته و پرداخته‌ی فرهنگ و اجتماعی بسته و خاک گرفته را برتن  و جان خود اندازه کرده‌ایم، چشمها را بسته‌ایم  و مایه‌ی تمسخر خود و دیگران شده ایم. این نیز اما گذشته است و می گذرد. جمهوری اسلامی، بیست و چند سال است که می کوشد تمام تاریخ پیش از خود را نفی کند، تمام ساختار کهنه و گردآلود خود را بدیع و بکر بنمایاند، چشمان خود را به روی بدیهیات جهان زنده ببندد و بپندارد که دیگران هم کور و کرند. حیف است که این فرهنگ و رویه، اینقدر بر ما تاثیر گذاشته باشد و بگذارد. به نظر می رسد که تعدادی از دوستان و همکاران تازه وارد ما هنوز نتوانسته اند خود را از آن فرهنگ تحمیلی رها کنند یا عادت کرده اند که در چارچوب دیوارهای همان جامعه، هنوز هم همان صورتکها را بر چهره داشته باشند تا کلاهشان را باد نبرد. اما چشمان دیگران باز است. ما هم بهتر است چشمان مان را باز کنیم.

 (من نمی دانم و نمی فهمم که مقصود آقای قهرمان چیست؟ اصلن این چه قیاسی ست که او می کند؟

عبدالرضایی همیشه از اعتماد و اطمینان به دو دسته از نویسندگان پرهیز می کرد: گروهی که به تریاک اعتیاد دارند وآنان که سنشان بالای پنجاه سال است!!!

آقای قهرمان تفاوت علی با این سه نفر که از آنان یاد کردید ، اولن این است که هر سه معتادند وسنی بالای پنجاه سال دارند و اززمره جیره خواران جمهوری اسلامی محسوب می شوند.

دومن اینان با ذهنی که زیرساختی مذهبی دارد، مدام اراجیف خود را که پیش تر بنام خدا سند خورده در گوش های مجانی فریاد می کنند! حال آنکه عبدالرضایی با توجه به شعرهاوسخنرانی هایش در طی این سالها و یا گفته هایش درهمین مصاحبه،مشخص است که از هرچه مذهب و مذهبی ست، انزجار دارد

سومن برخلاف تیتر متن!؟ شما هرگز اهل تظاهر نبوده اصلن بخاطر همین است که ما او را در کنار خود نداریم و از دست داده ایم. اگر هم بخواهد، حرفی بزند مثل تو وآن سه نفرکه تکنیک های انگ زنی را پیش تر در حزب  از بر شده اند، این همه صغرا- کبرا نمی کند و چهارم اینکه اینان از زمره ی سانسورچیان شعر عبدالرضایی و امثال او در ارشاد محسوب می شوند و طی این سالها در مقالات و سخنرانی های خود کم به فحاشی علی نپرداخته اند. شما که اینهمه با اهالی سایت های اینترنتی در تماس اید، بهتر نبود پیش از آنکه به تخریب عبدالرضایی بپردازید لااقل از کسانی چون حسن محمودی ِآدم و حوا بپرسید که میرشکاک طی سخنرانی سه ساعته اش در یکی از دانشگاهها چگونه به تخریب علی پرداخته!؟ چرا در فرهنگسرای بهمن او را مفسد اخلاقی دانسته و چرا از دانشگاه آزاد اهواز، برای دعوتش از عبدالرضایی جهت سخنرانی، انتقاد کرده؟ اگر شما از حداقل مسئولیت به عنوان یک نویسنده برخوردار باشید، می توانید لااقل با دریافت نوار سخنرانی های میرشکاک در این باره از همان حسن محمودی حرفهای خود را پس بگیرید، شاید در آن صورت برخی از مخاطبان شعر امروز، این هتاکی میرشکاکی شما را ببخشند!

 

اصلن این قیاس غیرانسانی ست ! پرونده سازی ست! مگر دست آموختگان همین سه نفر نبودند که به دلیل موهای بلند و پوشیدن شلوار جین، مانع ورود عبدالرضایی 18 ساله به دانشگاه شدند؟ اگرفرهنگیان شریف لنگرودی پادرمیانی نکرده و امضا جمع نمی کردند که او استعدادی در ریاضی ست واگر پدر شمس لنگرودی ِ شاعر،  تایید نمی کرد که وی از سرِ جوانی و نادانی موهایش را بلند کرده و جین پوشیده ست!!!شاید عبدالرضایی هرگز به دانشگاه راه نمی یافت و اگر بعدها موفق نمی شدند جلوی ادامه ی تحصیلش را جهتِ اخذ ِ مدرکِ دکترای مهندسی مکانیک بگیرند،شاید او بلای جان ِ سیاست بازان ِریاکار ِ فرهنگی نمی شد!

من بیشتر نمی نویسم اما آرزو می کنم روزی مانیفست همگرایی او منتشر بشود تا برخی بدانند در این سالها چه در شعر و ادبیات و فرهنگ معاصر گذشته و می گذرد؟ چند سال پیش علی با خواندن بخشی از مانیفست همگرایی در کانون نویسندگان، تمام سیاست های فرهنگی جمهوری اسلامی را که این روزها عملی شد، بر ملا کرد ، او سالها پیش ماموریت ضد فرهنگی میرشکاک و امثالش را، که شما دوباره به صحنه می خوانیدش، پایان یافته تلقی کرد!در همان مانیفست  نشان داد که چگونه  گروه قهر! با ترکیب اندیشه های بنیادگرانه ی احمد فردید و نثر جلال آل احمد به سرکوب روشنفکری مستقل در نوشته های خود پرداخته و چرا بعد از دوم خرداد دیگرگوشی برای شنیدن اراجیفشان در کار نبوده وتاریخ مصرفشان با تحویل نقش، به دو گروه تازه نفس به پایان رسیده است.او دسته ای از این دو گروه را جبهه ی آشتی نامیده و نشان داد که چگونه مهاجرانی به عنوان رهبر این گروه، برخی از روشنفکران محافظه کار را مهربانانه آلوده ی سیاست های فرهنگی نظام اسلامی می کند. بی شک عبدالرضایی دشمنی خاصی با شعر و فعالیت شعری امثال آتشی نداشته و ندارد! اما وقتی آتشی درمقاله ای  از مجله کارنامه که به بزرگداشت شاعری سیمین بهبهانی اختصاص داشت، اسامی مهره های حکومتی، مثل علی معلم ، علیرضا قزوه، کاکایی، سهیل محمودی و غیره را به عنوان شاعر کنار سیمین  ردیف می کند و  در گفتگویی با کتاب هفته وزارت ارشاد، عنوان می کند، تمام جوایز ادبی دنیا مثل نوبل دولتی ست و هزینه ی آنها توسط دولت ها تعیین می شود واشکالی ندارد که روشنفکران ما نیزاین جوایز را بپذیرند و چند ماه بعد، خود نیزبرنده ی کتاب سال جمهوری اسلامی شده وطی مراسمی آن را دریافت می کند!  بدیهی ست که شاعران مستقلی چون عبدالرضایی به طور علنی مخالفتشان را آشکار کنند!طبیعی ست که عبدالرضایی احترام خاصی برای نویسنده ای چون احمد محمود قایل باشد اما وقتی ایشان با حضور در مراسم بزرگداشت خود در اهواز،عنوان می کنندکه از وقتی  مهاجرانی را شناخته مرید ایشان گشته معلوم است که عبدالرضایی سکوت نمی کند یا وقتی یکی از دبیران کانون نویسندگان از اعتماد اعضای کانون سوء استفاده کرده وخود را به عنوان نماینده ی کانون نویسندگان ایران، کاندیدای ملی مذهبی ها در مجلس جمهوری اسلامی معرفی می کند ،طبیعی ست که عبدالرضایی در جمع مشورتی که احترام خاصی نیز برای برخی از اعضای مستقل آن قایل است، به افشاگری بپردازد! اینها تازه بخش کوچکی اززمره دلایلی ست که برخی او را جنجالی می خوانند!من بیشتر نمی نویسم تاریخ خود قضاوت خواهد کرد.تازه هرگز ندیده ام که علی از این طریق به طرح خود پرداخته باشد و بیشتر خود را مبارزی شعری می داند،تازه استقبال هم می کند اگر کسی بیایدو ادبیاتش را انکار کند اما نه از طریق جوسازی دروغین وسیاسی!این وصله ها به او نمی چسبد! ما چشم داریم! گوش هم!