این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

تعلیق ِ نوشتار

پرهام شهرجردی

 

 

 برای «میم» ِ افشین دشتی و «تعلیق» اش

نشر اختران – 1382

 

 

 

دستی کلمه می آورد، دستی، آن یکی دست، توقف می خواهد، پایان می دهد.

 

اما کِی و کجا  شروعی در کار بوده  که حالا بخواهیم حرفی از پایان اش بزنیم ؟

 

 *

 

کسی که می نویسد نمی داند کجا نوشته اش تمام می شود، یا کجا می تواند تمام شود، چیزی را که این جا تمام می کند در جایی دیگر، در نوشته ای دیگر، از سر می گیرد، چیزی را که آن دست ِ مخالف می ایستاند، دست ِ دیگر دوباره  شروع می کند.

 

*

نوشته پایان ندارد، به پایان نبردن،  قدرت ِ نویسنده است.

 

 

یک نوشته، یک اثر ادبی، یک قطعه شعر، نه به آخرش رسیده  و نه به آخرش نرسیده.  تنها «هست». تنها، هست.  و  با این هستی تنهاست، خارج از این هستی هیچ نیست. کسی که می نویسد، کسی که می خواند، به همین تنهایی وابسته است. تنهایی ئی که هستی ی اثر است.

 

 

 

پس نوشتن، برای ادامه ی نوشتن.

 

 

 

به جانبش که می روم             که می رود

مانده ام به جا                       مانده  در کجا

 

فقط جهان به گردشش ادامه می دهد

درون ِ کهکشان که گردشش به خود ادامه داده است

 

ادامه می دهم به جانبش          که می رود

به ماندنم ادامه داده است

 

ادامه مانده ام که می روم        به گردشش

 

 

کسی که می نویسد، کسی که نویسنده را می خواند، وابسته به فضای تنهایی اند : فضای ادبی.

 

قضای ادبی خودش زبان دارد، زبان ِ خودش را دارد، زبان اش روزمره نیست، در روزمره گی عادت نشده، زبان ِ فضای ادبی فضای تجربه است، تجربه ی تنهایی، تجربه ی تنهایی، تنهایی ی اثر.

 

«تعلیق» به راهی در تعلیق گذاشتن ِ زبان ِ معمول است.

 

 

بخوانیم، این طور هم بخوانیم :

 

به جانبش که می رود، به جانب ِ که می رود؟ که می رود ؟ خود ِ که می رود ؟ خود ِ که، می رود ؟

که [که] می رود، مانده ام به جا.

 

 

مانده ام به جا.

مانده در کجا. کجا؟ مانده در کجا ؟ کجا ؟ در کجا ؟

 

به جانبش که می روم، مانده ام به جا،

به جانبش که می روم، مانده [ام]  کجا

 

 

«که» را مفعول ببینیم :

 

به جانبش « که» می روم، فقط جهان به گردشش ادامه می دهد

 

«که» را فاعل بگیریم :

 

که می رود، گردشش به خود ادامه داده است.

 

به جانبش که می روم، ادامه می دهم به جانبش  که می رود

به جانبش که می رود، ادامه می دهم

 

ادامه مانده ام.

که می روم به گردشش.

به جانبش که می روم، به گردشش مانده ام به جا.

 

گردشش که می رود، گردشش به خود ادامه داده است.

 

گذشته از نقش و کارکرد متفاوتی که برای «کجا»، برای «که» و برای «ادامه» می توانیم پیش نهاد کنیم، مساله ی همین «گردش» و «چرخش» ما را به همان حدس آغازین می برد: نوشتن ِ بی پایان، که گرد ِ خودش، در فضای خودش می چرخد، درین فضا نوشتن، ما را به لایتناهی ی فضایش می برد : ادامه، همیشه، و پایان، هرگز.