این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

شعرهایی از فرهاد سلمانیان

 

 

چقدر بزرگ شده ای شاعر!؟

این را من گفتم

قبول دارم

اما آن وقت ها

عینک ذره بینی به چشم داشتم!

 

 

 

 

پرندگان موجوداتی هوازی اند

ماهیان موجوداتی آب زی

اما شاعران ما ...

موجوداتی دودزا و دودزی...

 

 

 

 

چشم های هم را زیر و رو کردیم

هیچ کس به چیزی نرسید

نه او

نه من

نه عشق!

 

 

 

 

میوه ی کوچک

ریشه های درخت را انکار کرد

چند روز بعد

از شاخه افتاد

 

 

 

 

 

دوست دارم بال هایم را باز کنم

و

مثل یک هواپیما در آسمانی که تویی

به شوق چشم های یک کودک پرواز....

 

 

 

   

به تمام شب سر زدم

بر بدنش در زدم

آنچه تو ستاره ديده بودي، در آسمانت،

 خرده شيشه هايي بود كه دستم را بريد!!

 

 

 

 

صورت های سرد علامت های سووالی هستند

که هیچ سلامی جواب آن ها نمی شود

نام از چه بردیم که انسان از میان رفت؟

در پی چه بودیم؟

کدام جاده باشم بی بارانی گام های تو

کدام  جاده

بی علامت چشم های تو؟

 

 

 

 

آدم ها

از کاه مترسک می سازند

و

کلاغ ها

از مترسک آدم...

این هر دو

مرتکب یک اشتباه می شوند.