www.poetrymag.info
چهار شعر از شهره رحمانی

1
من از کجای تو شروع شدم
در امتداد لحظه ای که امتداد تو بود
از درون تو گذشتم
در درون تو زاده شدم
چون حوا که از دنده ی آدم
بیرون آمد
خودم را تنها یافتم
میان فاصله ای از خودم
تا سایه های تو
2
در چشمانت سئوالی بود
نوری که از مردمکهایت می ریخت
پریدن پرنده ای از میان پلکهایت
در چشمانت سوال
و من که بی تفاوت
از کنارت عبور کردم
3
دنیا
همین است که می بینی
زندگی
همین که میگذرد
مرگ
آنکه می آید
آینه فریاد میزند:
زمان
تو خیره می شوی در چشم آینه
آینه را تکرار می کنی
4
در تاریکی
با چشمهای بسته
بی صدا، فریاد میکنی
خاطرات رنگارنگ و گوناگون
با تیک تاک زمان
می آیند
بر گذشت باد
می خندند
و آرزوها را می برند
تو میمانی با افکارت
و خاطرات بر باد رفته
در انتظار دریا
به مرداب می رسی
در جستجوی خواب
به بی خوابی.
|